حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ُبغضی که سالهاست مرا پیرکرده است
در چشمهام مانده و تأخیر کرده است
شاید مسافری است که من سالهای سال
در انتظار مانده و او دیر کرده است
شاید خود تویی که گلوی دلم هنوز
در آن نگاه آنی تو گیر کرده است
زیبایی تو را و پریشانی مرا
آیینه سالهاست که تکثیر کرده است
آه ای غزال من به هوای شکار تو
جنگل کمین نشسته و تزویر کرده است
تقصیر من که نیست که چشم من اشک را
روزی هزار بار سرازیر کرده است
من خواب دیدهام که دلت را به پای خود
جادوگری گرفته و زنجیر کرده است
روزی صدای سرد تو حال مرا گرفت
خواب مرا صدای تو تعبیر کرده است
یوسف خوش نظر
سه شعر کوتاه
1
گلها نسل به نسل
زیباییات را ادامه میدهند
و من هنوز از پلههای شک بالا میروم
پنجرهها را میبندم
و تمام شیشههایی را که نام تو را گریه میکنند
پاک میکنم
2
سالهاست نگاهم
بر پلههای این زیرزمین عنکبوتی
تار شده است
و گلویم
در حسرت بغضی نیامده میسوزد
دیگر کسی نمیگیرد
سراغ کوزهای را که
لبهایش خشکید
3
آن قدر نیمه خالیم را دیدی
که نیم دیگرم
هوس خالی شدن کرد
الهام حاجهاشمی
ای عشق !
باید منِ بی حوصله را هم بپذیری
ای عشق، نگو «نه»، تو بلای همهگیری
پیچیده در اندامم، سلول به سلول
فریاد پشیمانی زندانی پیری
آن لرزش یکریز در آن گوشه دریا
دستان غریقی است، نه امواج حقیری
خونریزی روحم نفسی بند نیامد
ای مرهم دلبند! تو از تیره تیری
بیرون زدم و گشتم و پرسیدم و گفتند:
رازی است که بهتر که ندانی و بمیری
پنهان مکن ای رودِ روانی، جرَیان چیست؟!
با یادِ که آواره هر کوره کویری؟
شور و شرت ای عشق، سرٍ هر گذری هست
هم تعزیهخوانی تو و هم معرکهگیری
محمدمهدی سیار
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....