حرفه‌ای و آماتور؛ این ماجرا

انتقام

نوشته: ‌ادوارد بریس‌ / مترجم:‌ سهراب برازش‌/ قسمت پایانی‌
کد خبر: ۲۰۹۸۴۹

خلاصه قسمت اول:

در شبی آرام با شلیک‌های پیاپی سروان گریکو و همکارش، ویلی وسام کشته می‌شوند. راوی داستان که برادر سام است شاهد ماجراست. او به درخواست سام تازه به شهر آمده و کسی از حضور او خبر ندارد، به جز او شخص دیگری نیز وجود دارد که نقشه اصلی این سرقت را کشید. این شخص بیگ هرمان اسمیت رئیس سام نام دارد. او که ظاهرا تاجر موجهی است در پنهان سرقت‌هایی را طرح‌ریزی می‌کند و سارقانی برایش کار می‌کنند.
حتی سروان گریکو را نیز خریده و در مواقع لازم از او استفاده می‌کند.  بعد از مدتی بیگ هرمان می‌فهمد که سام دیگر علاقه‌ای ندارد برایش کار کند. بنابراین نقشه از میان برداشتنش را از طریق گریکو به اجرا درمی‌آورد. راوی داستان که در گذشته کارهای خلاف می‌کرده و در عین حال هیچ‌گاه دستش به خون کسی آلوده نبوده، تصمیم می‌گیرد انتقام خون برادرش، سام، را از بیگ هرمان بگیرد. بقیه داستان را در این شماره می‌خوانیم.

شاید لازم بود که یکسری نقشه‌های مطمئن و درست و حسابی را در ذهنم آماده نگه می‌داشتم تا در موقع لزوم از آنها استفاده می‌کردم، مثل همان نقشه‌هایی که قاتل‌ها در رمان‌های جنایی با آنها جنایاتشان را پیش می‌برند. اما نمی‌دانستم که چرا این کار را نکردم  یکی از دلایلش شاید این بود که هیچ وقت خودم را در هیبت یک قاتل نمی‌دیدم. انگیزه‌ام آمیزه‌ای بود از نفرتی شدید و اراده‌ای خلل‌ناپذیر.

به سام فکر می‌کردم به آن روزها که کوچک بودیم و در محله آیرون باند زندگی می‌کردیم. بعد لحظه‌ای یادم آمد که سام از لابلای علف‌های نقره‌گون همچون حیوانی زخمی به سروان گریکو نگاه می‌کرد و گریکو خوشروانه هفت تیرش را به طرفش گرفته و شلیک کرده بود. اکنون باید کاری کثیف اما ضروری رابه انجام می‌رساندم. کل قضیه همین بود.

به همین دلیل ابتدا اصلا به نقشه‌ها فکر نکرده بودم. تمام آنچه که باید به آن دست می‌یافتم این بود که آنقدر به بیگ هرمان نزدیک شوم تا بتوانم از چاقو یا از هفت‌تیر استفاده کنم. نمی‌خواستم مخفیانه وارد خانه‌اش شوم. مستقیما به طرف جلوی خانه‌اش حرکت کردم. ایستادم و زنگ زدم. صدای هرمان که کسی را صدا می‌کرد واضح به گوش می‌رسید. ممکن بود خودش در را باز می‌کرد آن وقت خیلی زود همه چیز تمام می‌شد. اما به جای او همسرش در را باز کرد.

«باید با آقای هرمان صحبت کنم.»

«او کار دارد. ضمنا تا چند دقیقه دیگر نیز باید به جایی برود.»

به او گفتم: او باید به حرف‌های من گوش بدهد. در رابطه با پول است. مبلغ زیادی پول. لطفا به او بگویید.

کمی مکث کرد. زندگی با هرمان به او آموخته بود در مواقعی که پول در میان است کمی درنگ کند. ناگهان از داخل ساختمان صدای هرمان را شنیدم که گفت: اگر کارش در رابطه با پول است بگو بیاید. همراه همسرش وارد خانه شدم. چاقو را زیر کمربند شلوارم گذاشته بودم. کتم رویش افتاده و آن را مخفی کرده بود. در موقع لزوم می‌توانستم به راحتی آن را بیرون بکشم. هفت‌تیر را هم زیر بغلم پنهان کرده بودم. نه احساس خشم داشتم و نه ناراحتی. کاملا آرام و با اعتماد به نفس بودم.

تلویزیون بزرگی در اتاق هرمان روشن بود. شب گرمی بود. بیگ هرمان خندید و با من دست داد. گفت: شب بخیر، رفیق. اگر یک جانی واقعی بودم فرصت نمی‌دادم حرفش تمام شود. حتی از فاصله دو متری هم می‌توانستم شلیک کنم و بزنم به چاک. اما واقعیت این بود که من قاتل حرفه‌ای نبودم. دستش را فشردم. او نیز چنان دستم رافشرد که استخوان‌هایم صدا کرد. کمی مرا به طرف خودش کشید و ناگهان چنان محکم زیر گوشم خواباند که برق از چشمانم پرید. چراغ‌ها خاموششدند. دیگر هیچ شانسی نداشتم. برایش کاری نداشت که مرا همچون مورچه‌ای زیر پا له کند. وقتی به خود آمدم دیدم که مرا روی یک صندلی گردان وسط اتاق نشانده و دست و پایم را بسته. سرم داغ شده و داشتم بالا می‌آوردم.

بیگ هرمان مقابلم ایستاده بود. چاقو و هفت‌تیرم را همچون شعبده‌بازی از این دست به آن دست می‌کرد. همسرش آن طرف میز ایستاده و به دیوار تکیه داده بود. بی‌حال به نظر می‌رسید، وقتی بیگ با خونسردی هفت‌تیر را روی میز انداخت ناگهان به خود آمدم و یکه خوردم.

هرمان گفت: هی تو! خلافکار خرده پا. احمق بی‌وجود. چطور فکر کردی که بایک چاقو و یک هفت تیر می‌توانی قدم به اینجا بگذاری؟ حتما عقل درست و حسابی نداری. فکر نکردی که من دو تا چشم هم در سرم دارم؟

بعد به طرفم آمد و با ضربه‌ چاقوی خودم خراش کوچکی روی بینی‌ام وارد کرد، سپس گفت: حالا می‌توانی بوی خونت را احساس کنی، احمق! فکر کن که به راحتی می‌توانم سراز تنت جدا کنم.

گفتم: شما اشتباه می‌کنید. من اهل این شهر نیستم. غریبه‌ام. قصد بدی نداشتم. می‌خواستم با شما معامله‌ای بکنم. همین، باور کنید.

کمی به حرف‌هایم فکر کرد و بعد گفت: به حرف خواهی آمد، می‌دانی. اگر دروغ بگویی ریزریزت می‌کنم و می‌اندازم جلوی سگ‌ها که اهل این شهر نیستی! غریبه‌ای؟ قبلا کسی شبیه تو را دیده‌ام.

کی هستی؟

گفتم: هیچ کس آقا  من به شما دروغ نگفتم. خون و عرق از صورتم می‌چکید.

کفش‌های سوسماری گران‌قیمتی به پا داشت. محکم با پاشنه‌اش به پایم کوبید و پرتم کرد.

چاقو را زیر گوشم گذاشت و تهدیدم کرد. بی‌اختیار ناله می‌کردم.

گفت: حالا شناختمت. یکبار هم این بلا را سر برادرت آوردم. او هم مثل تو ناله می‌کرد. سام را می‌گویم.

به شکل حیرت‌آوری ناگهان چهره‌اش تغییر کرد. تقریبا آرام شده بود.

گفت: حالا می‌فهمم. پس می‌دانی که چه بلایی سر سام بیچاره آمده و حالا آمده‌ای که ببینی کمکی از من برمی‌آید. درواقع پیش رئیس سام آمدی، مگر نه؟ اما چه کاری از من ساخته است؟ متاسفم. سام جوان خوبی بود، اما من که نمی‌توانم بروم و پلیس را بکشم. به تو هم نمی‌توانم چنین اجازه ای بدهم. البته کاپیتان گریکو هم آنقدر دست و پا چلفتی نیست که بگذارد او را بکشی. خیلی راحت می‌‌تواند دو شقه‌ات بکند. می‌فهمی که؟

کم‌کم امیدوار می‌شدم که شاید شانسی برای زنده ماندن داشته باشم. سعی کردم جلوی گریه‌ام را بگیرم اما کار ساده‌ای نبود. نفرت از او در وجودم بیشتر و بیشتر می‌شد. حالا دیگر کشتن او برایم یک انگیزه شخصی شده بود. منتظر بودم دست و پایم را باز کند.

اما او عجله‌ای برای این کار نداشت. گفت: اول باید کاملا مطمئن شوم. با لگد به پشتم زد و کیفم را از جیبم بیرون آورد. به این نکته فکر نکرده بودم که کارت شناسایی جعلی برای خودم تهیه کنم. اسمم را از روی گواهینامه دید و گفت: بسیار خوب، هنوز چشم‌هایم خوب می‌بیند. برآمدگی را روی کتت را دیدم، همانجا که هفت تیر را گذاشته بودی. خب، شک من برطرف شد.

«اگر موقعیت حرف زدن به من می‌دادید، به شما می‌گفتم کی هستم. این‌طور هم که شما می‌گویید نیست. من چیزی را پنهان نکرده‌ام. فقط از شما کمک می‌خواهم. حالا اگر ممکن است مرا از این صندلی باز کنید.»

او در حالی که کیفم را وارسی می‌کرد، گفت: به وقتش.

انگشتر الماسی را که از صندوق برداشته بودم در یکی از جیب‌های کیفم پیدا کرد. هرمان از انگشتر خوشش آمد.
گفت: خیلی جالب است. من این انگشتر را می‌شناسم. خودم آن را خریده بودم. سام آن را از من دزدیده و به تو هدیه کرده. چه چیزهای دیگری که ممکن است کش رفته باشد.

گفتم: من چیزی در این باره نمی‌دانم. سعی داشتم محکم حرف بزنم، اما کلماتم بی‌رمق و به حالت ناله بیرون می‌آمد. ادامه دادم: سام این انگشتر را به مناسبت هدیه تولد به من داده است. حقیقت را می‌گویم، آقای هرمان.

«حقیقت تنها چیزی است که در ذات تو پیدا نمی‌شود. تو آمده بودی اینجا که مرا بکشی. هر چه که در خانه سام پیدا نکردیم دست توست. حالا پول‌های سام را بده که شاید بگذارم زنده بمانی.»

اینجا بود که فهمیدم زندگیم را باخته‌ام. او می‌توانست خیلی راحت مرا بکشد و به پلیس بگوید که به قصد سرقت وارد خانه‌ام شده بود. بدون آن که مشکلی برایش پیش بیاید. سعی کردم راه گریزی پیدا کنم، اما ممکن نبود.
بیگ هرمان گفت: حالا حرف بزن. زود باش.

مگر این که معجزه می‌شد تا از دستش خلاص شوم. که البته معجزه هم شد. هرمان به طرف میز رفت و گوشی را برداشت. به اداره پلیس زنگ زد و سراغ سروان گریکو را گرفت.

«چارلی، خیلی زود بیا اینجا. کسی در چنگم است که می‌‌داند چیزهایی که سام دزدیده کجاست. می‌خواهد به حرف بیاید.» نیشخندی به من زد و ادامه داد: «من خانه هستم. هر چه زودتر خودت را برسان.»

دیگر همه چیز بین من و هرمان روشن شده بود. اما شخص دیگری نیز آنجا بود که او نیز همه چیز را می‌دانست.
همسر هرمان، که او را به کلی فراموش کرده بودم. او در طول این مدت از جایش تکان نخورده بود. ناگهان آهسته جستی زد و هفت‌تیر را از روی میز برداشت. هرمان متوجه نشد، چون حواسش به من بود. همسرش که حالا فاصله چندانی با او نداشت اسلحه را به پشت هرمان گرفت و چند بار شلیک کرد.

گلوله‌ها یکی پس از دیگری به پشت و جایی که قلبش بود اصابت کردند. او در جا مرد. بی‌آن که حتی فکر کند که چه اتفاقی افتاده است. بدن بی‌جان او زیر پای من افتاد، و سرش درست در بغلم.

از شدت ترس فریاد زدم. همسرش محکم به صورتم زد و گفت: آرام باشید.

هر دو به هم نگاه کردیم. رنگش مثل گچ سفید شده بود، با این وجود سرزنده به نظر می‌رسید.

گفت: 20 سال است. از 20 سال پیش که پدرم را خرید. 20 سال بود که منتظر چنین فرصتی بودم.

سپس چنان به بدن بی‌جان هرمان لگد زد که سرش از بغلم افتاد. فقط گفت: خوک کثیف.

نمی‌دانستم برنامه بعدی‌اش چیست،‌ اما می‌دانستم که گریکو در راه است. باید از فرصتی که به دست آمده بود استفاده می‌کردم. بنابراین گفتم: لطفا مرا باز کنید. باید از اینجا دور شوم!

نگاهی به من کرد. سپس ادامه دادم: گریکو هر دوی ما را خواهد کشت.

«می‌گذارم که از اینجا بروید. شما بودید که چنین موقعیتی را برایم پیش آوردید. من مدیون‌تان هستم. اینجا می‌‌مانم. گریکو فکر می‌کند شما او را کشتید. من هم همین را به او می‌گویم. از طرفی تضمین می‌کنم که شما را پیدا نخواهد کرد.»

«چطور می‌توانید تضمین کنید؟»

«کمی عقلتان را به کار بیندازید. همسرم از کاپیتان گریکو آتو داشت، و هم‌اکنون این آتو دست من است. بنابراین او هر کاری که من بخواهم می‌کند. همان‌طور که قبلا گوش به فرمان همسرم بود.»

بعد دست و پایم را باز کرد و گفت: روی شلوارتان خون چکیده. باید خیلی زود از اینجا دور شوید، پول همراهتان هست؟

«بله، کسی از بودن من در این شهر اطلاعی ندارد. این هفت‌تیر را هم به عنوان مدرک نزد شما می‌گذارم. آن را با یک نام جعلی خریدم. دیگر احتیاجی به آن ندارم.»

او مرا تا دم در بدرقه کرد. نمی‌دانستم چطور باید از او تشکر کنم. در واقع ما هر دو هرمان را کشته بودیم. اما در اصل گناهی بیش از داشتن اسلحه‌ای که گلوله‌های مرگبار از آن شلیک شده بود، نداشتیم. بیگ هرمان زندگی خیلی‌ها را نابود کرده بود. بعد از خداحافظی نگاه نگرانش را که عذاب وجدان در آن موج می‌زد دیدم و به او گفتم: دیگر به این موضوع فکر نکنید. او خودش، خودش را کشت.

آهی کشید و گفت: بله، اما چرا این‌قدر دیر؟

نمی‌دانم. گفتم که من حرفه‌ای نیستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها