واحدی که من در آن زندگی میکنم طبقه پنجم است و از آنجایی که زنی تنها هستم هر چند وقت یکبار به صورت عمده موادغذاییام را خریداری و ذخیره میکردم، همیشه برنجهایی که میخریدم در انباری نگهداری میکردم. روز حادثه برای خرید از خانه بیرون رفتم وقتی برگشتم متوجه شدم که قفل در انباری شکسته است زمانی که در را به طور کامل باز کردم متوجه شدم که 2 گونی از برنجهایم به سرقت رفته است. چند روز پس از این شکایت مرد دیگری به پلیس مراجعه کرد و مدعی شد که از انباری خانهاش یک گونی برنج به سرقت رفته است. وقتی شکایتهای متعدد به پلیس ارائه شد که حاکی از سرقت گونیهای برنج بود پلیس دریافت این سرقتهای زنجیرهای توسط یک نفر انجام میشود، چون سرقتهایی که انجام میگرفت در یک منطقه بود و به یک شیوه انجام میگرفت.
پس از جمعآوری پروندهها و تشکیل یک پرونده واحد، دستگیری سارق برنج در دستورکار پلیس قرار گرفت. در حالی که بررسیها برای دستگیری متهم آغاز شده بود، مردی نزد ماموران مراجعه کرد و گفت سارق برنج که به انباریاش رفته بود و قصد داشت برنجهایش را بدزدد، توسط همسایهها دستگیر شده است. وقتی مرد سارق به پلیس تحویل داده شد ماموران پی بردند، این جوان که پرویز نام دارد فاقد سابقه کیفری است. پرویز در اعترافاتش گفت: یکسال پیش با دختری به نام نازنین آشنا و آنقدر به او علاقهمند شدم که تصمیم گرفتم به خواستگاریش بروم، اما از آنجایی که شغل و درآمدی نداشتم میدانستم که پدرش حاضر نمیشود دخترش را به من بدهد.
وی ادامه داد: تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که به پدر نازنین دروغ بگویم. روزی که به خواستگاری رفتم، گفتم من عمدهفروش برنج هستم. از شمال کشور برنج به تهران میآورم و میفروشم و درآمد خوبی هم از این راه دارم و سعی میکنم نازنین را خوشبخت کنم. با این حال خانواده نازنین راضی نمیشدند، اما اصرار من و نازنین باعث شد، آنها سرانجام بپذیرند. زمانی که نازنین را به عقد خودم درآوردم مجبور شدم کاری کنم که خانوادهاش حرفم را باور کنند. چند بار از شمال کشور به تهران برنج آوردم که بفروشم، اما ضرر کردم.
به دنبال شغل دیگری رفتم، نتوانستم شغل مناسبی پیدا کنم، بنابراین تصمیم گرفتم موضوع را به نازنین بگویم، برایش توضیح دادم آنچه گفتم دروغ است و من هیچ شغلی ندارم، نازنین خیلی برآشفته شد و به من گفت اگر پدرش این موضوع را بفهمد حتما ما را وادار میکند که از هم جدا بشویم.
از دست دادن نازنین برایم مساوی با مرگ بود. ضمن اینکه او دیگر اعتمادی به من نداشت و میگفت که دیگر نمیتواند به این وضعیت ادامه دهد.
پرویز گفت: همین مسایل باعث شد تا تصمیم به سرقت بگیرم و برای اینکه بتوانم دوباره دل نازنین و اعتماد خانوادهاش را جلب کنم، سرقت میکردم. بهترین کار برایم سرقت از انباریها بود، من انباریهایی که قفلهای محکمی نداشتند و در مجتمعهای آپارتمانی بینظمی بودند انتخاب میکردم و زمانی که میدانستم پارکینگ خلوت است به عنوان مامور آب یا برق وارد خانه میشدم قفل در انباری را میشکستم و اگر برنجی در آن بود برمیداشتم و فرار میکردم.
من فقط برنج سرقت میکردم و نه چیز دیگری، بعد چند گونی را میفروختم و چند گونی را هم هر چند ماه یکبار به عنوان سوغاتی به خانه پدر نازنین میبردم.
سارق جوان به چندین فقره سرقت به این روش اعتراف کرد و تحقیقات از وی ادامه دارد.