شکلا‌ت

کد خبر: ۲۲۳۹۵۱

آخ جون مامان انگار رفت تو آشپزخونه. از تو آشپزخونه صدای استکان نلبکی می‌یاد. بیا یواش بریم تو مهمون خونه و گلی خانوما نگا کنیم. وای... نگا کن! چه خوشگل شده! لباسشو صورتی کرده داره به در و دیوار نگاه می‌کنه. این عکس داداش علیه که رو دیواره. ببین چه خوشگله! داره می‌خنده. چشای گلی خانوم داره به او نگاه می‌کنه.
وای ... صدای پای مامان ... . گلی خانوم دیگه چرا می‌ترسه؟ تازه منو دید. داره می‌خنده:
«سلام یاسمن خانوم بیا ببینم عزیز دلم!»

دیدی گفتم دوسم داره! یواش بریم پیشش. مامان داره می‌یاد چایی آ‌ورده. نگاش نکن. چشاشو که این جوری تنگ می‌کنه ازش می‌ترسم. ولی تو نترس می‌دونم تا مهمون هس کاری به کارم نداره.
«یاسمن! خاله رو اذیت نکن.»

من! من کی اذیتش کردم؟ خودش که بیشتر اذیتش می‌کنه. دروغی بهش می‌گه داداش علی خونه نیس. من که می‌دونم داداش علی تو اتاقش خوابیده. آخه یه کم مریضه، خوابیده. اون وخ به من می‌گه دروغ بده. آدم می‌ره تو جهنم.

«نه ولش کنین، طفلک کاری به من نداره. بیا تو بغلم قربونت برم. وای چه عروسک نازی!»

بریم تو بغلش. به مامان اخمو نگا نکن. گلی خانوم داره کاغذ شکلاتو وا می‌کنه تا تو دهنم بذاره. هوم... همونه که من دوس دارم. فقط وختی مهمون داریم ظرف شکلات رو میزه. مهمون که میره و من میام سراغش میبینم نیس.
بعضی وختا مامان بهم می‌ده، اما به جاش یه کاری باید واسش بکنم. مث اون دفه که گفت برم بالا خونه گلی جون اینا ببینم احمد آقای باهاشون چی کار داره. نکنه اجاره‌شون عقب افتاده. منم رفتم.

احمد آقا اونجا نبود که!‌ رفته بود  پشت بون، مامان، گلی جون بوسم کرد و به من یه شکلات داد. بعدشم واسه عروسکم لباس دوخت. نه او یکی عروسکمو می‌گم.

مامان دیگه به من نگا نمی‌کنه. به گلی خانوم نگا می‌کنه.

«این چند وقت که شما اومدین تو این ساختمون، من خیالم راحته تا پارچه دستم میاد میام بالا تا مامان زحمتشو بکشه. مامان هم که هی تعارف می‌کنه و باهام حساب نمی‌کنه. این جوری من بد عادت میشم.»

«اختیار دارین. این حرفا چیه!‌ قابل شما رو نداره.»

مامان بازم به اون نگاهی می‌کنه. لپ گلی خانوم مث پوست هلو قرمز شده، چرا داره به فرش نگا می‌کنه؟ نکنه یه شکلات افتاده زمین؟

«ببخشید. نمی‌خواستم این قدر به زحمت بیفتین...»

«خواهش می‌کنم. چه مزاحمتی. اما گمون نکنم کتابی که می‌خوای داشته باشه. علی از وقتی رفت مغازه وردست باباش کتابای دانشگاهیشو گذاشت تو کارتن و برد کتابخونه بخشید. میگه چه فایده نگرشون دارم. من که کارم شده پیرهن و جوراب به مشتری نشون بدم. کتاب مهندسی می‌خوام چه کار؟

راس میگه بچه‌ام چهار پنج سال درس خوند، آخرش هم رفت وردست باباش. از بس که دنبال کار دوید و پیدا نکرد.»
«بله حق دارن. وضع کار خیلی بد شده.»

«تازه اونم واسه کسی که می‌خواد خونواده دار بشه. الان چند وقته دختر خاله شو واسش شیرینی خوردیم، خوب طفلک‌ها می‌‌خوان عروسی‌ کنن برن سر زندگیشون بدون کار که نمی‌شه.»

آخ‌آخ... فنجون تو دست گلی‌جون تکون تکون می‌خوره. نکنه بریزه رو پاش؟

«به سلامتی ایشالا.»

بالای لباش چه خیسه!

«سلامت باشی عزیزم. از فتانه جون برات بگم. یه تیکه جواهره. خوشگل، تحصیل‌کرده،‌ یه آپارتمان داره با تمام وسایلش. علی هم خاطرشو خیلی می‌‌خواد، چند ساله...»

اِ اِ بازم داره دروغ می‌گه! داداش علی از فتانه بدش می‌یاد. خودم شنیدم می‌گفت ازش بدم می‌یاد. گفت خیلی پرروئه. همش با پسرا خنده می‌کنه.

می‌خوام به گلی‌جون بگم دروغ می‌گه اما...، گوشت دستم هنوز از نیشگون دیشب درد می‌کنه.

همین مامان خانوم منو نیشگون گرفت. نمی‌دونم چرا؟

من فقط داشتم می‌گفتم موهای منم مث موهای گلی‌جون تا کمرم می‌رسه اما موهای من قهوه‌ ایه مال اون سیاهه. اون قدرم نرمه که نگو.

داداش علی خندید و من بازم از گلی خانوم واسش گفتم.

هر وخ از گلی جون حرف می‌زنم چشاش برق می‌زنه.

مامان بهم گفت فضول. بعدش نیشگونم گرفت. من گریه کردم.

داداش علی داد کشید. منو ناز کرد و به من یه شکلات داد.

صدای در اتاق داداش علی می‌یاد. مامان چرا لباش سفید شد؟

«ایشالا یه روزم نوبت تو بشه عزیزم! علی هم که نیومد. می‌خوای وقتی اومد ازش می‌پرسم. اگه اون کتابو داشت واست می‌یارم بالا. باشه؟»

ای وای ... گلی جون پا شد. می‌خواد بره انگار!

«من دیگه زحمتو کم می‌‌کنم.»

«هر جور راحتی عزیزم! یادمه اون وقتا جلوی دانشگاه کتابای دانشگاهی می‌فروختن. حالا رو نمی‌دونم.»

لپ گلی جون دوباره مث هلو شد! دولا شده منو بوس کنه. گفتم که دوسم داره.

وای ... تو چشاش چرا پر آبه. نکنه گریه می‌کنه؟ آخی، حیوونی! اگه بلد بودم خودم می‌رفتم واسش کتابشو می‌خریدم تا خوشحال بشه.

مامان چه محکم درو می‌بنده! بازم مث همیشه با خودش حرف می‌زنه. نمی‌دونم چرا با خودشو عصبانیه؟

«دختره پررو! فکر می‌کنه من خرم. کتاب! همین مونده خودتو ببندی به ریش بچه ساده‌لوح من. اجاره‌ خونه و خرج دانشگاه رفتنت هم بیفته گردن اون.

یکی نیس بگه برو لقمه اندازه دهنت بردار.

مادرت با خیاطی به زور خرج تو و خودشو می‌ده. چه طوری می‌خواد بهت جهیزیه بده؟.»

چی می‌گه این مامان؟ گلی خانوم بیچاره که اصلا لقمه برنداشت!

تازه شکلاتشم که داد به من. حیوونی!

...

اِ ... بازم ظرف شکلات نیس که!

اه! باز حواسم پرت شد... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها