اسرار انباری چوبی- این ماجرا؛‌

گمشده‌ای به نام وینوسکی

نویسنده: هارولد آر. دانیلز قسمت پایانی مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۲۲۹۸۶

خلا‌صه داستان قسمت اول : ماری کامستوک که 30 سال رویای زندگی در یک روستا را در ذهن خود می‌پروراند، سرانجام بعد از بازنشستگی خانه‌ای که یک انباری چوبی و مقداری زمین مزروعی  دارد و در فاصله چند کیلومتری از شهرواقع شده خریداری می‌کند. همه جای خانه به نظرش ایده‌آل می‌آید جز آن انباری چوبی که از همان ابتدا فضایش به نظرش مرموز می‌آید. برای آنکه این احساس را از خودش دور کند، چند باری به آنجا سر می‌زند اما هر بار ترس و وحشت بر او غالب می‌شود. بعد از پرس و جو از دلال معاملات ملکی متوجه می‌شود که 5 سال پیش همسر صاحبخانه قبلی ناپدید شده و مردم آنجا بر این باورند که به دست شوهرش به قتل رسیده اما به دلیل نداشتن مدرک کافی او آزادانه در شهر می‌چرخد. ماری به ستوان ردفیلد مراجعه می‌کند و پیگیر قضیه می‌شود. بنابر اظهارات پلیس بعد از ناپدید شدن خانم وینوسکی، همسرش مدعی شده که او به دیدار والدینش رفته اما بعد از بررسی معلوم می‌شود که او دروغ می‌گوید. ستوان رد فیلد برای ماری کامستوک قضایای 5 سال پیش را تعریف می‌کند.

ستوان رد فیلد به ماری گفت: کاملا دقیق و موشکافانه همه جا را گشتیم. کف خانه را با میله‌های آهنی کندیم. سگ‌های تربیت شده و ردیاب را نیز به کار گرفتیم. زیرزمین و انباری را هم کندیم. سانتی‌متر به سانتی‌متر. اما اثری از زن ناپدید شده نیافتیم. ماری با احساس دلسوزی گفت: بیچاره. به نظر شما همسرش چه بلایی سر او آورده؟ رد فیلد شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: نمی‌دانم شاید او را با ماشین به جای دیگری برده و یا جسدش را در جنگل دفن کرده. فقط امیدوارم که جسدش یا هر آنچه که از او باقی‌مانده روزی پیدا شود. دوست دارم هنری را حلق‌آویز ببینم.

ماری بعد از ملاقاتش با ردفیلد دوباره به سردخانه رفت تا کمی از گوشتش را که در آنجا به امانت گذاشته بود بردارد. بارنی لبخندی زد و گفت: روز به خیر، خانم کامستوک. امرتان را بفرمایید.

ماری کلید را به او داد و گفت: کمی گوشت می‌خواهم.

 بله، حتما.

همچنان که گوشت را می‌برید، ماری به او نگاه می‌کرد.

ماری گفت: کاش می‌توانستم طبقه بزرگتری را کرایه کنم، آن وقت گوشت بیشتری را فریز می‌کردم.

بارنی گوشتش را بسته‌بندی کرد و به او داد.

در همین موقع مردی درشت‌اندام و چهارشانه وارد سالن سردخانه شد. او شلوار جین و پیراهن آبی رنگ به تن داشت.بارنی آهسته گفت: این مرد صاحبخانه قبلی شماست. او را می‌شناسید؟

 آقای وینوسکی؟

 بله. او چند سال پیش همسرش را به قتل رساند، اما تا امروز همینطور ول می‌چرخد.

ماری خیلی سطحی به حرف‌های بارنی گوش می‌کرد، تمام حواسش به وینوسکی بود. چهره‌ای بی‌رحم، چشمانی ریز و نگاهی نافذ داشت. ماری افتخارش این بود که در تمام طول زندگی هیچگاه از روی ظاهر آدم‌ها قضاوتی درباره‌شان نکرده است. اما آن مرد چهره‌ای داشت که خیلی خوب می‌توانست قاتل بودنش را تشخیص دهد.

بعد از چند دقیقه وینوسکی از سردخانه بیرون آمد. یک گوسفند بزرگ را روی شانه‌اش انداخته بود. گوشت فریز شده را طوری بسته‌بندی کرد که پاهایش آویزان بود. ماری کامستوک آهسته گفت: «اوه، نه» بعد به طرف اتومبیلش رفت.

ستوان ردفیلد در حالی که چرت می‌زد روی صندلی نشسته بود. ماری با بی‌قراری گفت: جناب سروان، هنری وینوسکی قفسه بزرگی را در سردخانه اجاره کرده!

اما من که نمی‌توانم او را به این دلیل دستگیر کنم، همه مزرعه‌دارها چنین قفسه‌ای اجاره می کنند.

ماری کمی به جلو خم شد و با وحشت و هیجان گفت: بعد از ناپدید شدن همسرش، آیا قضیه گوشت‌هایش را هم بازرسی کردید؟

رد فیلد آب دهانش را قورت داد و گفت: خدای من! نه.

حالا دیگر نگاهش دوستانه نبود بلکه خشمگین و سرسخت به نظر می‌رسید. ادامه داد: خانم کامستوک! من آدم ابلهی هستم. هرگز فکرم به آنجا نرسید. شما اینجا بمانید.

ماری قاطعانه گفت: نه، من همراهتان می‌آیم.

هنگام ورودشان به سردخانه بارنی را دیدند که می‌خندید اما با دیدن چهره جدی ستوان ردفیلد خنده بر لبانش خشک شد.

پرسید: چه اتفاقی افتاده؟

ردفیلد گفت: کلید زاپاس قفسه هنری وینوسکی را داری؟

 نه، فقط کلید قفل‌های معمولی را دارم اما قفل قفسه هنری فرق می‌کند.

 مهم نیست. همان کلیدی را که داری بده یک چراغ‌قوه هم برایم بیاور!

بارنی قفسه هنری را باز کرد. قفل مخصوصی که او روی قفسه‌اش نصب کرده بود با زنجیری محکم بسته شده بود، طوری که فقط چند سانتی‌متر باز می‌شد. هوای سردی که از آن خارج می‌شد موج می‌زد و ماری را ناخودآگاه عقب برد. رد فیلد نگاهی به قفل مخصوص انداخت و گفت: بازکردنش ساده است.

سپس به بارنی گفت که یک چکش و پیچ‌گوشتی بیاورد. او ماهرانه دست به کار شد. بی‌آنکه قفل را بشکند با کمی سعی قفل ناگهان باز شد. ردفیلد در قفسه را باز کرد، نور چراغ‌قوه را به داخلش انداخت.

مقدار زیادی گوشت نامرتب و قلنبه در قفسه بود. طبقه پایین آن با یک لایه یخ پوشیده شده بود.

ردفیلد تکه‌ای از آنها را بیرون آورد و آن را روی زمین انداخت. نفس‌های ماری به شماره افتاده بود.

بارنی گفت: گوشت، یک تکه دیگر. گوسفند، این هم گوشت گاو. آخرین تکه که درون بقچه‌ای از جنس کتان پیچیده شده بود به صورت منجمد کف طبقه قرار داشت. بارنی در جابه‌جا کردن گوشت‌ها به ردفیلد کمک می‌کرد. ناگهان بقچه‌ای از دستش لیز خورد و افتاد. تکه‌ای که در آن قرار داشت باریک و قسمت انتهایی آن گرد بود.

ماری که تمام حواسش به آن بود ناگهان جا خورد. به نظر شبیه سر بود: سر یک زن. حالش بد شده بود.

ردفیلد زیر لب غرغر کرد و گفت: گوشت گوساله، فقط همین. بارنی! لطفا گوشتها را سرجایشان بگذار. سعی کن مثل قبل هر چیز را جای خودش قرار دهی.

سپس رو به ماری کرد و گفت: خیلی خوشحالم که چیزی پیدا نکردیم. من هم مقداری گوشت در سردخانه دارم.
گمان می‌کنم از خیر استفاده‌اش می‌گذشتم اگر اینجا... منظورم را که می‌فهمید؟

ماری آهسته گفت: حتما فکر می‌کنید که دچار خیالبافی شده‌ام.

اصلا این‌طور نیست. شما حق داشتید، اینجا هم باید بازرسی می‌شد.

به تدریج به همان نسبت که عشق و علاقه ماری به خانه کوچکش زیاد می‌شد، تنفرش از انباری چوبی نیز فزونی می‌یافت. اما با وجود این تنفر کششی غیرارادی نسبت به آنجا داشت. درست مثل سرنشینان اتوبوسی که با کششی غیرقابل کنترل به قربانیان آش و لاش شده یک تصادف چشم می‌دوزند.

این روزها دوست جدیدش  همان متصدی کتابخانه  اغلب به او سر می‌زد. ستوان ردفیلد هم در این مدت دو بار برای صرف چای نزدش آمد.

روی هم رفته خود را خوشبخت احساس می‌کرد. با خود می‌گفت، وجود این انباری تنها نقص در زندگی کامل و بی‌نقص من است. او هنوز هم مثل قبل به پیگیری موضوع وینوسکی علاقه‌مند بود و در دو ملاقاتی که با ردفیلد داشت مدام سعی می‌کرد از او حرف بکشد. در دومین ملاقات ردفیلد که از سوال‌های متعدد او به تنگ آمده بود گفت: خانم کامستوک،‌ اینجا یک شهر  است اما می‌توانیم به پلیس ایالتی مراجعه کنیم. من این کار را به عهده می‌گیرم. پلیس‌های ایالتی آدم‌های باهوشی هستند. من قبلا وینوسکی را 4 روز در زندان حبس کرده‌ام. افراد پلیس ایالتی هم برای بازرسی خانه‌اش  یعنی همین جا  با من همکاری داشتند. هیچ اثر مشکوکی مشاهده نشد. نه در خانه و نه در اتومبیلش‌ هیچ اثری از لکه‌های خون نبود. کشف این موضوع که پلیس معمولی‌ای مثل من نتواند به تنهایی از عهده گشودن چنین جنایتی بربیاید، چندان پیچیده نیست.ماری گفت: معذرت می‌خواهم.
منظورم این نبود که شما قادر به کشف واقعیت نیستید. لطفا چایتان را میل کنید.چند روز بعد از این ملاقات ماری گل‌های چند تا از گلدان‌ها را درآورد و در باغچه‌اش کاشت. وقتی کارش تمام شد، گلدان‌های خالی را برداشت و خواست آنها را داخل خانه ببرد. کنار در پشتی انباری ایستاد و با خودش گفت: من انباری فوق‌العاده‌ای دارم و نباید به تخیلاتم اجازه دهم که مرا از استفاده از آن بازدارد. سپس به طرف انباری رفت.

وقتی به در نزدیک شد، دوباره احساس تنفر به او دست داد. روز گرم و بسیار آرامی بود. همین که در را باز کرد، صدای وزوز مگسی که کنار پنجره پرسه می‌زد، به گوشش خورد. در را کاملا باز کرد و وارد شد. باز همان جو دلهره‌آور و مرموز مالیخولیایی که پیشتر احساس کرده بود، او را در خود فرو برد.

بعد خیلی جدی با خودش گفت:‌ نباید گلدان‌ها را همین طور اینجا رها کنی و پابه فرار بگذاری. همه آنها را مرتب در گوشه‌ای بچین.

وقتی به گوشه انباری رفت تا گلدان‌ها را بگذارد، احساس کرد هوای سنگینی در اطرافش جریان دارد. از ترس فریاد کشید و به پشت سرش نگاه کرد. در همین موقع در انباری به هم خورد و بسته شد و جلوی تابش نور خورشید را گرفت. انباری تاریک شد و او با ترس و لرز به طرف در دوید. ناگهان یک چوب بلند از سوراخ در وارد شد. او چنان محکم به چوب فشار آورد که آن را شکست. غباری که از شکستن آن ایجاد شده بود، در هوا پیچید.

به آرامی به خود گفت: نترس. روحیه‌ات را حفظ کن... یک تکه چوب بردار و فرو کن تو سوراخ در.

اما چوبی نیافت که نازک باشد و از سوراخ عبور کند. در قفل شده بود. ماری 10 دقیقه تمام سعی کرد که قفل آن را باز کند، سپس رهایش کرد.

نفس‌زنان ایستاد و در فضای نیمه‌تاریک به زمین خیره شد.

بله ، باید زمین را می‌کند و راهی به بیرون باز می‌کرد. تخته‌ای پیدا کرد که لبه‌اش کاملا تیز بود. براحتی می‌توانست آن را در زمین فرو کند و یاد حرف ردفیلد افتاد که گفته بود: ما سانت به سانت انباری را کندیم.

هنگامی که قسمتی از زمین خشک را با ضربات تخته نرم کرد، با دست‌هایش شروع کرد به کنار زدن خاک. نیم‌متری زمین را کنده بود که ناگهان دستش به پارچه کتانی خورد که نظیرش را در سردخانه دیده بود. استخوان‌های پیچیده شده درون پارچه کتانی گرد و خاک گرفته بود. ابتدا تصور کرد شاید تکه‌های چوب باشند؛ اما امکان نداشت که تکه‌های چوب شبیه جمجمه انسان باشد.نیم‌ساعت بعد به هر زحمتی بود خاک زیر در را خالی کرد، آن را باز نمود و از انباری خارج شد. سپس لباس‌هایش را عوض کرد و نزد ردفیلد رفت.ستوان رد فیلد بعدها برایش تعریف کرد و گفت: ما فورا به آنجا رفتیم و او را دستگیر کردیم. مثل دیوانه‌ها شده بود. مجبور شدیم سه نفری او را بگیریم و با دستبند دست‌هایش را ببندیم.

حالا دیگر غروب شده بود و هوای خنکی جریان داشت. ماری در ایوان نشسته بود. پرسید: که اینطور! پس واقعا جسد خانم وینوسکی آنجا بود.

شکی نیست که جسد متعلق به اوست. پزشکی قانونی آن را تایید کرده. استخوان‌های گردنش، از همان قسمتی که خفه‌اش کرده، کاملا خرد شده بود.

ماری که از ترس متحیر شده بود گفت: زن بیچاره!

 همان‌طور که حدس زده بودید هنری وینوسکی پس از به قتل رساندن همسرش جسدش را در طبقه سردخانه گذاشته بود. لابد وقتی که ما زمین انباری را برای پیدا کردن جسد می‌گشتیم او به ما می‌خندیده. بعد احتمالا فکر کرده که آن انباری می‌تواند بهترین جا برای دفن جسد باشد، چرا که ما آنجا را کاملا زیر و رو کرده بودیم. حق هم داشت، اگر شما در انباری گیر نمی‌افتادید شاید هرگز دستش رو نمی‌شد.

ماری فنجان چای به ستوان ردفیلد تعارف کرد و گفت: با این همه از خود می‌پرسم که چرا او این خانه را فروخت. هر کسی جای او بود چشم از اینجا برنمی‌داشت.

خودتان دیدید که چطور این انباری آرامش شما را برهم زده و کلافه‌تان کرده بود، شاید همین بلا را هم سر او می‌آورد. از طرفی بعد از بازرسی پلیس حتی فکرش را هم نمی‌کرد که کسی زمین آنجا را بکند. اگر شما آنجا گیر نمی‌افتادید، هرگز به فکر کندن زمین هم نمی‌افتادید.

ماری گفت: حتما کار باد بود. من در را چارطاق باز گذاشته بودم. خود به خود که بسته نشد.

ردفیلد دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: امروز هوا صاف بود و بادی نمی‌وزید که در سنگین آلونک را تکان دهد.
فردای آن روز ماری سری به انباری زد و دید که کارمندان ردفیلد چاله‌ای که او کنده بود و جسد خانم وینوسکی را از آن درآورده بود، پر کرده‌اند. کف انباری مثل قبل صاف و مرتب شده بود. هوای انباری خنک بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها