اما کدامیک از ما از کودکی توی دست و بال او بزرگ شدهایم و سالها افتخار شاگردی او را داشتهایم که بتوانیم بر این اساس ادعا کنیم واقعا او را آنطور که هست شناختهایم؟ یک نفر هست که چنین سرنوشتی داشته: رابرت پریش. او از بچگی در هالیوود بزرگ شده، ابتدا به عنوان سیاهی لشکر در فیلمها بازی کرده، بعد مونتور فیلم شده و آخر سر هم کارگردان فیلمهایی مثل «دشت ارغوانی»، «آتش زیرین»، «فریاد کن خطر» و «سرزمین شگفت انگیز.» پریش در کتاب «بچه هالیوود»1 شرح کامل زندگیاش را از کودکی تا بزرگسالی بر مبنای شاگردی استاد مسلم سینما، فورد، به قلم تحریر درآورده و با زبانی شیرین و کودکانه، مثل فورد، برایمان داستانگویی کرده است.
فصل یکی مانده به آخر این کتاب، «درس آخر» نام دارد که حسنختام آموزههای فورد برای کارگردانی سینما است.
این بار مطلب این صفحه را به جای تحلیل و استدلال، اختصاص می دهیم به گزیدهای از این روایت تلخ و شیرین و این آموزه اخلاقی ــ حرفهای کارگردان مطرح سینمای آمریکا، جان فورد که با سینما صرفا کار و کسب درآمد نکرده بلکه از آن انسانیت آموخته و با آن یک عمر، عاشقانه زندگی کرده است.
«دختر جان فورد به من در لندن تلفن کرد و خبر داد که فورد به سرطان از نوع مهلکش مبتلا شده است و اگر من بتوانم به دیدنش بیایم، خوشحال می شود. فورد به منزلی در پام دزرت اسبابکشی کرده بود تا نزدیک به بیمارستان آیزنهاور باشد. من زیر باران شدید رسیدم.
یکی از سه پرستاری که بیست و چهار ساعته کنار بالین او بود، در را به رویم باز کرد و گفت: «فقط پنج دقیقه، آقای پریش. بیمار خسته است و دکترها گفتهاند بیشتر از یک نفر در روز ملاقاتی نداشته باشد، آن هم فقط به مدت پنج دقیقه. خیلیها را رد کردهایم، ولی در مورد شما استثناء قائل شدیم چون که از راه دور آمدهاید. فقط باید قول بدهید که بیشتر از پنج دقیقه نمانید.»
قول دادم و داخل شدم. باربارا دختر فورد که در این چند سال آخر، تمام وقتش را وقف پرستاری پدرش کرده بود، از من به گرمی استقبال کرد و گفت: «پدر سخت مریض است، ولی هوش و حواسش هنوز کاملاً به جاست و منتظر شماست.»
تازه به این منزل اسبابکشی کرده بودند، بنابراین اسباب و اثاثیه هنوز سر جایش نبود. از اتاقنشیمن که رد می شدیم جعبه چوبی بزرگی را دیدم پر از جوایزی که فورد در عمرش گرفته بود. اسکارهایش را از جعبه درآورده و روی میزی چیده بودند، به اضافه نمونههای کوچکتر اسکار در قبال هر کدام از اسکارهای اصلی. جنگلی از مجسمه های طلایی.
باربارا مرا به اتاق خواب پدرش راهنمایی کرد. فورد نیمه نشسته و نیمه درازکش بر بستر لمیده بود و داشت در داخل یک سطل پلاستیکی کوچک دنبال چیزی میگشت. غیر از یک مجسمه کوچک مریم عذرا و چند تا شمع، تنها چیزی که در اتاق نظرم را جلب کرد یک زین سیاهرنگ عظیم نقره کوب بر یک خرک چوبی در پای تختخواب بود. باربارا گفت: «باب اینجاست.» و از اتاق بیرون رفت. من تخت را دور زدم و بر یک صندلی کنار تخت نشستم. فورد همچنان وصله سیاهی بر چشم چپ داشت و خیلی لاغر شده بود. غیر از این، از اولین باری که دیده بودمش، از چهل و سه سال پیش به این طرف، به نظرم تغییر زیادی نکرده بود.
سطل پلاستیکی تقریباً تا نیمه پر از تهسیگار برگ بود و فورد داشت دنبال ته سیگار دلخواهش میگشت. دست کرد و ته سیگاری پنج سانتی را که انتهایش خوب جویده شده بود در آورد. وصله را از روی چشم رد کرد و با چشم ناقصش به آن خیره شد. بویش کرد و باز در سطل انداخت. چهار پنج ته سیگار را به دور ریخت تا عاقبت یکی را انتخاب و روشن کرد... پرسید: «کاتلین چطورست؟» گفتم: «خوب است و به شما سلام می رساند.» پرسید: «مادرت چطورست؟» گفتم: «او هم خوب است و سلام می رساند» پرسید: «چند سالش است» گفتم: «هشتاد و شش سال.» نگاهی به ساعتم انداختم. از وقت ملاقات سه دقیقه گذشته بود.
پرسید: «چرا به ساعتت نگاه کردی؟» از سالها قبل فهمیده بودم که دروغ گفتن به او اشتباه است. گفتم: «پرستار گفته که فقط پنج دقیقه میتوانم بمانم.»
بیشتر از یک ساعت نزد او ماندم. هر بار که پرستار به اتاق سر می کشید فورد ردش می کرد... با هم راجع به عدسی زوم حرف زدیم (که دوست نداشت)، راجع به جان وین (که مورد علاقهاش بود)، هنری فاندا (به همچنین)، پت کلی (که دوستش می داشت، ولی می گفت حیف است که یک تدوینکننده قابل نوار صوتی برود و رئیس یک موسسه موفق فیلمسازی بشود...) پرسید باز هم اسکار بردهام؟ گفتم: «نه نبردهام.» گفت: اسکار آنقدرها هم بد نیست و بهتر است یکی چند تای دیگری ببرم. گفتم: «چشم، آقا.» گفت: «مواظب خودت باش.» گفتم «شما هم مواظب خودتان باشید.» گفت: «قبل از رفتن سری به مری بزن.» باز گفتم: «چشم، آقا.» و بلند شدم که بروم. دم در برگشتم که برای آخرین بار نگاهش کنم. گفت: «خدانگهدار، باب. پسر خوبی هستی.»
داشت در سطل زباله دنبال تهسیگار میگشت که از در خارج شدم.
مری فورد همسر جان فورد، همچنان زیبا و برازنده بر بستر دراز کشیده بود. موهایش را مثل همیشه، به شیوه تصاویر و مجسمههایی که از مریم مقدس درست می کنند، از روی پیشانی بالا زده بود. داشت جزئیات بیماری شوهرش را برای من تعریف می کرد که فورد در آستانه در ظاهر شد. بیرون از بسترش فوق العاده لاغر می نمود، شاید به این خاطر که الان پاهایش را که مثل چوب کبریت نازک شده بود، می دیدم. مری شوهرش را نمی دید چون به پهلو دراز کشیده بود و پشتش به او بود. فورد چند لحظه گوش داد و بعد پرسید:
ــ «راجع به چی حرف می زنید؟»
مری گفت: «راجع به تو»
گفت:
ــ «چه موضوع بی اهمیتی»!
برگشت و به اتاق خوابش رفت.
اندکی پس از دیدارمان، اونیفورم نیروی دریایی را پوشید و برای یک سفر آخری به هالیوود رفت. در آن جا طی مراسمی رئیسجمهور آمریکا شخصا او را در همان شب به مقام دریاسالاری ارتقاء داد و مدال آزادی را که بالاترین مدال غیرنظامی است، به او اعطا کرد.
جان فورد چند هفته بعد درگذشت. نشریه نیویورک تایمز ماجرایی را نقل میکند که در آن کسی در حضور فورد از فیلمهای اینگمار برگمان یاد کرده بود. فورد پرسیده بود: «اینگرید برگمان؟»
ــ «نه، اینگمار برگمان. کارگردان بزرگ سینمای سوئد.»
ــ «آهان، همان آدمی که گفته من بزرگترین کارگردان دنیا هستم»!
آزاد جعفری
پانوشت:
1) بچه هالیوود، رابرت پریش، ترجمه پرویز دوایی، تهران، روزنهکار، 1377