اما پاسخها:
اول از همه بگذارید به یک ایمیل خوب و البته کاملا جدی از دوستی به نام سامی پاسخ دهیم که در آن کلی حرفهای اساسی در مورد چیستی و چرایی این صفحه زده است. راستش البته ما قبلا هم چند باری در این مورد توضیح دادیم، اما این دوست عزیز یا توضیحات را قانعکننده ندیده یا نخوانده. بگذریم. سامی عزیز گفته بودی از بچهها بخواهم بیشتر در این صفحه مشارکت داشته باشند. خب این منتهای آرزوی من است. به خاطر همین ستون خانه دوست را راه انداختم، اما راستش این نسل سومیها انگار کمی تنبل هستند.
بارها از شما خواستهام که اگر ایده پیشنهاد یا هر چیزی برای خانه دوست دارید، برایمان بفرستید.
اما نشد. کار به جایی رسید که تهدید کردیم ستون را سفید چاپ میکنیم! اما از همین جا با صدای بلند اعلام میکنم که این صفحه برای پذیرفتن ایدههای شماست. (البته ستون کناریاش!) خودتان میتوانید هر جور که دلتان خواست آن را دربیاورید، اما در مورد این که هدفی در این صفحه دنبال میشود یا نه؟ باید بگویم، تو درست فهمیدی. من معمولا نامههای جدی را به صفحه شترگاو جان حواله میکنم، چون توی کافه جای حرفهای جدی نیست. فکر کنم از اسمش هم یک جورهایی معلوم باشد. به نظرم صفحه دخترانه پسرانه به اندازه کافی جدی و متاسفانه بعضی وقتها تلخ هست و بعد از آن تلخی، شاید شیرینی یا شاید هم بیمزگی کافه کاغذی لازم باشد. بعد هم اینجا فقط جایی است که نسل سومیها ابراز وجود کنند. از چیزهای مثبتی که پیرامونشان هست یا از همین روزمرگیهایشان حرف بزنند. ما فقط میخواهیم که شما حضور خودتان را در نسل سوم از طریق کافه کاغذی حس کنید، اما تو اگر ایده یا پیشنهادی داشته باشی با کمالمیل میشنویم. در ضمن اینجا بچهها به ما سفارش مطلب هم میدهند که خیلیهایش انجام نمیشود، البته! (یاه یاه یاه.) به هر حال از این که نگران صفحه و نسل سوم هستی خیلی خیلی ممنونم.
اما عاطفه تنها تنهای سابق این چه اسمی بود برای خودت انتخاب کردی؟ نمیشود چاپش کرد که! به هر حال امیدوارم همچنان درس بخوانی. وسطهاش هم به ما ایمیل بزنی.
سودا از زنجان در مورد پیشنهادت یعنی تفریحات بچههای شهرستان خیلی موافقم. خودت زنگ اول را بزن و بگو توی شهرتان چه تفریحاتی دارید یا ندارید. انصافا خیلی سوژه خوبی بود. شما هم دست از شلمان بازی بردارید و برایمان بنویسید. ببینیم و تعریف کنیم دیگر!
نینی 17 سالهای ول! از این که چنین شخصیت مهمی برایمان نامه نوشته کلی ذوقیدیم. باور کن. راستش تهدیدت چنان کارگر افتاد که کم مانده بود اسمت را بزنیم روی جلد! ولی جلویمان را گرفتند. پس به جای این جور کارها برو بشین داستانت را بنویس ببینم بالاخره یک نویسنده جوان خوش فکر ظهور میکند یا نه؟
اقیانوس 58 من یک راهحل برات دارم. اول این که درست فهمیدی بهترین راه یاد گرفتن درس این است که تو سر کلاس بفهمی دنیا دست کیست، بعد شب که آمدی خانه، فقط کافی است درس همان روز را یک نگاه کوچولو بیندازی. در واقع تورق کنی. خیلی جواب میدهد. تلنبار هم نمیشود، جانم؟ چی؟ ما که لالایی بلدیم چرا خودمان خوابمان نمیبرد؟ دقت کنید دوستان عزیز، ما همین الانش هم خوابیم. توی خواب داریم افاضات میفرماییم. به جان خودم راست میگویم... .
یک دوست خوبی انگار میخواسته برایمان مطلب بفرستد، ولی یادش رفته اسمش را بنویسد.
ببین در مورد ویژگیهای مطلب نمیشود حرفی زد، چون کار دیگران است، تنها راهش این است که تو مطلب را بفرستی، ما ببینیم قابل چاپ هست یا نه؟ در ضمن اگر میخواهی روزنامهنگار شوی باید تلاش کنی، همین.
یک مادر محترم هم برایمان ایمیل زده و نسبت به صفحه ابراز لطف کرده که ما را بسی خوشحال نمود. اسمش را ننوشته، اما ظاهرا مامان آنیتا خانوم است، بله... مامان آنیتا خانوم، مرسی! شرمندهمان فرمودید.
«به خاطر اسارت کامپیوتر خونه در چنگال بچه بزرگ خانواده، امکان نامه نوشتن نداشتم. متاسفانه خواهرِما تبدیل به زامبییا چیزی نشده که کمی هیجان به زندگی تزریق کنه بلکه مبتلا به برونشیت شده و همه خانواده رو هم جز بنده! (من قهرمان داستانم و مرد عنکبوتی) مبتلا کرده و مسلما من هم به اتاق پر از باکتری و ویروسش نزدیک نمیشم. توی این خونه ما که تبدیل به بیمارستان شده! شبها ساعت 10 خاموشی زده میشه و به زبون سرفه عطسه هذیون صحبت میشه و تنها تفریحی که من دارم بالا فرستادن همه جوشوندههای بارهنگ و به دانه و گل ختمی و علفهای دیگهایه که بیماران به آشپزخونه پس میفرستند. اعتراف میکنم عاشق مزه کردن همه چیزهای آشغال و غیرآشغال دنیام و الان هم بشدت در حسرت شربت ضدسرفه زامبیمون هستم که میگه خیلی محشره، اما به شیشهاش دهن زده که منو حسرت به دل بذاره.» اینها را الف. میم برایمان فرستاده، باحال بود گفتیم، شما هم بخوانید حالش را ببرید.
و اما این هم کوچکترین مشتری کافه یعنی فرناز خانم 13 ساله. ای فرناز خانم، خود ما اینقدر نمرههای تکمان را قایم کردیم که آخرش از سر عادت نمرههای خوبمان را نشان نمیدادیم. طفلکی مادر محترممان مجبور شده بود، وقتهایی که ما به حمام میرفتیم و میزدیم زیر آواز، برود توی کیف و کمد و زیر تختمان را بگردد و نمرههایمان را پیدا کند وگرنه که هیچ امکانی برای فهمیدن نمرههای ما نداشت! البته هر بار هم با وسایل لازم، پشت در حمام میایستاد و انتظار میکشید تا ما تشریف بیاوریم بیرون. خیلی کتک خوردیم، ولی آدم نشدیم. همه اینها را گفتم که بگویم خیلی باهات همدردم. ولی خودت با پای خودت برو نمرهات را نشان بده، این جوری احتمال کتک خوردنش کمتر است ها، از ما گفتن بود.
اعلام میکنیم که دیگر با پیادهرو کاری نداریم. چرا؟ بماند برای هفته بعد. طبق معمول صفحه ترکید. خداحافظی. (این هفته چقدر جدی بودیم، عجب... عجب...)