حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
وقتی شخصیتهای مورد نظر شما در ذهنتان شکل گرفت، صحنهها را چگونه بسط و گسترش میدهید و سکانسبندی میکنید؟
به همان شیوهای که همیشه کار میکنم یعنی سعی و خطا. همیشه نویسنده با این سوال درگیر است که بهترین سبک و شیوه نوشتاری برای کتابی که میخواهد بنویسد، چیست. من هرگز کتابم را براساس دیدگاهها و عقاید از پیش تثبیت شده نمینویسم. فقط سعی میکنم بفهمم کتابی که میخواهم بنویسم در چه موردی است و چگونه میتوانم آن را به بهترین شکل ممکن تعریف کنم. من یقینا این مساله را در «خانهای ته دنیا» پیدا کردم. داستان این کتاب در ابتدا از منظر «بابی» تعریف کردم. میخواستم کتابی درباره دوستی بنویسم، یک دوستی بزرگ و تمامعیار و حتی فاجعهآمیز که من تا به حال ندیدهام خیلی در موردش داستان نوشته شده باشد.
این گونه است: عشق: 10 هزار؛ دوستی: یک. از این نظر، احساس نمیکنم که ادبیات بهطور کلی روی گستره تجربیاتم تاثیری داشته باشد. باور کنید، من طرفدار عشقم، در هر شکل و صورتی که باشد. فقط احساس میکنم چیزی که در دنیای عشق و عاشقی رخ میدهد میتواند بین دو دوست هم رخ بدهد.
عشق هم در واقع یک جور دوستی شارژ شده است.
بله. دوستی یک جور رابطه عاشقانه تصعید یافته است. من ابتدا کتاب را با صدای دو راوی نوشتم، ولی بعد عملا دیدم اگر این دو پسر هی قربان و صدقه هم بروند مشمئزکننده و کمی خفقانآور میشود. من همیشه مسائل عاطفی را سبک و سنگین میکنم ولی اینجا دیگر کار سنگینی را در این زمینه پیش رو داشتم. احساس میکردم که باید کار را بگشایم و یک منظر دیگر را وارد آن بکنم، یعنی دیدگاه سایر مردم را درباره این دو پسر و شیوه زندگیشان وارد روایت کنم. یک مدتی برای انتخاب صدای راوی بد جور دچار سرگیجه شدم. هر شخصیتی برای خودش یک صدا داشت. حتی وسایل و شایا هم برای خود شان صدا داشتند! تا این که سرانجام صدای راویان را به 4 شخصیت کاهش دادم.
باید گفت که شیوه روایت این کتاب در مقایسه با فیلمی مثل «کانیون بزرگ» یک جور چند صدایی به نظر میرسد.
بله. یکی از چیزهایی که من همیشه در حین نوشتن و خواندن نسبت به آن آگاه هستم این واقعیت است که هر شخصیتی در هر رمانی که من مینویسم و اصلا هم مهم نیست که این رمان چقدر کوچک و کم اهمیت باشد، از یک رمانی که متعلق به خودش است از این رمان دیدن میکند. البته این رمان نوشته نشده است ولی دست کم در حد فرض، یک رمان جذاب و گیرا درباره شور و هیجان و ناکامیها و کمدی و تراژدی زندگی یک شخص واقعا وجود دارد، شخصی که فقط تا آن مدت در رمان من حضور دارد که راننده تاکسی باشد و در رمان حتی یک خط هم به او اختصاص داده نشده است. من سعی میکنم تا آنجا که جا داشته باشد شخصیتهای مختلف را وارد رمانم کنم.
شما با نوشتن رمان «ساعات» گام بزرگی برداشتید. در این رمان هم غنای خاصی وجود دارد. در مقایسه با دیگر کتابهای شما باید گفت که زندگی شخصیتهای این کتاب به شکل بسیار متفاوتی در هم گره خورده است. منشاء نوشتن این کتاب چه بود؟
توضیح میدهم. من اولین بار نوشتههای ویرجینیا وولف را موقعی که در دبیرستان بودم خواندم... در جنوب کالیفرنیا. یک دانشآموز معمولی بودم. اهل کتاب خواندن نبودم و فقط چیزهایی را میخواندم که مجبورمان میکردند. بیشتر به فیلمهای سینمایی و موسیقی علاقه داشتم. داشتم خودم را آماده میکردم تا ستاره موسیقی راک بشوم و اصلا هم خبر نداشتم که در زمینه موسیقی هیچ استعدادی ندارم. فقط دلم میخواست شلوار چرم بپوشم و موهایم را آتش بزنم. چه کسی هست که این کارها را نکند؟ یک روز داشتم با دختری که از خودم بزرگتر بود حرف میزدم، او ملکه دزدان دبیرستان ما بود، تمام دبیرستانها آدمی مثل او را داشتند. او قد بلند و زیبا و بدجنس و با هوش بود. داشتم ور میزدم که از نظر من «لئونارد کوئن» نسبت به «باب دیلن» شاعر بهتری است و او هم به من گفت، «آیا تا به حال با خودت فکر کردهای که حماقت خودت را کمتر کنی؟» من در این مورد فکر کرده بودم و از میزان حماقت خودم راضی بودم. ولی او گفت، «چرا کتاب نمیخوانی؟ چرا الیوت و ویرجینیا وولف نمیخوانی؟» من البته یک ابله تمامعیار نبودم. الیوت و وولف را میشناختم، فقط فکر نمیکردم که روزی بخواهم نوشتههای آنها را بخوانم. ولی به کتابخانه رفتم، از این کتابخانههای سیار که با تریلر آن را این ور و آن ور جابهجا میکنند، ولی آنها کتابی از الیوت نداشتند. فقط یک کتاب از ویرجینیا وولف داشتند به اسم «خانم دالووی» که هیچ کس به جز من سراغش را نگرفته بود! سعی کردم آن را بخوانم. نمیدانستم موضوع آن چیست. واقعا نمیدانستم چه اتفاقاتی در کتاب دارد میافتد. ولی پیچیدگی و دشواری جملات کتاب توجه من را جلب کرده بود و یادم هست با خودم گفتم، «کاری که او با زبان کرد مثل کاری بود که جیمی هندریکس با یک گیتار میکند.» من از این قیاس دفاع میکنم. به نظر من وولف و هندریکس بیشتر از این که به هم بیشباهت باشند به هم شبیهاند و این موضوع مرا واقعا به هیجان میآورد. البته من آن موقع خانم دالووی را تمام نکردم، چون خسته شدم و خواستم یک چرتی بزنم. ولی آنقدر خوانده بودم تا ببینم که او چه جملات حیرتانگیزی به کار برده و چه توصیفات اعجابآوری در مورد لندن به کار برده است. من به جایی که در آن زندگی میکردم نگاهی انداختم و دیدم تصور کردن حومهای در جنوب کالیفرنیا با آن خانههای ویلایی کوچک و چمنزارهای کوچک و تکه زمینهایی پوشیده از علف قهوهای و نخلهای کوچک پراکنده، کار سختی است. ولی در هر حال این دنیای من بود. اینجا جایی بود که من در آن زندگی کرده بودم و با خودم گفتم، آیا کاری که وولف با لندن در کتابش کرد من نمیتوانم با اینجا بکنم؟ تصمیم گرفتم دنیای خودم را خلق کنم، دنیایی که خیلی ساده و سر راست بود ولی در عین حال جادویی و حیرتانگیز.
از اینجا بود که شروع به نوشتن کردید؟
نه، نه. تا چند سال به این موضوع فکر کردم. من یکی دو سالی بود که دیگر به دانشکده نمیرفتم و سرانجام در کلاسهای کارگاه نویسندگی شهر «آیووا» ثبتنام کردم.
وقتی که سرانجام تصمیم گرفتید روی رمان «خانم دالووی» ویرجینیا وولف کار کنید چگونه خودتان را آماده کردید؟ بازتابهای زیادی از زبان وولف و زندگی شخصیتهای او در رمان «ساعات» شما وجود دارد، برای من جالب است بدانم که شما چگونه موفق به انجام این کار شدید.
کاری که من تصمیم گرفتم انجام بدهم این بود که رمان خانم دالووی را چند بار بخوانم و همچنین تقریبا تمام آثار وولف و چند تا از بیوگرافیهای او را و بعد هم تمام آن کتابها را بستم و بدون آن که نگاهی به آنها بیندازم شروع به نوشتن کردم، طوری که براساس آنچه در حافظهام داشتم درباره زندگی وولف و خانم دالووی نوشتم.
نمیخواستم توازن دقیقی بین نوشته من و نوشتههای وولف وجود داشته باشد.
آیا کتابتان وقتی گسترش پیدا میکرد خود شما را به تحیر وامیداشت؟
بله، فلانری اوکانر یک بار گفته بود، «اگر نویسنده خودش از اتفاقات کتابش حیرت نکند چطور میتوان انتظار داشت که خواننده حیرت کند؟» من بیوقفه از حوادث کتاب حیرت میکردم. حقیقتا از بین کتابهایی که نوشتهام، این تنها کتابی بود که در تمام مراحل نوشتن، احساس میکردم که هیچ کاری انجام نمیدهم و انگار معلوم نبود مقصد آن کجاست. انگار فقط چند تکه بودند که کنار هم قرار نمیگرفتند.
پس از همان ابتدا کارتان را آغاز نکردید؟
نه، در واقع این کار را کردم. من به نقطهای رسیدم که با خودم گفتم میخواهم درباره 3 روز از زندگی سه زن مختلف بنویسم، ولی نمیدانستم آنها را چگونه به هم ربط بدهم.
یعنی وقتی نوشتن رمان «ساعات» را شروع کردید نمیدانستید این سه زن چگونه با هم ارتباط پیدا میکنند؟
نه، این موضوع در ادامه کار برایم مشخص شد. در مراحل اولیه کار فقط در این فکر بودم که کمربندهایم را محکم ببندم! میخواستم فقط بنویسم تا ببینم نتیجه کار چه میشود. آدم یک سری غرایز دارد، هرچند آدم هرگز نمیداند که آیا میتواند به غرایزش اعتماد کند یا نه. ولی در هر حال غریزهات به تو میگوید که یک اتفاقی میافتد.
مترجم: فرشید عطایی
منبع: مجله آدر وویسیز
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....