در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
30 سال قبل در چنین ایامی در خاطرتان هست که به چه کاری اشتغال داشتید؟
با وجود این که کارهای تاریخی مینویسم، ولی حافظه تاریخی بنده به لحاظ روز، ماه و سال زیاد رو به راه نیست. حتی تولد خودم را نیز گاهی از یاد میبرم، هر چند که زیاد اهل جشن تولد و این برنامهها نیستم. دیگران و دور و اطرافیان هستند که به بنده تاریخ تولد را گوشزد میکنند. در حقیقت هیچ توجهی به تاریخ و روز و موضوعهای این چنینی ندارم.
پیش از انقلاب و روزهای نخستین بعد انقلاب در بخشی از سینما فعالیت داشتید، در این 2 مقطع زمانی چه کارهایی را پیش میبردید؟
در وزارت فرهنگ و هنر سال 49 به عنوان کارگردان استخدام شدم، بعد از مدتی به اداره همکاریهای سمعی و بصری تبعید شدم. در این محل تازه، مدیریت تولید فیلمهای 16 میلیمتری را عهدهدار بودم. وقتی مستقر شدم دوستانی را برای فیلمسازی دعوت کردم. حسن محمدزاده مستند «شیرینیهای البرز» را در این جا برای ما ساخت. خسرو سینایی فیلمی راجع به بادگیرها کار کرد. محمدرضا اصلانی2 فیلم برای ما ساخت که یکی در ارتباط با فهرج یزد بود و دیگری به تاریخانه دامغان میپرداخت. مرحوم هریتاش فیلمی به اسم یاد ساخت که درهای منازل تهران موضوع آن بود، همین فیلم جایزه اول جشنواره تهران را برد.
پیش از حضور شما در این اداره مستند تولید میشد؟
قبل از حضور بنده در اداره همکاریها دانشجو میآمدند برای دستگرمی فیلمهایی میساختند. وقتی در این اداره مستقر شدم آدمهای حرفهای را دعوت به کار کردم، خیلی هم آزادشان میگذاشتم؛ چون خودم فیلمساز بودم، درک میکردم که ممیزی و سانسور چه قدر سازندگان آثار را آزار میدهد. به دوستان آزادی کامل دادیم که مستندهای خود را بسازند. در واقع یک پلان هم کسی از فیلم همکاران ما درنیاورد.
تا چه زمانی در این اداره به حمایت و تولید فیلم مستند پرداختید؟
به گمانم تا چند ماه پیش از پیروزی انقلاب در این اداره به فیلمهای مستند سر و سامان میدادم.
در زمان انقلاب چه رخدادهایی در اداره شما به وقوع پیوست؟
زمان حوادث انقلاب در اداره همکارهای اشتغال داشتم در آن مقطع یک مدیر کلی داشتیم به نام آقای علاقهبند که ایشان هم مثل ما تبعید شده بود به همان اداره کل همکاریهای سمعی و بصری! علت تبعید ما هم این بود که میگفتند یک فیلم از انقلاب سفید شاه بسازید. بنده هم پاسخ منفی دادم به آنها گفتم اندازه فیلمم پر شده است بدهید فرد دیگری این فیلم را بسازد. چون اعتقادی هم به این قضایا نداشتم، بعد دعوایمان شد به آنها گفتم از این وزارتخانه بیرون میروم. مدیرکل اداره همکاریها به ما گفت اگر شما بیایید آنجا و با ما کار کنید من ترتیبی میدهم که شما را بیرون نیاندازند و کار به جاهای باریک نکشد. نامهای به پهلبد نوشت که ما به این نیرو نیاز داریم. آقای علاقهبند ما را به اداره خودش منتقل کرد که در سمت مدیر تولید توانستم از دوستان زیادی دعوت به کار کنم. یک سری مستند خوب در آنجا ساخته شد.
اداره خودم اداره امور سینمایی کشور بود که من از اول کارمند آنجا بودم ابتدا به عنوان هنرآموز به آنجا رفتم، بعد به عنوان کارگردان استخدام شدم. هر کدام از ما اتاقی داشتیم. آدمهایی چون شهید ثالث، طیاب، سینایی، شفتی و مرحوم بهرام ریپور که در اینجا فیلم میساختند. بعد به اداره کل همکاریهای سمعی و بصری تبعید شدم. آن اداره کارش فقط نمایش فیلم بود.
آیا دکتر ورجاوند در 29/2/58 شما را به عنوان مشاور سینمایی خود منصوب کرد؟
ایشان بنده را به عنوان سرپرست امور سینمایی کشور انتخاب کرد.
پس محمدعلی نجفی در آن زمان چه سمتی داشتند؟
اصلا نجفی سرپرست امور سینمایی کشور نبوده است. این موضوع را به لحاظ تاریخی من اعلام میکنم. همه خیال میکنند که آقای نجفی معاون امور سینمایی بوده اصلا چنین چیزی نبوده است. من دارم واضح این قضیه را حداقل برای ثبت در تاریخ میگویم: انقلاب که شد؛ هنوز نه وزیری داشتیم نه ورجاوندی آمده بود و نه کس دیگری...
دولت موقت که وزارت فرهنگ و هنر را منحل کرد!
قبل از این که دولتی بیاید تمام ادارات در اعتصاب به سر میبردند منجمله وزارتخانه ما. چند ماه قبل از پیروزی انقلاب یک دفعه دولت ارتشی شد و حکومت نظامی حرف اول را میزد که این برنامهها دستپخت ازهاری بود. در این مدت کوتاه دو سه نخستوزیر عوض شد. هنگام حکومت نظامی همه جا تعطیل بود.
ساخت مستند از وقایع انقلاب چه زمانی برای شما جدی شد؟
من شخصا به این موضوع میاندیشیدم، حالا که دارد یک چنین واقعه مهمی در مملکت اتفاق میافتد، باید این واقعه به نوعی ثبت شود. بعد بختیار آمد، بختیار که آمد شاه رفت. سینما رکس را که آتش زدند تصمیم راسخ برای ساخت فیلم مستند از وقایع انقلاب گرفتم. یک عده از کارگردانهایی که در فرنگ درس خوانده بودند مثل آقایان سینایی، طیاب، هژیر داریوش، فاروقی و قاجار همزمان با قضیه آتشسوزی سینما رکس بیشترشان به خارج رفتند به این قصد که بمانند! ما گفتیم حالا یک اتفاقی دارد در مملکت میافتد باید شخصی اینها را ثبت و ضبط کند، بخصوص بعد از این که سینما رکس را آتش زدند و آن همه آدم از بین رفتند، ما از رخدادهای سینما رکس فیلم گرفتیم در همین مقطع این جرقه در ذهنم زده شد که این کار را انجام دهیم. به همین مدیرمان که در اداره مانده بود پیشنهاد دادیم که به ما دوربین و نگاتیو بدهد. آقای علاقهبند به مسائل فنی اشراف کامل داشت چون سالها در لابراتوار کار کرده بود.
ما گفتیم میخواهیم فیلمی راجع به قیام مردم بسازیم پاسخ دادند چنین کاری صلاح نیست؛ در این شرایط که ساواک همه امور را زیرنظر دارد خطرناک است. ما را به اتاق خود برد و نصیحت کرد، گفت: آقا شما کلهات بوی قورمهسبزی میدهد! پدر شما را درمیآورند. گفتم اگر شما به ما دوربین ندهید میروم در انبار را میشکنم و دوربین و ضبط صوت را خودم برمیدارم بعد خودم قفل میزنم. مسوولیت این امر هم با خودم است چون شما که الان مسوولیتی ندارید در حال حاضر همه چیزدست خود کارکنان است.
خلاصه ما با مرحوم فریدون ریپور صحبت کردیم ایشان هم اعلام آمادگی کرد که مجانی فیلمبرداری را پیش ببرد. علاقهبند به ما گفت دوربین به شما میدهیم ولی در قبال فعالیت شما مسوولیتی به عهده ما نیست. بنده هم تمام مسوولیت کار را پذیرفتم. سپس خاطرنشان کرد که نگاتیو هم موجود نیست! آقای قاضیزاده از دوستانمان در بیرون دفتر داشت. با ایشان صحبت کردم گفت 80 حلقه فیلم دارم. با هزینه شخصی آن 80 حلقه فیلم را از ایشان خریدم.
انقلاب به ثمر رسیده بود یا خیر؟
خیر، هنوز جوانها در خیابان بودند. شاه هم نرفته بود. این مرحله تهیه نگاتیو مصادف است با زمانی که سینماها و بانکها را آتش میزدند، زمان دولت ازهاری است که حکومت نظامی همیشه به راه است! حتی ما پیش از دولت ازهاری هم مقداری فیلم گرفتیم. روزی که بختیار نخستوزیر شد. به مجلس فیلمبردار فرستادیم تا فیلم بگیرد. منتها شاه که میخواست از کشور خارج شود ما را که راه نمیدادند. فیلمبردارهایی اجازه حضور داشتند که قبلا کارتهای رکن 2 دریافت کرده بودند. آنها هیچ کدام با ما همکاری نمیکردند. بالاخره یکی از این فیلمبردارها را راضی کردیم که برود داخل دربار فیلم بگیرد تا ما رفتن شاه را داشته باشیم. به طرف هم گفتم اگر شاه برگشت که خوب به نفع شماست و ما را چهارشنبهسوری آتش میزنند.
آقای کمالی که کارت داشت پذیرفت برود فیلم بگیرد منتها صدابردارها با ما همکاری نمیکردند، ما صدابردار نداشتیم یک صدابردار از تلویزیون رفته بود داخل؛ آن بندهخدا صداها را به ما داد که بعدها سینک کردیم. آن گریه معروف شاه را فقط ما داشتیم. در ایران هیچ خبرنگار دیگری چه خارجی و چه داخلی و چه از خود تلویزیون از این صحنه فیلم نداشتند، چون از تلویزیون هم گاردیها دلخور بودند به تلویزیون هم اجازه ورود به دربار را نداده بودند فقط همان صدابردار از تلویزیون برای ضبط صدا حضور داشت. بنابراین صحنه گریه شاه را فقط ما داشتیم. ژنرالهایش به پای او میافتند، بعد بختیار دستمالش را درمیآورد گریه میکند. کل این صحنهها به گریه شاه معروف شده است. آن زمان خبرنگارهای سی.بی.اس سراغم آمدند. در آن مقطع پیشنهاد صدهزار دلار به من دادند تا یک کپی از این صحنه به آنها بدهم.
بعداز این قضایا با بختیار مصاحبه کردیم. بختیار واقعا خودش بدون هیچ مانعی مصاحبه کرد. تماس گرفتم به او گفتم: حسین ترابی هستم و در حال ساخت فیلمی مستند برای ثبت تاریخ! به ما وقتی دهید. او یک زمانی را هم معلوم کرد. سر وقت هم آمد، رفتیم نخستوزیری و فیلم گرفتیم. اینجا 3 دوربین کار کردیم که در نسخه اصلی مستند برای آزادی این بخش از کار هم وجود دارد.
هدف من از مصاحبه با بختیار و دیگران این بود که با تمام کسانی که در این جریان نقشی به عهده داشتند مصاحبه بگیرم مثل رئیس جبهه ملی آن زمان که سنجابی بود. نزد سنجابی رفتم ولی حاضر نشد با ما مصاحبه کند. به من گفت وقتی امام آمد حرف میزنم. گفتم امام که بیاید بچه هم میتواند بفهمد چه اتفاقی افتاده است. ما شما را به عنوان یک سیاستمدار میشناسیم. با بهآذین حرف زدیم با مرحوم طالقانی مصاحبه گرفتیم به همه هم میگفتم که ما برای ثبت تاریخ این فیلم را میسازیم قرار است امام بیاید.
ورود امام را چگونه پوشش دادید؟
برای ورود امام برنامهریزی کردیم. تمام مسیر من فیلمبردار گذاشتم یعنی در محوطه فرودگاه، داخل فرودگاه، بیرون فرودگاه بعد تا میدان آزادی؛ همان مسیری که قرار بود حرکت کنند دوربین قرار دادیم در بهشتزهرا هم دوربین گذاشتیم. 12 بهمن 57 روز سردی هم بود من با اگزوز ماشین دستم را گرم میکردم ساعت 4 صبح زده بودیم بیرون همه هم هیجانزده بودیم کسی هم نمیدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.
نگاتیو از کجا پیدا کردید؟
از همان 80 حلقهای که از قاضیزاده گرفته بودیم با صرفهجویی استفاده میکردیم. بازار شایعه هم داغ بود یک عده میگفتند که ممکن است هواپیما را بزنند، امکان دارد که خود استقبالکنندگان نیز مورد تهاجم واقع شده و به هوا بروند. آن روز صبح چنین فضای پرالتهابی حاکم بود. ما یک مینیبوس داشتیم حتی گازوئیل آن را از اتومبیلهای عبوری و از کامیونها میگرفتیم. به آنها میگفتیم کار ما ساخت فیلم از وقایع انقلاب است، هیچ سوختی نداریم. چون نه بنزین وجود داشت و نه گازوئیل؛ باوجود کمبود سوخت بندگان خدا به ما گازوئیل میدادند.
ما جلوی ماشین امام حرکت میکردیم به گونهای که تراولینگبک از بالای مینیبوس انجام میدادیم تا این که به میدان آزادی رسیدیم. تجمع مردم به قدری زیاد بود که ما نتوانستیم ادامه دهیم و مسیر را گم کردیم. فیلمبرداری که در بهشتزهرا داشتیم کامل سخنرانی امام را گرفت. هم صدا داشتیم هم دوربین 35؛ خلاصه این فیلم را با رفراندم تمام کردیم. فیلم که حاضرشد برای شورای انقلاب نشان دادیم.
همان سال 58 یکسری فیلم مستند ساخته شد مثل تپش تاریخ، حماسه قرآن، لیلهالقدر، شهادت، سقوط 57، این فیلمها را آن زمان شما دیده بودید؟
باربد طاهری برای سقوط 57 بخشهایی از راشهای فیلم ما را میخواست. به او گفتم به شرطی راش میدهم که قبل از نمایش برای آزادی شما کار خود را نشان ندهید. این شرط بنده را پذیرفت. چون دوست ما بود یک مقدار راش کپی شده به ایشان دادیم.
فیلم سقوط 57 را دیدید؟
بله چیز خاصی نداشت. از راشهای ما خیلی استفاده کرده بودند. نزدیک نیمساعت از راشهای برای آزادی بهره گرفته بودند. فیلم دیگری هم کهنمویی و اصغر بیچاره ساختند که آنها هم از کپی راشهای ما استفاده کردند. لیلهالقدر که محمدعلی نجفی ساخته بود، به نظرم فیلمی 8 میلیمتری بود که گویا بعدها به 16 میلیمتری تبدیل کردند. در واقع رخداد 17 شهریور را بازسازی کرده بود. چون در آن روز هیچ فیلمبرداری در میدان ژاله حضور نداشت، گروه ما هم آنجا نبود.
حماسه قرآن فرامرز باصری را دیدید؟
فرامرز باصری را در خیابان دیدم که دارد فیلم میگیرد. حتی یک روز هم بالای مینیبوس ما آمد. گویا دانشجو دراماتیک بود، ولی فیلمش را ندیدم.
چه زمانی به سر کار خودر در امور سینمایی بازگشتید؟
بعد از این که دولت موقت آمد ادارات بازگشایی شد و من هم در اداره مشغول تدوین همین فیلم بودم. اولین وزیری که آمد البته به عنوان سرپرست آقای ورجاوند بود! آقای ورجاوند که آمد یک نامههایی نوشت به بنده، آقای ریپور، شیردل و ... که شما به عنوان آدم فرهنگی یک تشکیلات سینمایی را بازسازی کنید. آقای محمدعلی نجفی را به ریاست اداره نظارت بر نمایش فیلم منصوب کردند و تا آخر هم نجفی در همین سمت ماند. آن زمان چون من اطلاعات جامعی داشتم با مشاوره با بنده میخواستند سایر روسا را انتخاب کنیم. تنها مدیر انتصابی ما آقای نجفی بود که از بیرون دولت تزریق شده بود بقیه روسا از همان نیروهای اداره گزینش شدند. همه کارمندها را جمع میکردیم میگفتیم مثلا بین این 3 نفر به یک نفر رای بدهید، بعد رای میدادند و طرف را انتخاب میشد.
آقای ورجاوند به شما سمتی نداده بود؟
هنوز نه، تا اینکه ما روسای ادارات را انتخاب کردیم یعنی رئیس تولید فیلم، رئیس تحقیقات سینمایی، رئیس همکاریهای سمعی و بصری؛ فقط به رئیس اداره نظارت بر نمایش فیلم آقای ورجاوند ابلاغ داده بود یعنی آقای نجفی!
بعد از مدتی سرپرستهای ادارات منتخب آمدند و گفتند شما باید بیایید، معاونت امور سینمایی را به عهده بگیرید. پاسخ دادم همینجوری راحتتر هستم. هم کار کارگردانی را پیش میبرم و هم اگر خواستید خلافی بکنید این جوری زورم میرسد یقه شما را بگیرم. خودم نمیخواستم زیاد در سیستم اداری بچرخم. وقتی آقای دکتر برکشلی به عنوان معاون فرهنگی آمدند؛ ابلاغ به بنده دادند که به عنوان سرپرست اداره کل امور سینمایی کشور، یعنی جای معاونت سینمایی مشغول به کار شوم. چون آن زمان همه با سمت سرپرستی کارها را پیش میبردند، هیچ شخصی ابلاغ قطعی نداشت.
چرا آقای ورجاوند بعد از مدتی رفتند؟
دانشجوهای دراماتیک اعتصاب میکردند. دانشجوهای دیگر درخواست داشتند. اداره موسیقی تعطیل شده بود. کارمندها هم حقوق میخواستند، مشکلات فراوان بود و همه کارمندهای معترض داخل راهرو تجمع میکردند.
کسی پاسخگو مشکلات کارمندان نبود؟
هیچ فردی نمیتوانست پاسخگوی معترضین باشد. بعد ورجاوند دچار حمله قلبی شد. بنده خدا را بردند دکتر، البته مرد بسیار خوبی بود. مرحوم بازرگان ایشان را انتخاب کرده بودند و در باستانشناسی تخصص داشتند. آقای برکشلی هم درموسیقی تخصص داشتند. یعنی انتخابهایشان تقریبا مناسب بود. بعد از اینکه آقای ورجاوند رفتند، دکتر شریعتمداری جانشین وی شدند. زمان شریعتمداری فیلم برای آزادی را به شورای انقلاب نشان دادیم حتی آقای رفسنجانی آمدند فیلم را دیدند. نظریاتی داشتند، ایشان میگفتند فیلم شما 99 درصد اسلامی است اگر به توصیههای من گوش کنید فیلم صددرصد مقبول میشود. بعد از این جلسه ما 3 مرتبه فیلم را برای مردم در سالن سینما نشان دادیم هدف ما هم این بود چون سینماها را در آن سال آتش زده بودند و مردم سینما را برابر با ابتذال میدانستند، میخواستیم با این فیلم مردم را با سینما آشتی دهیم. خود مردمی که انقلاب کردند همه درون این فیلم هستند. بنابراین اطمینان داشتیم که خواهند آمد و خواهند دید. کپیهای بیشتری از فیلم آماده کردیم برای وقتی که سینماها مجدد شروع به کار کردند، این فیلم را اکران کنیم تا مردم با نوع دیگری از سینما هم آشنا شوند.
آقای شریعتمداری که بر مسند امور نشست، کار ما سختتر شد. سینماییها میآمدند، وضعیت معلوم نبود نه میشد فیلم ساخت نه میشد فیلمی اکران کرد. دولت موقت هم مشکل پیدا کرده بود، شریعتمداری بعد از مدتی استعفا داد و آقای حبیبی جانشین ایشان شد. یعنی ما در آن دوران کاری کوتاهمدت خود 3 وزیر عوض کردیم. اولی آقای ورجاوند، دومی دکتر شریعتمداری، سومی هم جناب حبیبی!
حبیبی هیچ نامهای را امضا نمیکرد، حتی فهرست حقوقها را امضا نمیزد. به ایشان میگفتیم وزارت دارایی این جا نماینده دارد. حبیبی میگفت باید همه کارمندها را ببینم، گویا در راهآهن یک عدهای به اسم کارمند لیستی داده بودند و برخی غیررسمی حقوق گرفته بودند.
هر نامهای در ارتباط با مسائل اداری و سینمایی مینوشتیم هیچ اقدامی انجام نمیشد. سینماها همه تعطیل بودند، یک عده آمده بودند میخواستند خودشان را آتش بزنند چون فیلمهای آنان در بلاتکلیفی بسر میبرد. خودما هم از این وضعیت خیلی خسته شدیم؛ ابلاغ ما هم، همان نامه امضای ورجاوند بود. بعد آقای حبیبی ابلاغ رسمی به ما داد، درست روزی که ابلاغ داد من زیر همان ابلاغ تقاضای بازنشستگی کردم همه هم گفتند نکن این کار را، خلاصه من خودم را بازنشسته کردم. با 20 سال سابقه کار در امور سینمایی کشور!
فیلمنامهای قبل از انقلاب نوشته بودم به نام روزهای سرد که بعد به فیلم روزهای انتظار بدل شد. این روزهای سرد را من آمدم دادم به فارابی، آقای اسفندیاری رئیس بخش فرهنگی بود ایشان از فیلمنامه خوششان آمد. من راجع به ایل خودمان و چادرنشینی و مسائل بومی کار کرده بودم و بعد آقای هاشمی آن را کار کرد و فیلم خوبی شد.
اکبر عالمی هم جزو همدورهایهای شما بود؟
اول رئیس اداره تولید فیلم و عکس بود. اینها همه در اداره ماندند. بغل هر کدام از نیروهای قدیمی یک نفر گذاشتند که کار یاد بگیرند. بعد از مدتی اینها را برداشتند نیروهای جوان را جایگزین قدیمیها کردند. جوانهایی که چند ماهی دانشکده دراماتیک رفته بودند یا میخواستند بروند.
ردپایی بر شن را چه زمانی نگاشتید؟
من یک رمانی، 35 سال قبل به نام ردپایی بر شن نوشته بودم که خوشبختانه امسال چاپ شد. یکی از قصههای این رمان به نام قوچ تبدیل به فیلمنامهای شد که آقای هنرمند از من خواستند که نام ردپایی بر شن را بر آن بگذارم. به فیلمنامه ایرادهایی در ارشاد وارد شد. بنده به دوستان خاطرنشان کردم که خودم ایلیاتی و بزرگ شده آن منطقه هستم. آقای شبدیز در استودیوی صدای حوزه هنری کار میکرد از من درخواست فیلمنامه کرد که من هم ردپایی بر شن را دادم. حاج آقا زم، محمدرضا هنرمند و مخملباف فیلمنامه را خواندند. فیلمنامه را برای آقای جنتی هم فرستاده بودند. آقای جنتی از فیلمنامه خیلی تعریف کردند، چون راجع به روسها و نحوه ورود آنها به ایران و اشغال کشور بود. آقای هنرمند آمادگی خود را برای ساخت فیلمنامه اعلام کردند. با ایشان به کویر خودمان رفتیم از منطقه خوششان آمد. گفتند در همین محل فیلم را میسازیم به ایشان گوشزد کردم که کار در کویر سخت است. به هر روی روستایی را انتخاب کردیم گروه در آنجا مستقر شدند چادر زدند و برق کشیدند. داریوش ارجمند برای بازی در نقش اصلی انتخاب شد. بعد اختلافاتی بین هنرپیشهها و آقای هنرمند پیش آمد و اتفاقاتی افتاد که به تعطیلی کار منجر شد.
ایده سریال جاده چگونه شکل گرفت؟
به پیشنهاد آقای عسگرینسب که دوست قدیمی ماست من یک داستان 13 قسمتی برای دفترشان که آقای سیفالله داد و منوچهر محمدی در آنجا حضور داشتند، نوشتم. قصههای 30 دقیقهای به نام جاده که تمام رخدادهای داستان در خراسان اتفاق میافتاد. قرار بود این قصهها را یا سیفالله داد کارگردانی کند یا عسگرینسب. قصهها هم خیلی قصههای خوبی بودند. یک رانندهای بود که از جنگ برگشته بود با فرزندش حرکت میکرد و داستانهایی در خراسان اتفاق میافتاد. منتها آنها با تلویزیون شبکه یک آن موقع که میخواستند کار کنند به نتیجه نرسیدند. فیلمنامهها را واگذار کردند به شبکه 2. بعد آقای فرهودی دوست فیلمنامهنویس ما که الان کارگردان شده ایشان آن موقع با یک آقای دیگری در سناریو تغییراتی دادند و بعد سریال را به نام جاده ساختند که متاسفانه کار خوبی هم نشد.
سینمای 30 سال اخیر را چگونه بررسی میکنید؟
شروع سینمای نوین ایران را در قبل از انقلاب عدهای با ساخت قیصر نشانهگذاری کردهاند. یادم است که آن زمان دکتر کاووسی و همفکرانش میگفتند این چاقوکشی را ما تازه به کمک دولت قدغن کردیم. شما دارید دوباره راه میاندازید. سر این موضوع بحثهای فراوانی انجام شد که پرویز دوایی و همفکرانش به دکتر کاووسی ناسزا میگفتند. به نظرم دکتر کاووسی حق داشت.
سینما در بدو پیروزی انقلاب متوقف بود، همان فیلمهای فارسی، بعضی باید پروانه میگرفتند، بعضی همزمان با انقلاب فیلم ساخته بودند تغییراتی را اعمال میکردند تا امکان نمایش فیلم و بازگشت سرمایه فراهم شود. مثلا آقای عزیز رفیعی الان در آمریکاست، میخواست خودش را آتش بزند. تا یک مدت سینما بلاتکلیف بود تا این که آقای انوار و بهشتی آمدند اینها دوباره از نو یک سینمای دیگری را پایهگذاری کردند.
آن اواخر یکسری فیلمها هم بود که فرهنگ و هنر به کارگردانها پول و وام داده بود که سینمای ملی را توسعه دهند، مثل همین حالا که صحبت سینمای ملی است. مثلا راجع به نیروی هوایی یا ارتش ... یکی را امان منطقی ساخته بود. یا مثلا فیلم آقای کیمیایی سنگ و سرنا که بعد سفر سنگ شد.
وقتی فارابی تاسیس شد، دوستان از تهیهکنندگان اختیارات را گرفتند و دادند به دست کارگردانها. یعنی کارگردانسالاری در حقیقت مد شد و آن سیستم تهیهکنندگی بهم خورد. تعاونیهایی درست شد یک عده دور هم جمع شدند و فیلمهایی ساختند. منتهی فیلمنامهها با نظر فارابی در ارشاد در همین اداره نظارت بر نمایش فیلم ممیزی میشد.
همیشه میگویم چگونه است که فیلم یک کارگردانی را 2 پلان از آن دربیاورند فریاد و اسفای آنها به آسمان میرود، ولی فیلمنامه را که یک اثر هنری است، خیلی راحت تغییر میدادند.
اکنون رسیدهایم به شرایطی که سینمای بدنه حاکم است. تقریبا همان المانهای فروش و جذب تماشاچی و مولفههای فیلم فارسی در سینمای بدنه قابل لمس است. برخی هم صحبت از ابتذال میکنند یکسری کارگردانهای دیگری هم آمدند شبیه آقای کیارستمی و بعد کسانی که از ایشان پیروی میکردند. اینها فیلمهای کمخرج و شخصی میساختند که این فیلمها هم در جشنوارههای خارجی مطرح شدند به هر روی هنوز فیلمی از سینمای بدنه ایران که برود در این جشنوارهها موفق باشد ما ندیدیم یعنی نشده که فیلم هم در داخل فروش داشته باشد و هم خارج از ایران تحویل گرفته شده باشد.
فیلمهای جشنوارهای هم اغلب به حلبیآبادها روی خوش نشان میدهند. پرسشم این است چرا کارگردانهایی که آن زمان حلبی میساختند جایزه میگرفتند، الانم حلبیآباد است ولی دیگر کسی سراغ آن نمیرود.
آنچه که مسلم است فضای سینما نسبت به قبل از انقلاب عوض شده است. یک دورانی هنرپیشهسالاری حذف شد، اگر یادتان باشد مثلا خانمهای هنرپیشه باید بیریخت میبودند تا این که دوباره کمی که سینما جا افتاد دوستان دیدند که فیلمها فروش نمیکنند دوباره المانهای سینمای جهان را به سینمای بدنه سنجاق زدند. در آن اوایل قانون منع نمایش فیلمهای آمریکایی را ما در شروع انقلاب تصویب کردیم، ما جلوی ورود فیلمهای آمریکایی و هندی و کاراتهای را گرفتیم. به خاطر این که سینمای بومی ما پیشرفت کند. در شرایط کنونی هم کسی نمیرود سینمای ایران را ببیند. وفور فیلمهای روز دنیا به صورت سیدی و دیویدی مخاطبان را ترغیب میکند در منزل فیلم نسخه اصلی را ببینند تا این که بروند سینما نسخه وطنی کپی شده آن را با کیفیت بد نمایش سالنها ببینند.
یک آقایی شبی تلفن زد منزل گفت ما میخواهیم با شما مصاحبهای بگیریم راجع برای آزادی! گفتم چه مصاحبهای؟ گفت قرار است فیلم را از تلویزیون نشان دهند. به ما گفت یا آقای صدرعاملی میآید یا آقای دکتر شاه حسینی، که بعد رسول صدر عاملی آمد. آن شب ما یک مصاحبه مفصلی داشتیم که هم مصاحبه ما را پخش کردند و هم فیلم را نشان دادند. نمایش فیلم خیلی در جامعه بازتاب داشت. یعنی من در خیابان راه میرفتم بچه، جوان، زن و مرد مرا در خیابان میدیدند راجع به جزئیات فیلم میپرسیدند. از وجود چنین فیلمی اظهار بیاطلاعی میکردند نسلهای جدید که اصلا ندیده بودند که سه دهه قبل چه اتفاقی افتاده است.
بعد از آن هر سال این فیلم را نشان میدهند ولی بسته به نظر مدیر آن شبکه نمایشدهنده باز یک بخش از فیلم را کم و زیاد میکنند.
آن سالی که فیلم نشان داده شد ظاهرا خیلی مورد توجه واقع شد یعنی خود آقای جعفری جلوه به من گفت که هم از مجلس میخواستند مرا ببینند هم از دفتر رئیس جمهوری و هم از دفتر مقام رهبری.
آقای قرائتی هم از فیلم خیلی تعریف کرد ما به دیدن ایشان رفتیم، گفت شما نترسیدید در آن شرایط کشته شوید؟ پاسخ دادم این همه کشته شدند ما هم مثل سایرین. مدیران شبکهها هم در آن جلسه حضور داشتند، قرائتی گفت که ما پول نداریم سکهای چیزی بدهیم ولی تلویزیون باید به شما سکه بدهد. ولی یک انگشتر عقیق داریم میتوانیم به شما بدهیم، پولش را مقام رهبری داده است ما این نگینها را گذاشتیم روی آن. خلاصه ایشان یک انگشتر به ما دادند! این انگشتر دستمزدی بوده که ما برای فیلم برای آزادی گرفتیم.
این فیلم نمایشهای خارجی هم داشته است؟
سالی که در برنامه سینما یک شرکت کردیم و مصاحبه ما پخش شد، یک گروهی از بیبیسی 4 انگلیس همان زمان ایران بودند و مصاحبه مرا دیده بودند. به من زنگ زدند که میخواهیم شما را ببینیم. به دفتر آقای حامد شوهر خانم معتمدآریا رفتیم. آنجا با من مصاحبهای انجام دادند. شرایط ساخت فیلم را برای آنان تشریح کردم. از ما اجازه خواستند که برای فیلم فعالیتهایی جهت معرفی به جاهای دیگر انجام دهند. بعد از مدتی ایمیل زدند که یک وقت اشک نریزید این فیلم را مجله سایت اند سایت به اصطلاح جزو 10 فیلم مستندی که دنیا را تکان داد انتخاب کرده است، چون آن شب در برنامه سینما یک به خاطر مسالهای از خوشحالی اشک ریخته بودیم. به هر صورت این اتفاق برای فیلم برای آزادی افتاد، بعد از این در دنیا یک شهرتی پیدا کرد.
پارسال در جشنواره پراگ و ریودوژانیرو فیلم را نشان دادند، امسال هم آن دوستمان به من ایمیل زده که جشنواره فنلاند فیلم را میخواهد. این جشنواره برای حقوق بشر است که الان با هزینه خودم دارم فیلم را زیرنویس میکنم. اخیرا هم که تلویزیون بیبیسی فارسی راه افتاده با بنده تماس گرفتند، 50 دقیقه از فیلم را میخواهند نمایش دهند. پاسخ دادم یا نسخه کامل یا هیچ؟!
بعد دوباره گفتند ما نسخه کامل را نشان میدهیم منتها در 2 نوبت! من در احوال تصمیمگیری بودم. مطلع شدم وزیر ارشاد مصاحبه کرده که اینها در تلویزیون بیبیسی فارسی بیغرض و مرض نیستند، کارهای جاسوسی قرار است انجام بدهند. من دیدم که فیلمی راجع به انقلاب ایران ساختیم حالا هم از طریق این فیلم میخواهیم انقلاب ایران را به دنیا معرفی کنیم، بیبیسی هم میخواهد نمایش دهد، بعد نیاییم کار کنیم که جاسوس هم محسوب بشویم. بعد به تلویزیون بیبیسی اطلاع دادم اجازه نمایش فیلم را نمیدهم. شما بهتر است با مدیران مملکتی ما حرف بزنید. چون همان زمان من خارج از کشور بودم. اتفاقا با آقای حبیب احمدزاده این موضوع را مطرح کردم که ایشان هم گفتند کار درست را انجام دادید که از نمایش فیلم در بیبیسی ممانعت کردید. احمدزاده به من گفت که میرود با آقای جعفری جلوه حرف بزند. تا الان که خدمت شما هستم هیچ اتفاقی برای این فیلم نیفتاده است. اخیرا هم دوستان خانه سینما به بنده گفتند که میخواهیم فیلم برای آزادی را در یک بسته فرهنگی تکثیر کرده و به عدهای به عنوان هدیه به مناسبت جشنهای انقلاب بدهیم. ما پرسیدیم تکلیف بنده به عنوان مولف و تهیهکننده اثر چه میشود؟ پاسخ دادند از بودجه خبری نیست. به هر حال این تازهترین و آخرین داستانی است که پیرامون فیلم برای آزادی رقم خورده است.
سخن آخر ...؟
من همیشه به حافظ استناد میکنم که میگوید: بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردیم ... من همیشه فکر میکنم که اشکالی ندارد به فرض اگر خود ما چهره ماندگار نشدیم مهم نیست. ولی شک ندارم فیلم برای آزادی در تاریخ سینمای ایران ماندگار میشود. نسلهای تازهنفس و آتی این رخدادها را ببینند، حالا بعد از مرگ یا در زمان حیات یک یادی از آدم بکنند همین کافی است برای من! نه توقعی از شخصی دارم و نه به سفارش کسی این فیلم را ساختم. خودم شخصی در شرایطی در یک بزنگاه تاریخی که برخی از سینماگران خواستند گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند و مشغول گریز و خارج کردن سرمایههای مملکت بودند ما ماندیم و این کار را ساختیم.
علی احسانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: