موقع بازی چشمش افتاد به گلهای بسیار قشنگی که به شکل دایره وسط چمنها کاشته شده بودند، خوشش اومد و دلش خواست یکی از اونا مال خودش باشه، آخه خیلی خوشگل بودند.
اینه که رفت و یه دونه گل چید.
بعدش با خوشحالی اونو آورد پیش باباش که روی یکی از صندلیها نشسته بود. بابا با دیدن نسرین و گلی که در دستش بود تعجب کرد و البته یه کمی هم ناراحت شد و گفت: «دخترم، این چه کاریه؟ چرا گل چیدی؟» نسرین گفت: «بابا، اونجا گل زیاده، من فقط یکی کندم، خیلی قشنگن.»!
بابا گفت: «عزیزم، اگه هر کسی که میاد تو پارک یه گل بچینه دیگه چیزی نمیمونه، اونوقت پارکمون زشت میشه و دیگه قشنگ نیست، بعدشم ما باید مواظب گلها باشیم نه این که اونارو بچینیم. پس قول بده که دیگه اینکارو نکنی، باشه باباجون.»!
نسرین که متوجه کار اشتباهش شده بود گفت: «ببخشید بابا، دیگه اینکارو نمیکنم. حالا میشه این گل و ببرم بچسبونم سرجاش؟»!
بابا نگاهش کرد و خندید.
رضا بداقی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)