گوزن ‌و ‌دوستان ‌بی‌عقل

کد خبر: ۲۳۲۶۰۹

 گوزن در این چند وقتی که مریض بود دوستانش هر روز به دیدنش می‌آمدند و در این مدت همیشه موقع رفتن مقداری از علف‌های آن اطراف را می‌خوردند. روزها به همین صورت سپری شد تا این که گوزن حال و روزش بهتر شد ولی هنوز نیرویی در بدنش برای بلند شدن نداشت و نیاز به کمی غذا داشت تا جان بگیرد. گوزن نمی‌توانست درست روی پاهایش بایستد و دنبال غذا به این طرف و آن طرف برود. دوستانش هم آن مقدار غذایی که آن اطراف بود را در این مدت که به دیدنش آمده بودند خورده و چیزی باقی نگذاشته بودند. گوزن بیچاره از شدت گرسنگی در حال مردن بود و با خودش گفت: لعنت به این دوستان کم‌عقل من. در آن زمان که من نیاز به استراحت داشتم هر روز به دیدن من می‌آمدند و تمام گیاهان اطراف را هم می‌خوردند و می‌رفتند و حالا که من نیاز به یک غذای مقوی دارم تا جان بگیرم هیچ کس نیست که به سراغ من بیاید و آبی در دهانم بریزد. در این میان بچه گرگی از آنجا می‌گذشت که گوزن را دید بی‌حال. رفت جلو و علت بی‌حالی‌‌اش را پرسید و گوزن هم ماجرا را تعریف کرد. گرگ کوچولو به جنگل رفت و مقداری شاخه و علف جمع‌آوری کرد و برای گوزن آورد تا بخورد و جان بگیرد گوزن هم مشغول خوردن شد و جانی تازه گرفت و از بچه گرگ تشکر کرد و گفت: مرسی گرگ کوچولو، تو اگر برای من غذا نمی‌آوردی من حتما تلف می‌شدم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها