در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی: بهبه، بالاخره پیدایت شد؟ این چیه با خودت آوردی؟
... : برایت به عنوان سوغاتی آوردم.
ایادی: زنده است؟
... : نه پس مرده؟ زنده است.
ایادی: ای ول! ای ول! حالا چرا شیر؟ خطرناکتر از شیر دیگه نبود؟
... : من کلاس کارم این جوریه، پایینتر از حد شیر برایم افت داره.
ایادی: بله، اون که درست، بالاخره زبل خانی گفتند، نه برگ چغندر، نه کلم بروکلی. حالا یه بلایی سر این شیره بیار تا بشینیم با هم دو کلمه مصاحبه کنیم.
زبلخان: ولش کن. این همین جا کنار من نشسته دیگه، حرفت رو بزن.
ایادی: آخه این جوری من تمرکز ندارم.
زبلخان: مگه میخوای یوزپلنگ شکار کنی که تمرکز نداری. حرفت رو بزن.
ایادی: باشه. چارهای نیست دیگه. چقدر پیر شدی زبل خان.
زبلخان: خودت پیر شدی بچه! من هنوز 50 رو هم رد نکردم.
ایادی: آره، راست میگی. فقط اون موقع که تلویزیون نشانت میداد 70 رو شیرین داشتی، حالا 50 رو هم رد نکردی، جوون 16 ساله؟
زبلخان: مهم دل آدمه.
ایادی: آهان... از اون لحاظ... خب بگو ببینیم زبلخان، کجا هستی؟ چه کارها میکنی؟ خیلی وقت است که پیدایت نیست؟
زبلخان: راستش یک دوره افسردگی گرفته بودم، بیمارستان بستری بودم. الان یک چند ماهی است بهتر شدم.
ایادی: افسردگی؟ ای بابا، تو افسردگی بگیری که ما دیگه باید ترکیده باشیم. چرا افسردگی؟
زبلخان: چرا نه؟ من بدبخت از این ور دنیا میکوبیدم میرفتم اون سر دنیا، زبل خان اینجا، زبلخان اونجا، زبل خان همه جا، ولی بهم اجازه شکار نمیدادند. به هر حیوانی میخواستم تیر بزنم یک نفر پیدا میشد که جلویم را بگیرد و بگوید حق شلیک ندارم. تو باشی افسرده نمیشوی؟
ایادی: آخه چرا؟
زبلخان: چون همه حیوانات در حال منقرض شدن هستند. دیگه حتی ماهی هم نمیشه گرفت. چه برسه به شکار حیوانات.
ایادی: عجب، به اینش فکر نکرده بودم. بیچاره زبل خان.
زبلخان: یک بار بیچاره؟ دوباره بیچاره؟ صد بار بیچاره. تو جای من باشی چیکار میکنی؟
ایادی: کی؟ من؟ هیچی. عین این آدمهای باکلاس میروم عضو یکی از نهادهای مردمی حمایت از حقوق حیوانات میشوم.
زبلخان: خب من هم همین کار را کردم.
ایادی: نه بابا! چه جوری؟
زبلخان: هیچی دیگه، دیدم این جوری که وضع داره پیش میره، تا چند وقت دیگه، شکار گنجشک با تیر و کمان هم ممنوع میشود، این شد که تصمیم گرفتم بروم توی یکی از این نهادهای مردمی، تا جلوی کشتار بیاندازه حیوانات را بگیرم. بعد که دوباره تعدادشان زیاد شد با خیال راحت بروم سروقتشان.
ایادی: پس رسما کپک زدی!
زبلخان: فکرش رو بکن. حاضرم همه شهرتم را بدهم فقط یک بار دیگه گوشت گوزن قطبی رو به نیش بکشم. یا واسه صبحانه املت تخم پلیکان درست کنم. یا مثلا کله پاچه یه آهو رو بزنم توی رگ!
ایادی: ببین پدرجان...! پدرجان... آقا زبله... داداش...
زبلخان: ولم کن ایادی، بگذار توی حال خودم باشم.
ایادی: آخه این شیر داره بدجوری نگاهت میکنه. به جان خودم انگار داره حرفهایت را میفهمه.
زبلخان: آره بیچاره خبر نداره، خودش رو هم نگه داشتم به محض این که شکار شیر آزاد شد، شکارش کنم.
ایادی: ببینم این همون شیره است که دستت رو دراز میکردی میگرفتیاش، یعنی اون تو رو میگرفت؟
زبلخان: نه بابا اون که مرد. پیر شد، مرد. این یکی دیگه است.
ایادی: بالاخره اون رو شکار کردی یا نه؟
زبلخان: نه، ولی این یکی دیگه روی شاخشه!
ایادی: خسته نباشی.
زبلخان: حالا میبینی.
ایادی: باشه، میبینیم. حالا زودتر پاشو برو این شیره بدجوری داره نگاه میکنه.
زبلخان: ولش کن. عادتشه.
ایادی: میگم پاشو برو.
زبلخان: نمیرم، از اینجا خوشم اومده.
ایادی: بابا یکی این 110 رو بگیره.
زبلخان: این که میگویی کجا هست؟
ایادی: کمک...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: