بعد از سلام

چشم‌ها را باید شست‌

دوستی می‌گفت: انگار همه چیز اصالت خودش را از دست داده است. راستش اول نفهمیدم چه می‌گوید. به خاطر همین خواستم بیشتر توضیح دهد. گفت: «نگاه کن! مثلا همین پاییز. دیگر هیچ شباهتی به آن پاییز روزهای کودکی ما ندارد. بی‌رنگ و بی‌جلا و از همه بدتر بی‌باران. دیگر نه غروب‌هایش چندان دلگیر است و نه کلاغ‌هایش چندان کلاغ. اصلا به آدم نمی‌چسبد.» در نگاه اول این دوست راست می‌گفت. خیلی از ما شاید به این نتیجه رسیده باشیم که دیگر خیلی چیزها مثل اولش نیست. مثل دوران کودکی ما. آن روزها انگار رنگ‌ها پررنگ‌تر بودند و تصویرها جاندارتر ولی حالا... .
کد خبر: ۲۰۹۷۰۶
حالا همه چیز فرق کرده است، ولی واقعا آیا اشکال از پیرامون ماست؟ نمی‌خواهم بگویم در اطراف ما چیزی تغییر نکرده است. این دروغ محض است. چه کسی است که منکر شود دیگر آن زمستان‌های سرد با برف‌های دیوانه‌وارش تکرار نمی‌شود یا پاییز با آن باران‌هایی که بهش باران شلنگی می‌گفتیم ولی با این همه فصل‌ها هنوز همان فصل‌ها هستند. اشکال از جای دیگری است. اشکال از نگاه ماست که انگار به همه چیز عادت کرده است.
عادت کرده که همه چیز را خاکستری را ببیند و با همه چیز علی‌السویه برخورد کند. این ماییم که نمی‌خواهیم همین رنگ‌های باقی مانده از پاییز را ببینیم. این ماییم که برای باریدن برف و باران دیگر حتی به خودمان زحمت دعا کردن هم نمی‌دهیم. (یادتان هست تمام شب‌هایی را که برای قطع نشدن باریدن برف توی رختخواب مدام دعا می‌کردیم تا فردا که از خواب بلند شدیم ببینیم تعطیل شده‌ایم و یک روز پر از بازی و هیجان انتظارمان را می‌کشد؟)
نمی‌دانم چرا این طوری شده‌ایم. نمی‌دانم این از خاصیت بزرگ شدن است یا نسل سومی شدن و نمی‌دانم اسم این بی‌تفاوتی را باید چه گذاشت، اما هر چه هست چیز بدی است. چیز خطرناکی که جلای زندگی را کدر می‌کند و از رونق می‌اندازد. چیزی که باعث می‌شود که نفهمیم زندگیمان چطور دارد می‌گذرد. شاید بگویید آن روزهای بچگی دغدغه‌هایمان کم بود. همه مشغله‌مان این بود که مثلا همین برف آنقدر ببارد که فردا تعطیل شویم، اما حالا... حالا همه چیز فرق کرده است.

 آنقدر دغدغه داریم و مشغله‌های مختلف ذهنمان را درگیر کرده که دیگر فرصتی برای نگاه کردن به اطرافمان هم نداریم. راست می‌گویید، تمام پنجره‌های چاردیواری ذهن را کور کرده‌ایم و توی تاریکی داریم دنبال چیزی می‌گردیم که خودمان هم نمی‌دانیم چیست. ولی یادمان باشد یک روز چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم آن چیزی که توی تاریکی گم کرده بودیم خود زندگی است. خود جوانی است. خود بودن است.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها