امیدوارم خدا مرا ببخشد

«من هیچ‌وقت زندگی خوبی نداشتم. از زمانی که به یاد می‌آورم به خاطر رنگین پوست بودنم مورد آزار و اذیت و تمسخر همه اطرافیان و همسایه‌هایمان قرار می‌گرفتم. پسر درسخوان و با‌هوشی هم نبودم که بتوانم از این راه به خودم ثابت کنم که هویتی دارم و می‌توانم به راحتی روی پای خودم بایستم. تنبلی و به نوعی حالت انتقام‌جویی از همه دنیا از بچگی‌ در من وجود داشت و هر چه که بزرگتر می‌شدم این حالت در من بیشتر می‌شد. برای کسی که همچون من زندگی می‌کرد و در خانواده‌اش خلافکاری و فروش مواد مخدر از کارهای بسیار معمولی به شمار می‌آمد، سراغ موادمخدر رفتن کار عجیبی نبود. من 13 ساله بودم که برای اولین بار سراغ فروش مواد مخدر رفتم.
کد خبر: ۲۲۱۴۹۹

بخوبی به یاد می‌آورم که آنقدر کوچک و ریز نقش بودم که هر مشتری که برای مواد میآمد‌ فکر میکرد مرا اشتباه گرفته است و این خودم بودم که سراغ آنها می‌رفتم و به آنها می‌گفتم که درست دیده‌اند. من با وجود کودکی موادفروش هستم و احتمالا تا پایان عمرم همین کار را انجام خواهم داد. پول خوبی که از این راه به دست می‌آوردم باعث می‌شد که نسبت به این کار نوعی اعتیاد پیدا کنم. می‌توانستم هر چه دلم می‌خواست بخرم و تازه مورد تشویق پدر و برادرانم هم قرار می‌گرفتم. از نظر آنها من موجودی کاملا لایق بودم که توانسته بودم رکورد فروش مواد در سن پایین را در تمام خانواده‌مان بشکنم. محیطی که من در آن بزرگ شدم رحم نداشت و این بی‌رحمی به من هم منتقل شد. شاید اتفاقی که برای دختر خوانده‌ام «اریکا ماری» افتاد هم به همین خاطر بود. در ما رحمی وجود نداشت.» آقای هارل جانسون 29 ساله به اتهام به قتل رساندن دختر خوانده 3 ساله‌اش به حبس ابد محکوم شد. وی متهم است چهار سال قبل بعد از کتک زدن شدید این دختربچه او را به قتل رسانده و سپس جسدش را در جنگل‌‌های اطراف خانه‌اش مخفی کرده است. جسد این دختر 3 سال پس از دفن توسط اکیپی از گردشگران که برای گردش به جنگل رفته بودند، کشف شد. شناسایی جسدی که سر آن هم از بدنش جدا شده و زمان طولانی از مرگش می‌گذشت برای ماموران پلیس بسیار مشکل بود. تنها چیزی که پزشکی قانونی به طور قطع می‌دانست آن بود که جسد پیدا شده متعلق به دختری بین 3 تا 4 ساله است که بر اثر شدت ضربه‌ای که به سرش وارد شده جانش را از دست داده است. در طول این سال‌ها پلیس تلاش زیادی کرد تا با پخش اعلامیه‌ها و آگهی در روزنامه‌ها به سرنخی در مورد جسد کودک پیدا شده دست پیدا کند، اما ماه‌ها طول کشید تا در نهایت این ناپدری بی‌رحم دستگیر و روانه زندان شد.

«23 ساله بودم که با «میشل» آشنا شدم. او چند سالی از من بزرگ‌تر بود و قبلا ازدواج کرده بود و یک کودک 3 ساله داشت. مهربانی‌هایی که میشل در حق من می‌کرد باعث شد که خیلی زود به او علاقه‌مند شوم و پیشنهاد ازدواجمان را مطرح کنم. او به من گفت که با بچه بسیار شیطان و پرتحرکی که دارد بعید می‌داند که من بتوانم با او زندگی کنم، اما آنقدر تحت تاثیر اخلاق‌های او قرار گرفته بودم که برایم اهمیت نداشت او فرزندی دارد که ممکن است بعدها برایم مشکل‌ساز شود. من قبل از ازدواج با میشل بود که به هروئین معتاد شدم و ترک کردن آن را هم از سرم بیرون کردم. می‌دانستم با وجود مقدار زیادی که من مصرف می‌کنم هرگز نمی‌توانم آن را ترک کنم و این موضوع را هم با میشل در میان گذاشتم. او که خودش هم اعتیاد به کراک داشت از من پذیرفت و ازدواج کردیم. ازدواجی که حتی فکر کردن به آن هم غلط بود و نباید آن را انجام می‌دادیم.»

پس از پیدا شدن جسد دختربچه‌ای که بر اثر ضربه مغزی جان سپرده بود افراد زیادی به پلیس مراجعه کردند و مشخصات دختر یا آشناهایی را دادند که گم شده یا به قتل رسیده بودند، اما هیچ کدام از آنها مورد گمشده پلیس نبودند تا این که یک پیرمرد با دفتر پلیس تماس گرفت. او عنوان کرد که روزنامه‌های یک سال قبل را در انباری منزلش پیدا کرده و آگهی پیدا شدن اسکلت یک دختربچه را در آن دیده است. وی مدعی شد که چندین سال است که از نوه‌اش هیچ خبری ندارد و هر زمان که حالش را از دخترش می‌پرسد با جواب‌های گنگ او مواجه می‌شود. او عنوان کرد که ممکن است جسد پیدا شده متعلق به نوه او باشد که توسط والدینش به قتل رسیده باشد. او فورا عکس‌هایی از نوه‌اش را به ماموران پلیس نشان داد و کم‌کم تحقیقات پلیس در مورد این دختر بچه که مشخصات او بسیار شبیه مشخصات جسد پیدا شده بود، آغاز شد. با تکمیل شدن پرونده‌ چند ماه بعد خانم «میشل»  به عنوان مادر این دختر بچه به پاسگاه پلیس احضار شد. او که ایالت محل زندگیش را هم عوض کرده و اعتیاد در او شدت یافته بود در نهایت اعتراف کرد که همسرش مسبب مرگ دخترش اریکا شده است. او عنوان کرد که «هارل جانسون»‌ زمانی‌که یک شب پس از مصرف مواد مخدر حالتی غیرعادی داشته پس از سروصدای بیش از حد دخترشان به او لگدی زده و با چند ضربه او را نقش بر زمین کرده است اما از آنجایی که میشل هم حالت عادی نداشته اهمیتی به این موضوع نداده است تا این‌که بعد از دو روز آنها متوجه شدند که دخترک جانش را از دست داده است. از آنجایی که هم مادر و هم ناپدری این دختر بچه به خاطر درگیری‌هایی که در خیابان ایجاد کرده بودند توسط پلیس اخطار گرفته بودند هیچ‌کدام تمایلی به اعلام کردن ماجرا به پلیس نشان ندادند و با پیشنهاد هارل جسد دخترک در جنگل‌های اطراف کانزاس دفن شده است. این مادر بی‌رحم عنوان کرد که پس از مرگ دخترش دیگر نمی‌توانسته در خانه قدیمی‌اش زندگی کند و از ترس آن‌که همسایه‌ها از نبود دخترش مطلع شوند فورا به محل دیگری نقل مکان کرده و هرگز تصورش را هم نمی‌کرده است که روزی پدرش راز مرگ «اریکا»  را فاش خواهد کرد.‌
«ما نمی‌خواستیم این اتفاق بیفتد. مرگ اریکا یک حادثه بود که هیچ‌کس جز من در آن دخیل نبوده و مقصر نیست. من حالت عادی نداشتم و صداهای بلند اریکا باعث می‌شد که عصبی شوم. هر چه از او می‌خواستیم که زودتر به اتاقش برود، بی‌فایده بود. وقتی در یک لحظه کنترلم را از دست دادم و چندین لگد به او زدم، چندین ساعت بعد زمانی‌که هم من و هم میشل حالت عادی پیدا کردیم متوجه شدیم که او جان باخته و دیگر چاره‌ای به جز از بین بردن او نداشتیم. من از خداوند خجالت می‌کشم که مرتکب چنین گناهی شدم و امیدوارم روزی مرا ببخشد.»

المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها