در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هارولد بلوم، منتقد معروف ادبی او را در کنار نویسندگانی چون توماس پینچون و دان دلیلو و فیلیپ راث قرار میدهد تا چهار نویسنده اصلی ادبیات آمریکا را به مردم معرفی کند. منتقدان مدرن، کورمک مک مکارثی را اغلب با ویلیام فالکنر مقایسه میکنند.
ایده نگارش رمان
«جاده» نام یک رمان آخرالزمانی از «کورمک مک کارثی» است که آن را در سال 2006 نوشته و سال 2007 با آن جایزه معتبر پولیتزر را به دست آورده است. این رمان روایتگر سفر یک پدر و پسر در یک دوره زمانی 8 ماهه است.
آنها در جایی به سفر می روند که یک فاجعه ناشناخته تمدن و ظاهرا کل زندگی روی زمین را نابود کرده است. رمان جاده علاوه بر پولیتزر، جایزه «یادبود سیاه جیمز تیت» را نیز به دست آورده است.
مک کارثی گفته است که وقتی همراه پسرش در سال 2003 به شهر «ال پاسو» (واقع در ایالت تگزاس) رفته، ایده نگارش این رمان به ذهنش خطور کرده است. او در حالی که در خیال خود تصور می کرده که این شهر در آینده ممکن است به چه شکل باشد، آتشهایی روی تپهها را در ذهن خود مجسم کرده و نیز به پسر خود فکر کرده است. او همانجا چند یادداشت مقدماتی برداشت، ولی این ایده را تا چندین سال به حال خود رها کرد تا این که یک روز وقتی در ایرلند بود بار دیگر به یاد آن افتاد. در آنجا بود که به طور جدی به نوشتن این رمان فکر کرد و آن را به پسر خود «جان فرانسیس مک کارثی» تقدیم کرد.
خلاصه داستان
داستان رمان «جاده» درباره یک پدر و پسر است که چندین ماه در سرزمینی آخرالزمانی که چند سال پیش فاجعهای عظیم و ناشناخته را پشتسر گذاشته، سفر میکنند. مک کارثی در مصاحبهای که با مجله «رولینگ استون» انجام داد، گفت: «زمین در این داستان طوری نابود شده که انگار مورد اصابت اشیا و اجرام سماوی قرار گرفته است.» داستان رمان در آمریکای دوران سرخپوستی رخ می دهد، در کوههای آپالاچی، یعنی جایی که تمدن نابود شده و بیشتر نشانه های حیات روی کره زمین از بین رفته است. در این رمان درباره سرنوشت باقی قسمتهای کره زمین به طور دقیق صحبت نشده است هرچند به طور غیرمستقیم اشاره شده که فاجعه مزبور روی کل کره زمین تاثیر گذاشته است. چیزی که برای بشر روی کره زمین باقی مانده دستههایی از آدمخوارهاست که به دنبال شکار میگردند و پناهندگانی که برای پیدا کردن غذا زبالهها را میگردند.
خاکستر سطح زمین را پوشانده و هوا را آنقدر آلوده کرده که حتی خورشید و ماه هم قابل دیدن نیستند و دو مسافر داستان با کمک ماسکهای مخصوص میتوانند نفس بکشند. گیاهان و حیوانات ظاهرا همگی مردهاند (چوب خشک برای سوخت فراوان است) و رودخانه و اقیانوسها ظاهرا هیچ نشانی از حیات ندارند. تنها موجودات زنده غیر انسان که این 2 نفر با آنها برخورد میکنند یک سگ و تعدادی قارچ خوراکی و خزه و مقداری کپک و سیبهای پلاسیده توی یک باغ میوه است. پدر آدمی باسواد است و بسیار سفر کرده و اطلاعات علمی خوبی درباره ماشینآلات و صنایع چوبی و بیولوژی انسان دارد. او درمییابد که آنها نمی توانند در مکان فعلیشان یک زمستان دیگر را دوام بیاورند، بنابراین او همراه پسر جوانش در سرزمینی دست به سفر میزنند که یک زمانی به آن میگفتند «ایالات متحده جنوب غربی». آنها بیشتر در بزرگراهها حرکت می کنند. هدف این پدر و پسر رسیدن به جایی است که آب و هوای گرمتری و مخصوصا دریا داشته باشد. در ضمن سفر این دو، اتفاق هایی رخ می دهد که زندگی آنها را به خطر میاندازد و آنها برای جان سالم به در بردن تلاش میکنند و این سلسله حوادث پرمخاطره وضعیت تنشزا و وحشتانگیزی را ایجاد میکند. پدر هر روز صبح همراه با سرفههایش خون بالا میآورد؛ او میداند که دارد میمیرد. او سعی میکند پسرش در معرض خطرات و گرسنگی قرار نگیرد. پسر سعی دارد به هر آدم سرگردان و آوارهای که سر راه میبیند، کمک کند و این موضوع پدرش را نگران میکند. آنها با خود یک تپانچه حمل میکنند که فقط دو گلوله دارد که آن هم برای خودکشی در زمان اجبار است؛ پدر به پسر میگوید برای آن که اسیر نشود خودش را با آن تپانچه بکشد. مادر این پسر که در زمان رخ دادن فاجعه او را آبستن بوده، از دیدن این دنیای کابوس گونه دچار استیصال شده و چند سال قبل از شروع داستان دست به خودکشی زده است. پدر در زمانهایی که خطر به اوج خود میترسد با این ترس دست به گریبان است که مبادا مجبور شود پسر خود را بکشد تا به سرنوشت وحشتناکتری دچار نشود. با وجود تمام این موانع و مشکلات این پدر و پسر فقط همدیگر را دارند. در پایان رمان، پدر پس از این که موفق میشود پسر را با پشتسر گذاشتن سختیها و دشواریهای بسیار به جنوب ببرد، بدون آن که به رستگاری که آرزویش را داشت دست یابد، در برابر بیماری خود تسلیم می شود و میمیرد و پسر را در جاده تنها رها میکند. پسر که از مرگ پدرش غمگین است 3 روز بعد مردی را می بیند که در تمام طول سفر آنها را تعقیب میکرده است. این مرد که خود دارای همسر و دو فرزند است از پسر میخواهد که به خانواده او بپیوندد و با آنها زندگی کند.
اقتباس سینمایی
یک اقتباس سینمایی در حال حاضر توسط «جان هیل کوت» در حال ساخته شدن است. فیلمنامه را «جو پن هال» نوشته و بازیگرانی چون «ویگو مورتنسن» و «کودی اسمیت مک فی» به ترتیب در نقش «پدر» و «پسر» بازی می کنند. مکان فیلمبرداری نیز ایالات پنسیلوانیا است.
مترجم: فرشید عطایی
منبع: گاردین
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: