بازار رژیم‌های چاقی و لاغری این روزها حسابی داغ است

آرزویی که باد کرد

خبرهای مربوط به چاقی و لاغری برای من از مهم‌ترین خبرها محسوب می‌شوند. هر وقت روزنامه نگاه می‌کنم و به اخبار تلویزیون و رادیو گوش می‌دهم، خبرهای مربوط به این پدیده (منظورم چاقی است) توجه مرا بیشتر جلب می‌کند. چند خبر از آخرین خبرهایی که یادم مانده را برایتان می‌گویم. جهان به سوی چاق شدن پیش می‌رود. چیزی بین نیم تا دو سوم مردان و زنان در 63 کشور در 5 قاره جهان - به غیر از آمریکا - در سال 2006 اضافه وزن داشتند یا مبتلا به چاقی مفرط بودند.
کد خبر: ۲۲۱۱۸۵

کسانی که اضافه وزن دارند، بیشتر با خطر بیماری قلبی، دیابت نوع 2 و سایر بیماری‌ها ازجمله سرطان روبه‌رو هستند.

همین طور تحقیقی در آمریکا نشان داده که رژیم لاغری نمی‌تواند، در درازمدت وزن فرد را پایین نگه دارد و همچنین ممکن است سلامت او را با خطر روبه‌رو کند.

افراد در 6 ماه اول رژیم لاغری بین 5 تا 10 درصد وزن خود را از دست می‌دهند، اما محققان دانشگاه کالیفرنیا در بازنگری 31 تحقیق در زمینه رژیم‌های لاغری متوجه شده‌اند که بالغ بر دوسوم این افراد بعد از 5 سال نه‌تنها به وزن قبلی خود بازمی‌گردند، بلکه وزنشان بیشتر هم شده است.

خبر دیگر این‌که کم و زیاد شدن سریع وزن بدن می‌تواند در ابتلا به بیماری‌های قلبی و سکته مغزی موثر باشد. برای بیشتر افراد بهتر است که اصلا رژیم لاغری نگیرند؛ چون وزن آنها همان میزان باقی می‌ماند و در ضمن به خاطر بالا و پایین رفتن وزن تا این حد صدمه نمی‌خورند.

بسیاری از مردم به رژیم لاغری نگاهی کوتاه‌مدت دارند: جلوگیری از اضافه وزن چالشی است برای همه عمر. درست مثل بیماری قلب یا بیماری روانی که اگر دارو را قطع کنید ممکن است حالتان بدتر شود.

متوجه شدید می‌خواهم چه بگویم؟ می‌خواهم داستان چگونه چاق شدنم را تعریف کنم. این‌که چطور آدمی لاغر و به قول معروف نی‌قلیان تبدیل به آدم چاق فعلی شدم و حالا به زور خودم را این طرف و آن طرف می‌کشم. البته این داستان به نظر خودم اصلا غم‌انگیز نیست. چون حداقلش این است که من به آرزوی دیرینه‌ام رسیده‌‌ام و این آرزو دست از سرم برنداشته و روز به روز رشد کرده و بزرگ و بزرگ‌تر شده.

داستان از آنجایی شروع می‌شود که از بچگی همه توی سرم می‌زدند که چرا موقع غذا خوردن اینقدر با غذا بازی می‌کنم. چرا پیاز غذا را جدا می‌کنم و کنار می‌گذارم و چرا گوشت نمی‌خورم. مامان سر میز غذا سر که برمی‌گرداند، بیشتر غذای بشقابم را به دیس برمی‌گرداندم و او بیشتر وقت‌ها مچم را می‌گرفت. همه می‌گفتند بچه جان چرا اینقدر لاغر و کوچکی؟ چرا هیچ چیز نمی‌خوری و با خودت و والدینت این ‌طور می‌کنی؟ قد و هیکل مرا با همسن و سالانم مقایسه می‌کردند. توی کلاس همیشه ردیف اول می‌نشستم. از همان وقت‌ها بود که تصمیم گرفتم چاق شوم. یعنی این تبدیل به تنها آرزوی زندگی‌ام شد. شروع کردم به خوردن، برعکس قبل که غذا را توی دیس خالی می‌کردم، دیس پر از غذا را جلوی خود می‌گذاشتم و به زور هم شده دیس را خالی می‌کردم. 3 وعده غذای کامل می‌خوردم و میان‌وعده‌ها هم بی‌شمار بودند. نه که فکر کنید آسان به همه اینها رسیدم. اولش خیلی سخت بود، بعدش کمی سخت شد و بعد دیگر خیلی آسان شد و دیگر عادت کردم و به قول معروف آب هم که می‌خوردم به وزنم اضافه می‌شد.

آنقدر خوردم و خوردم که چاق‌تر و چاق‌تر شدم. حالا دیگر غذاها دست از سر من برنمی‌داشتند. به وزن دلخواهم رسیده بودم، اما نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. جوری که در سن 15 سالگی اگر وارد تیم وزنه‌برداری می‌شدم به من می‌گفتند پهلوان نه به حسین رضازاده. اول همه دوستان و آشنایان به این سعی و تلاش من تبریک می‌گفتند و شده بودم گل سرسبد جمع‌ها، اما رفته‌رفته که این روند ادامه پیدا کرد، کم‌کم از چشم بقیه افتادم. از پدر و مادرم تقاضای پول توجیبی بیشتر می‌کردم و همه صرف شکم می‌شد. توی خیابان نمی‌توانستم در مقابل بوی غذا مقاومت کنم.

در یک مهمانی خانوادگی لباس بر تنم پاره شد، در حالی که همه دختران فامیل دور هم جمع بودند و همین بهانه‌‌ای شد که هنوز هم بعد از 30 سال زنم آن را به رخم می‌کشد و کلی با بچه‌ها می‌خندند. بدتر از همه این که در ماشین به سختی جا می‌شوم و وقتی در صندلی جلو می‌نشستم کل دید سرنشینان پشت را مسدود می‌کردم. تمام مغازه‌ها را برای خرید لباس، زیر پا می‌گذاشتم و دست آخر، دست خالی بیرون می‌آمدم. وقتی می‌خواستم از اتوبوس یا مترو استفاده کنم. به زور از لای در رد می‌شدم. وقتی با دوستان به کوه می‌رفتم سرم داد و فریاد می‌کردند که «ای بابا چرا انقدر معطل می‌کنی» شب دست از پا درازتر در حالی که در طی روز مضحکه خاص و عام شده بودم، به خانه برمی‌گشتم. تا می‌خواستم لب به چیزی بزنم می‌گفتند قند و چربی خونت می‌رود بالا. خلاصه این که جانم برایتان بگوید که زندگی برایم زهرمار شده بود. بنابراین در یک روز تصمیم گرفتم از شر چربی‌های اضافه راحت شوم.

به انواع و اقسام رژیم‌ها و قرص‌ها متوسل شدم. از رژیم سبزیجات گرفته تا رژیم شیر، میوه و آب. خدا نصیب گرگ بیابان نکند شما که دیگر دستتان توی کار است. در این رژیم چاقی که معلوم نیست از کجا اختراع شده باید یک مشت چیزهای تکراری اما مقوی و بدون کالری به شکمتان ببندید و شب نیز همان غذایی را نوش‌جان بفرمایید که هنگام صبحانه میل کرده‌‌اید. در ضمن باید به فکر جیبتان هم باشید و از روزی که تصمیم گرفتید به حالت عادی برگردید پول کافی برای ریختن در جیب دکترها و اجرای دستورات غذایی کنار بگذارید. البته فایده این رژیم‌های لاغری این است که آدم می‌تواند غذایی را که رنگ آنها را بندرت در زندگی دیده بخورد، شما باید از هر چیز کم و به تعداد انگشتان دست بخورید، 10 عدد لوبیا، 3 قاشق ماست، 5 قاشق برنج و این یک وعده غذایی را تشکیل می‌دهد.

حال نه این که فکر کنید به همین راحتی‌هاست و با خود بگویید مرد حسابی خوب است دیگر جلوی شکمت را بگیر، نه شما بعضی مواقع نیز باید بی‌خیال شام شب شوید و سر گرسنه به بالین بگذارید و اگر وضعیت‌‌تان مثل من حاد باشد، نصف شب وقتی دور از چشم بقیه، سر وقت یخچال بروید، آن را مهر و موم شده می‌بینید یا این که اهالی خانواده همه چیز را از دسترس شما پنهان کرده‌اند و فقط با لطف زیاد آب را برایتان باقی گذاشته‌اند. در مهمانی‌ها هم فکر نکنید که می‌توانید سر کسی را کلاه بگذارید تا بخواهید شیرینی بردارید یا غذای بیشتری برای خود بریزید، همه چشم‌ها روی شما زوم می‌کنند و آنچه را که برداشتید باید سرجایش بگذارید.

خلاصه که من از همه جا رانده و مانده، نزدیک 2‌سال (اما نه به آن شدت روزهای اول) انواع رژیم‌ها را از سرگذراندم. حالا دیگر لباس‌هایی که داشته‌ام اندازه تنم نیست و وقتی روی ترازو می‌ایستم عقربه‌هایش روی 75 می‌ایستد. زنم هر دو سه روز یک بار وزنم را کنترل می‌کند و اگر نسبت به سه چهار روز قبلش تغییر کرده و بیشتر شده باشد، سرم کلی غر می‌زند. بنابراین برای اینکه از شر حرف‌هایش راحت شوم خودم دیگر عادت کرده‌ام که رعایت کنم.
دوستان و آشنایان وقتی نگاهم می‌کنند به حال و روزم غبطه می‌خورند و وزن الانم را با دو سه سال قبل مقایسه می‌کنند و وقتی عکس‌هایم را می‌بینند می‌گویند چه تپلی بودی برای خودت...

این است که قدر هیکل متناسب خودتان را بدانید و با حرف مردم توی چاه نیفتید. هیچ چیز مهم‌تر از سلامتی و توجه به بدنتان نیست. از وضعیت من درس بگیرید و آرزو نکنید که آرزویتان آن هم آرزوهای این شکلی‌تان برآورده شود که پشیمان می‌شوید.

راحله رسولی

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها