کهکشان

کد خبر: ۲۲۱۶۴۰

محمدتقی عزیزیان

چو آبشار قد کشیده سر به زیری‌ات
و دست‌های پینه‌بسته کویری‌ات
لباس کهنه مثل دیگران به قامتت
ندیده هیچ‌کس نشانی از امیری‌ات
زمین حسود  می‌شود و غبطه می‌خورد
زمان به زندگی ساده فقیری‌ات
به فرش‌های خوب سرزمین فارس، هم
نمی‌دهند فرش پاره حصیری‌ات
طبیب گفته شیر، ناگهان یتیم‌ها
و کاسه کاسه کهکشان راه شیری‌ات
هنوز باورم نمی‌شود که رفته‌ای
و مانده از تو آبشار سربه زیر‌ی‌ات

قابیل زنده است

سیده زهره‌هاشمی

قابیل زنده است، ولی ساکت و صبور
جا مانده از ادامه او دردهای دور
جایی نشسته منتظر چشم‌های شب
جایی نشسته بی‌خبر از روزهای کور
نه ... این کلاغ پیر کبوتر نمی‌شود
چوپان قصه‌هاست که باور نمی‌شود
مشکل فقط همین که تو باور نمی‌کنی:
«این حرف‌ها برات برادر نمی‌شود»
هابیل مرده است که قابیل رد شود
قابیل زنده بود و نمی‌خواست بد شود
می‌خواست از تمامی دنیای کوچکش
اقلیم چشم‌های کسی را بلد شود

آه اتوبوس

زهرا حیدری

من در همین جا
از همه شانه‌هایی که با آنها
در پیاده‌روهای هر روز، برخورد می‌کنم
پوزش بی‌حسابی  می‌خواهم !
و فقط اعلام می‌کنم
از تمام حقوق شهروندی‌ام
به تکه‌‌ای از میله اتوبوسی که دست مرا می‌گیرد و به خانه می‌برد،
قانعم
آه اتوبوس!
گهواره خواب‌های چند دقیقه‌ای‌ام!
دویدن‌هایم به تو ختم می‌شوند،
و خستگی‌هایم به آشپزخانه‌ای پر از ظرف‌های نشسته
و زودپزی
که مرا بهتر از همه آن خیابان‌های شلوغ
بهتر از فرزندان گرسنه‌ام
و بهتر از مردی که موهای مرا بلند می‌خواهد
درک می‌کند ...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها