دل خوش سیری چند؟

نمی دانیم نامه این دوست بابلی‌مان یادتان هست یا نه؟ همان که در رشته تاریخ درس می‌خواند. او تازگی‌ها برایمان نامه‌ای نوشته که خواندنش برای شما خالی از فایده نیست. اصلا لازم است که گاهی اوقات با چنین نگاه‌هایی هم آشنا شویم. نگاه انسان‌های دردمندی که هنوز روی پاهای خودشان محکم ایستاده‌اند. شاید بد نباشد خزان بی‌بهار هم این نامه را با دقت بیشتری بخواند:
کد خبر: ۲۲۴۱۰۳

شقایق 21 ساله: سلام دوستان خوبم. امیدوارم زندگی کم‌خطری داشته باشید. عزیزانم قبلا هم گوشه‌ای از سرنوشت تاریکم چاپ شده بود. حال می‌خواهم گوشه دیگری از آن را بازگویم تا آن دسته از بچه‌هایی که احساس می‌کنند، پدر و مادرها آنها را اذیت می‌کنند، با خواندن این نامه بفهمند که چقدر در اشتباهند.

من بابلی هستم و دانشجوی رشته تاریخ، اما الان در تهران زندگی می‌کنم. چرا؟ به خاطر فقر مالی و فرهنگی خانواده‌ام. حتما شما همگی می‌گویید که به خانه‌ام برگردم، اما چه جوری؟ پدرم ماهانه 150 هزار تومان حقوق می‌گیرد که به هیچ عنوان پاسخگوی خرج خانه نیست. به این ترتیب اگر من در تهران کار پیدا نکنم، نمی‌توانم درس بخوانم. درسی که برایش از جان مایه گذاشتم.

درسی که قرار است سکوی پرتاب من در زندگی باشد. اینجا همه به من می‌گویند کوچولو به خانه‌ات برگرد، اما من نمی‌توانم. مجبور شدم به دو نفر سرگذشت زندگی‌ام را بگویم، اما آنها هم جز گریه برایم کاری نکرده‌اند.

آن دو نفر همین بچه‌هایی که الان هم خانه‌شان هستم و مدام به هر دری می‌زنند تا برای من کار پیدا کنند.

شاید بپرسید چرا به تهران آمدم؟ من اینجا هستم تا آرزوی مادرم را برای رفتن به مشهد مقدس برآورده کنم.
آمده‌ام تا باعث شوم خواهر کوچکم همان دردهایی را که من کشیدم، تحمل نکند. آمدم تا مادرم را هر ماه به دکتر ببرم تا به خاطر حق ویزیت مجبور نشود، 2 سال آن هم بعد از عمل قلب باز، سراغ دکتر نرود.

آمده‌ام تا او مجبور نباشد در سرما و گرما با دست‌های مهربانش لباس بشوید.

آمده‌ام تا پدرم با آن بیماری سرطانش مجبور نباشد به خاطر 10 هزار تومان بیشتر، بعضی از شب‌ها توی ماشین بخوابد. آمده‌ام تا او مجبور نباشد به خاطر 150 هزار تومان کله سحر از خانه بیرون بزند و نصفه شب خسته برگردد. بچه‌ها! همین پدر و مادری که من به خاطرشان هزار خفت را تحمل می‌کنم، خیلی اذیتم کردند.

مثلا پدرم تا دلتان بخواهد، مرا به باد کتک گرفته است، اما می‌دانید چرا؟ چون فقر، پدرم را آزار می‌داد و با کوچکترین حرکت من اعصابش به هم می‌ریخت. هر وقت به خواستگاری جواب منفی می‌دادم، مرا زیر مشت و لگد می‌گرفت.

در خانواده ما خواهر کوچکترم ازدواج کرده و حالا بچه هم دارد، اما من می‌خواستم درس بخوانم و روی پای خودم بایستم.

سر همین درس خواندن چقدر پدرم اذیتم کرد، اما من بهش حق می‌دادم، چون به غیر از این که سربارش بودم، حرف‌های مردم روستا هم آزارش می‌داد.

البته من خیلی سعی کردم خودم را به ازدواج راضی کنم، اما نشد یعنی دلم راضی نشد. بالاخره تصمیم گرفتم، خانواده‌ام را برای آمدن به تهران راضی کنم، کلی هم کتک خوردم، ولی ایستادم تا این که 40 روز پیش پدر و مادرم با این تصمیم موافقت کامل کردند، چون پدر بیچاره‌ام دید نمی‌تواند هزینه دانشگاه پیام نور مرا بدهد.

به خاطر همین قبول کرد پاره تنش را به این شهر غریب بفرستد.

من به خاطر این پول لعنتی مدام خرد شدن مادر و پدرم را دیده‌ام.

راستی چند وقت پیش به پیشنهاد یکی از دوستانم پرستار یک پیرزن شدم که متاسفانه مشکل روانی داشت و مرا هم بیمار کرد. الان یک هفته است که از آنجا بیرون آمده‌ام. زمانی که آنجا می‌رفتم به پدر و مادرم گفتم کار پیدا کرده‌ام با 250 هزار تومان حقوق و اگر شد برای آنها هم پول می‌فرستم.

نمی‌دانید چقدر خوشحال شدند و دعا کردند ولی من ویران شدم چون دروغ می‌گفتم.

الان هم یک هفته‌ای هست که از 7 صبح تا 30/8 شب دنبال کار می‌گردم. اگر کار پیدا نکنم مجبورم برگردم. برایم دعا کنید. خیلی تنها و خسته‌ام. دارم دیوانه می‌شوم. خیلی خسته‌ام، خیلی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها