من به این روش عادت کردهام و وقتی دخترم میآید و میخواهد مرا نصیحت کند یک دفعه خشمگین میشوم. میدانم که خیر و صلاحم را میخواهد، اما هیچ کدامشان مرا درک نمیکنند.
من را کردهاند لولوی نوههایم و هر وقت میخواهند یکیشان را بترسانند میگویند اگر ساکت نشوی آقاجان میآید ها!
بچهها هم هقهقکنان صدایشان را میبرند.
حمید نوه بزرگم را یک عمر همین طوری ترساندند و الان که بزرگ شده است اصلا سراغ مرا نمیگیرد.
نمی دانم اخلاق خودم بد بوده است یا پدر مادرشان آنها را بد تربیت کردهاند. هر چی که هست میدانم وقتی ما بچه بودیم پدرمان با ما همین طوری برخورد میکرد و خیلی هم از او حساب میبردیم، اما وقتی بزرگ شدیم تا وقتی نفس داشت او را تنها نمیگذاشتیم.
حالا من تنها ماندهام و همه مرا بد اخلاق میدانند. اگر برای دید و بازدید به خانهشان بروم نوههایم فرار میکنند و حتی وقتی برایشان هدیه میبرم هدیه را میگیرند و بوس نمیدهند.
به هر حال ما هم این طوری تربیت شدهایم. چرا حالا باید بچههایشان را از من فراری بدهند. من با همین اخلاق بچههایم را تربیت کردهام و خوش اخلاق هم شدهاند.
میخواهم به بچهها بگویم که وقت تربیت کردن پدر مادرهایتان گذشته است. آنها این طوری که میبینید تربیت شدهاند. نمیگویم رفتار ما درست است یا مال شما اما شما دقیقا چیزی که من میخواستم نشدید. من دوست داشتم پسرم معمار شود، اما او دکتر شد. دلم میخواست دخترم در خانهاش بماند خانهداری کند، اما او در آزمایشگاه کارمند شد.
خوب هر کسی رفتار و انتخاب خودش را دارد. من با آنها به خاطر این که چیزی که میخواستم نشدند قطع رابطه نمیکنم. چرا باید آنها به خاطر اینکه اخلاقم با آنها فرق دارد با من رفت و آمدشان را کم کنند و مدام سعی کنند رفتارم را تغییر دهند یا بچههایشان را از من بترسانند.
پذیرفتن والدین همان طوری که هستند یک وجه احترام گذاشتن است. لطفا احترام به بزرگترها را فراموش نکنید.
حسین میرزایی ــ 69 ساله