بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار

انسان و طبیعت

کیم کی دوک با ساختن بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار چرخشی اساسی در کارنامه‌اش داشته است. فیلم که تصویر بصری قدرتمندی است از شور و احساساتی که در روح آدمی رخنه کرده، هیچ شباهتی به آثار قبلی این فیلمساز که فیلم‌هایی خشن به شمار می‌آیند ندارد. کیم کی دوک در سال 1960 در بونگ هوا در شمال ایالت کیونگ سانگ متولد شد و کودکی‌اش در یک روستای کوهستانی گذشت. 9 ساله بود که با خانواده‌اش به سئول کوچ کرد و پس از نیمه‌کاره گذاشتن دوره دبیرستان از 17 سالگی به کار در کارخانه‌ها مشغول شد. در 20 سالگی وارد نیروی دریایی شد و در این دوره 5 ساله استعداد خود را در نقاشی کشف کرد و البته تجربه‌های دوره خدمت نظام بر فیلم‌‌هایش تاثیر گذاشت.
کد خبر: ۲۲۲۱۱۷

سپس مدت 2 سال در کلیسا به کار تزئینات پرداخت و هدفش این بود که واعظ شود اما در 1990 به فرانسه رفت و به تحصیل در رشته‌ هنرهای زیبا پرداخت و به کار فروش تابلوهایش در خیابان‌های جنوب پاریس مشغول شد. کی دوک تحصیلات رسمی در زمینه سینما نداشت و هرگز به عنوان دستیار کارگردان نیز کار نکرد و این یکی از دلایلی بود که اغلب به خاطرش مورد انتقاد منتقدان هموطنش قرار می‌گرفت.

پس از بازگشت به کره شروع به فیلمنامه‌نویسی کرد و در 1996 اولین فیلمش به نام کروکودیل را ساخت. پس از آن با سرعتی عجیب سالی یک فیلم ساخت که اغلب آنها نقطه تلاقی زندگی پر افت و خیز اوست با پرسش‌هایی در باب جامعه مدرن کره و یا حتی جامعه جهانی. کی دوک فیلمسازی است که آثارش همواره با نظرهای ضد و نقیضی مواجه بوده است. در حالی که منتقدان خارجی او را تحسین می‌کنند آثارش در میان منتقدان هموطن‌اش بازتاب‌های خوبی نداشته است. از میان فیلم‌های او می‌توان به حیوانات وحشی (1997) اشاره کرد که کاوشی است در باب دشمنی و آشتی کره شمالی و کره جنوبی که در قالب دوستی ناپایدار دو کره‌‌ای تبعیدی در پاریس روایت می‌شود. مهمانخانه قفس پرنده (1998) به اختلاف طبقاتی در سطوح پایین جامعه می‌پردازد و جزیره (2000) داستان عاشقانه مدرنی است که در لوکیشنی شبه افسانه‌ای اتفاق می‌افتد. داستان واقعی (2001) هم تجربه جاه‌طلبانه‌ای است که مثل فیلم طناب هیچکاک در زمان واقعی اتفاق می‌افتد. نشانی ناشناخته (2001) هم دیگر ساخته کیم کی دوک است که نگاهی صمیمی و بی‌طرفانه دارد به 50 سال حضور نظامی آمریکا در سرزمین مادری این فیلمساز. کی دوک با بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار (2003) کارش را با این سوال اساسی آغاز کرده است که انسان چیست؟ به زعم او انسان‌ همان طبیعت است و طبیعت با 4 فصل مشخص می‌شود که بازتابی است از زندگی انسان از بدو تولد تا لحظه مرگ. فیلمساز این مساله را توانسته با مقایسه فصل‌های مختلف با بچه‌ای که بزرگ می‌شود بیان کند.

او خود معتقد است که فیلم بیش از آن که درباره رشد او به عنوان یک فیلمساز باشد، درباره رشد او به عنوان یک انسان است. کی دوک می‌گوید: «همه آدم‌ها باید قسمت‌هایی از خود را در وجود این پسر که بزرگ می‌شود پیدا کنند. نباید به این فیلم به عنوان یک اثر مرموز کره‌ای، یا فیلمی بودایی نگاه کرد. فیلم‌ جهانی‌تر و عمومی‌تر از این حرف‌ها است. اگر با دقت به آن بنگرید چیزی است فراتر از شخصیت‌ها: «عناصری همچون درخت که از آب بیرون می‌زنند به اندازه انسان وزن دارند. آب اطراف معبد مظهر هر آدمی در اطراف ماست. پس معبد روی یک ناکجاآباد شناور نیست، در دل لندن یا سئول نیست. به همین دلیل است که شما همیشه یک یا دو نفر را در هر لحظه می‌بینید؛ آنها نمادند و باید با آنها همذات‌پنداری کنیم، در همان معبد روی دریاچه. کیم کی دوک با این فیلم ثابت می‌کند که گاهی محلی‌ترین و بومی‌ترین داستان‌ها می‌توانند جهانی‌ترین باشند و ساده‌ترین داستان‌ها، پیچیده‌ترین آنها. فیلم اعتقادات بودایی را در دل داستان‌هایی گنجانده که در عین این که بسیار چشم‌نوازند، روح و ذهن را هم درگیر می‌کنند. به قول اندرو ساریس بهار ... شاید خالص‌ترین و متعالی‌ترین عصاره اعتقادات بودایی باشد که بر پرده سینما آمده است.

فیلم با سکانس‌هایی که عملا بی‌کلام هستند و با سادگی خلاقانه‌اش، توانسته از جزیی‌ترین نکته‌ها حماسه‌ای بسازد:‌ مصیبت آن جانوران در آغاز فیلم، سنگ آسیابی که راهب بزرگ به خود می‌بندد و به بالای کوه می‌‌برد، برکه‌ای که در یک فصل محلی می‌شود برای لذت بردن و در فصل دیگر مکانی برای یک دل شکسته ... همه اینها در بستر داستان عناصری بشدت معنادار و تاثیرگذار می‌شوند. فیلم اثری است برای مخاطبان در همه جای دنیا و  این جهانی بودن آن، چیزی است که خیلی از منتقدان به آن اشاره کرده‌اند. گرچه چارچوب نمادین فیلم در قالب بودیسم است ولی احساسات جاری در آن جهانی است و می‌تواند هر مخاطبی را در هر جای دنیا مورد تاثیر قرار دهد. فیلمبرداری زیبا از مناظر طبیعی، توازن در عناصر روایی را در فیلم حفظ می‌کند. با این که زندگی را از خلال چشمان دو بیگانه در دنیای متروکشان می‌بینیم ولی شاهد همه جنبه‌های زندگی هستیم با تمام خشونت، اشتیاق، زیبایی، ترحم و لذت‌هایش.

فیلم از گردش فصل‌ها استفاده می‌کند تا دیدگاهش را نسبت به چرخه زندگی تقویت کند و همان جا که آغاز شده بود یعنی در بهاری دیگر به پایان می‌رسد و مخاطب با این نکته اخلاقی درگیر و مواجه می‌شود که آنهایی که تقلا می‌‌کنند به فرزانگی برسند وظیفه مقدسی دارند تا آنچه آموخته‌اند به نسل بعد انتقال دهند.

کیم کی دوک با این فیلم نشان می‌دهد که همانند تغییر فصل‌ها هر چیزی چرخه‌ای دارد و این که حتی تیره‌ترین کوره‌راه‌ها هم می‌توانند ما را به مقصد برسانند. مویرا مک دانلد در سیاتل تایمز به نکته جالبی درباره تغییر فصل‌ها در این فیلم اشاره کرده: ‌«در پایان قسمت تابستان، با وزش نسیمی خنک که نشانی از تغییر فصل است، می‌توانیم سوز و سرما را در هوا حس کنیم. برگ‌های طلایی‌رنگ پاییز نیز همچون خاطراتی از خورشید فصل قبل هستند.» هر فصل روح خود را دارد با شگفتی‌ها و پایانش. در پایان هر کدام نوعی آرامش روحانی به دست می‌آید، آرامشی که به قول جاشوا تانزر نه‌تنها بر پرده سینما که در کل سالن رخنه می‌کند. یکی از نماهای جذاب فیلمخانه روی دریاجه را به شکل محور دنیا نشان می‌دهد. همان طور که هر کنشی در فیلم واکشنی به همراه دارد، هر تصویری یادآور یگانگی شخصیت‌های فیلم با محیط طبیعی اطراف است. کیم کی دوک در بهار... آموزه‌های بودایی را در کل فیلم جاری کرده که هدفش مهربانی و مهر ورزیدن در تمامی لحظات زندگی است. با این حال دنیای بیرون به این گوشه عزلت آرام حمله‌ور شده و با خود لذت‌ها و دردهای دنیوی را به همراه می‌آورد. معنای ضمنی عشق پسرکی نوآموز به دختری که از دنیای خارج آمده را می‌توان این طور بیان کرد که چهره مجذوب راهب جوان در حال تجربه چیزی فراتر از عشق‌های دوره جوانی است و از این طریق قصد دارد به عشق و محبت واقعی و حقیقی دست پیدا کند. درونمایه اولین بهار درباره خشونت، تابستان درباره شهوت، پاییز درباره تاوان، زمستان درباره تـحـقـق اسـتـعـدادهـای بـالـقوه و بهار نهایی درباره بازتاب‌هاست. کیم کی دوک داستانش را با ایجاز روایت می‌کند و آن را از احساسات و نوستالژی و زیبایی می‌آکند و جالب است که فصل‌ها همراه با حیواناتی به عنوان موتیف سرمی‌رسند: یک سگ، یک خروس، یک گربه و یک مار. حتی می‌توان فراتر از این به قول اد گونزالس منتقد مجله اسلنت، دو ماری را که در جنگل در هم می‌لولند نشانه تقلای روانی ــ‌ غریزی راهب جوان دانست. کیم کی دوک درباره درونمایه فیلمش گفته است: «سوال فیلم به نظرم این است: انسان چیست؟ در جواب می‌توان گفت انسان طبیعت است. تولد و مرگش براساس قوانین جبری طبیعت هدایت می‌شود. همچون دیگر فیلم‌هایم برای این فیلم، فیلمنامه‌‌ای کامل نداشتم و به همین دلیل پاسخ را در طول ساختن فیلم به دست آوردم. برای من همیشه روشن بوده که بعضی تحولات هدایت انسان از حیطه انسانی خارج است و تنها توسط طبیعت هدایت می‌شوند. سعی کردم به انسان در محیطی دور از جامعه شلوغ نزدیک شوم و آنچه برایم جذاب بوده و هست ذات انسان و محدودیت اختیارات اوست.»

مسعود ثابتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها