میثم اسماعیلی: همه چیز از ترکیدن بغض ابرها شروع شد، از نم نم بارانی که بارید تا آسفالتهای داغ، طعم باران را مزه مزه کنند و پاییز قد بکشد در خیابانهای تهران.
باران اگر نمیبارید پاییز یک چیزی کم داشت. یک چیزی مثل... همین شادمانی بیسببی که گاهی با تمام وجود حساش میکنیم. همین که باران بهانه میشود برای چترهایمان تا باز شوند؛ نه که ترسی از خیس شدن داشته باشیم، فقط برای این است که حس کنیم پاییز را. لذت قدم زدن زیر نم نم بارانی را که ریز میبارد، آنقدر ریز که انگار قطرههای آب معلق ماندهاند بین زمین و آسمان و باید حتما قدم بزنی تا خیسی شان را حس کنی.
باران که ببارد - نه مثل دم اسب که نم نم - دیگر نه از تاکسیهایی دلخور میشوی که محلی به مسافران نمیگذارند و نه کاری به آبهایی داری که از جویها سرازیر شده اند وسط خیابان. مهربانتر میشوی و خوشحال.
خوب که فکر میکنی هیچ دلیلی پیدا نمیکنی. حتی بهانههای ریز که گاهی امیدوار میکند آدم را. بیخودی خوشحالی. شاید به خاطر پاییز باشد نه اصلا تقصیر پاییز است. همین شادمانی بیسببی که گره میخورد به بارانی که نرم میبارد.
کد خبر: ۲۱۲۴۳۸
آنطرف تر ازخیابانها آن جایی که خانهها تمام میشوند تا رشته کوه البرز هویدا شود، اگر خوب نگاه کنی و ابرها بگذارند، رد سفید برف را هم میبینی، شاید اشتباه کرده باشی، شاید، اما مهم نیست، مهم همین خوشحالی است و بارانی که تهران را قاب میگیرد.