شبانه

شادمانی بی‌سبب‌

پویا قریشی: گاهی یک پیاده‌روی معمولی توی خیابان و تماشای آدم‌های همیشگی می‌تواند بهانه‌ای باشد برای شادمانی بی‌سببی که همیشه هم دلیل نمی‌خواهد! یعنی چی؟! می‌گویید چرا چرت و پرت می‌گویم و با این همه مشکلات پیش رو و با این همه وعده و وعیدهایی که انگار فقط برای ما نسل سومی‌هاست چرا ما اینقدر امیدوارانه حرف می‌زنیم؟ دلیلش همه از پاییز است! هوای (منظورمان آب و هوا نیست ها)‌ این روزها یعنی بدون دلیل می‌شود خوشحال بود.
کد خبر: ۲۰۹۷۱۳
طی یک پیاده‌روی ساده توی همین خیابان میرداماد یکباره جو خبرنگاری‌مان گل کرد و خواستیم از دو سه تا جوان نسل سومی حس و حال همان وقتشان را بپرسیم. آنها هم خوب که به کارت خبرنگاری ما نگاه کردند تازه راضی شدند چند کلمه‌ای با ما حرف بزنند! این بار کمی تنبل‌بازی درآوردیم و سوژه‌هایمان را از همین راسته خیابان میرداماد و شهر کتاب آرین گرفتیم.

مصطفی 23 سالش است. همین سن‌اش را نیم ساعتی طول می‌دهد تا به من می‌گوید، اما همین که باور می‌کند قرار است حرف‌هایش را چاپ کنیم چیزهایی می‌گوید که اصلا به قیافه‌اش نمی‌آید! «من اهل تهران نیستم.
حالا هم آمده‌ام اینجا یک کتاب بخرم. خودم بازیگر تئاتر هستم. نه از آن بازیگرها که فکر می‌کنید! اما از شهرستان هر هفته می‌آیم تهران چون مشغول تمرین یک نمایش هستیم که بتوانیم در جشنواره فجر شرکت کنیم».

اینجا حرف‌های او معمولی بود. حرف‌های مصطفی وقتی جذاب شد که از او پرسیدم حس و حال آن موقعش چیست؟ مصطفی اول نگاهی به کتاب توی دستش می‌کند. ورقی می‌زند و مثل این که بخواهد یک جمله قصار از یک نویسنده مشهور بگوید، ژست می‌گیرد: «گاهی یک چیزهایی یک جورهایی است که باید جور دیگر باشد. گاهی هم همه چیزها درست وارونه آن چیزهایی است که باید باشد. حالا شما بگویید این شادمانی بی‌سببی که ما را سر تا پا گرفته دلیل می‌خواهد. علی کنار مصطفی ایستاده و به تمام حرف‌های ما می‌خندد. گاهی هم اصلا نمی‌گذارد حرف بزنیم. مدام متلک می‌گوید، خودش که مخاطب سوال من می‌شود انگار جوابش را قبلا حفظ کرده است، سریع می‌گوید: «من دلم هوای یک زندگی مایه‌داری کرده است! نه این که تا چندر غاز پول درآوردی اول باید قبض موبایلت را بدهی و بعد تا بخواهی تصمیم‌ بگیری می‌بینی پولت تمام شده است و تو مانده‌ای و یک عالمه کتاب نخوانده و نخریده و حسرت.» بعد با دستش تمام کتاب‌های شهر کتاب را نشانم می‌‌دهد.

نه این که بیهوده بشود شاد بود. اما دلایل شادمانی هم آنقدرها گم نیست که نشود شاد بود. همین پاییز. همین مهر که دارد تمام می‌شود.

همین که باد/ بیاید و بگذرد/ از کنار پنجره‌ام/ بابویی/ یا آوازی دور/ مرا بس/ از همه بادهای جهانی  (هیوا مسیح)‌.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها