علی ابوالحسنی( منذر)

دمپختک میرزا کوچک خانی

مرحوم‌ آیت`‌ الله حاج‌ شیخ‌ حسین‌ لنکرانی، میرزا را‌ مجاهدی‌ دلسوز، وطنخواه، فداکار و شریف‌ می‌ شناخت‌ و در باب‌ آن‌ بزرگمرد و نیز گائوک‌ آلمانی‌ مشهور خاطرات‌ جالبی‌ اظهار می‌ داشت. خاصّه، داستان‌ «دمپُختکِ‌ میرزا کوچک‌خانی» را با آب‌ و تابی‌ ویژه‌ بیان‌ می‌ کرد و خود نیز در خلال‌ ذکر آن، منقلب‌ می‌ شد...‌ داستان‌ مزبور از این‌ قرار بوده‌ است‌ که:‌ در بحبوحهِ‌ کشمکش‌ مرحوم‌ میرزا با دولت‌ وثوق‌ الدوله، مناطق‌ مختلف‌ کشور و از آن‌ جمله‌ پایتخت، دچار قحطی‌ بود و از کمبود شدید ارزاق‌ عمومی‌ رنج‌ می‌ برد.
کد خبر: ۲۲۱۷۵۵

نزاع‌ میان‌  جنگلیها و مرکز نیز - که‌ نتیجهِ‌ طبیعی‌ و قهری‌ آن، انسداد راه‌ تهران‌ - گیلان، و محرومیت‌ اهالی‌  پایتخت‌ از برنج‌ شمال‌ بود  مزید بر علّت‌ شده‌ بود.‌

 مرحوم‌ میرزا کوچک‌ خان‌ که‌ از شرف‌ ملّی‌ و اسلامی‌ برخوردار بود و تنها  با معدود عناصر خائن‌ مرکز (وثوق‌‌الدوله‌ و...) ستیز داشت، در پی‌ اقدامات‌ ومراجعاتی‌ که‌ از  تهران‌ به‌ وی‌ گردید اظهار داشت‌ که‌ من‌ با مردم‌ کشورم‌ دشمنی‌ ندارم‌ و پذیرفت‌ که، در عین‌ ستیز  با دولت‌ حاکم، برنج‌ مصرفیِ‌ اهالی‌ پایتخت‌ را تامین‌ کند. منتهی‌ شرط‌ کرد که‌ چون‌ وثوق‌ الدوله‌ و  دستگاه‌ وی‌ را به‌ رسمیت‌ نمی‌شناسد، برنج‌ را تنها به‌ کسانی‌ تحویل‌ خواهد داد که‌ نمایندگان‌  طبیعی‌ و امین‌ محلاّت‌ تهران‌ باشند.‌

 شرط‌ مزبور، ناگزیر، از سوی‌ دولت‌ پذیرفته‌ شد و گونی‌‌های‌ برنج‌ شمال، دسته‌ دسته، از سوی‌  مامورین‌ نهضت‌ جنگل‌ تحویل‌ معتمدین‌ محلاّت‌ پایتخت‌ داده‌ شد تا طبخ‌ گردیده‌ و در اختیار  مردم‌ قرار داده‌ شود.‌

 مرحوم‌ لنکرانی‌ می‌ گفت: مراسم‌ طبخ‌ و پخش‌ برنج‌ مزبور، که‌ به‌ دمپختک‌ میرزا کوچک‌خانی‌  معروف‌ شده‌ بود، مراسمی‌ حقاً‌ دیدنی‌ و سرشار از شور و صفا و صمیمیت‌ و یکرنگی‌ بود و  شرکت‌ داوطلبانهِ‌ افراد گوناگون‌ (متمکن‌ و تهیدست) در تهیه‌ و توزیع‌ آن‌ غذا، نشانی‌ بارز از  همدلی‌ و هماهنگی‌ ملت‌ ایران‌ داشت.‌  در محلاّت‌ مختلف‌ دیگهای‌ بزرگ‌ را بر سر بار گذاشته‌ وبرنج‌ های‌ تحویلی‌ را در آب‌ جوشان‌  می‌ ریختند تا بپزد، در این‌ حال‌ ناگهان‌ می‌ دیدی‌ که‌ سر و کلّهِ‌ یک‌ بانوی‌ با حجاب‌ و با شخصیت‌ و  آبرومند از میان‌ جمعیت‌ پیدا می‌ شد که‌ پشت‌ سر او خادمی‌ ظرف‌ بزرگی‌ از روغن‌ را روی‌ سر یا  دوش‌ حمل‌ می‌ کرد. جمعیت، کوچه‌ می‌ داد و خدمتکار، به‌ اشارهِ‌ آن‌ خانم‌ ، ظرف‌  روغن‌ را بر زمین‌ می‌ نهاد و خانم‌ به‌ دست‌ خویش‌ ملاقه‌ را در ظرف‌ روغن‌ فرو می‌ برد و از آن، به‌  مقدار لازم‌ در آب‌ و برنج‌ جوشان‌ دیگ‌ می‌ ریخت...

سپس‌ به‌ خادم‌ اشاره‌ می‌ کرد که‌ ظرف‌ را  بردارد، و آنگاه عازم‌ محلاّت‌ دیگر می‌ شدند.‌  مرحوم‌ لنکرانی، به‌ اینجای‌ داستان‌ که‌ می‌ رسید، در حالیکه‌ سخت‌ منقلب‌ شده‌ بود می‌گفت: به‌  راستی‌ که‌ چه‌ صفا و صمیمیت‌ و معنویت‌ ویژه‌‌ای‌ داشت...‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها