دوران کودکی من پر بود از گریه و داد و دعوا. یه پدر عصبی و یه برادر حساس و لجباز داشتم که همیشه با هم دعوا داشتند. پدرم داد میزد، برادرم فرار میکرد و مادرم وساطت! هیچکس نمیگفت چی تو دل اون دختر بچه گریون میگذره. با گریه میرفتم سراغ مستأجرمون و با التماس خودم رو به زمین و زمان میکوبیدم تا بیان وساطت کنن.
این قضایا گذشت اما تأثیر بدی توی روحیه من گذاشت. دوره راهنمایی با اون حس و حال دخترونه مثل یه پتک بود که به روح شکسته من خورد. اما اون دختر درسخون دیگه به مادر عصبیش بیاعتماد بود! کمکم یه حصار دور خودم کشیدم و تک و تنها توش موندم. یه سهلانگاری برادرم باعث شد پدر و مادرم از من دورتر بشن و من بیشتر تو خودم فرو برم. برادرم مدتها تو بیمارستان بستری بود و تو این مدت، من تک و تنها بودم. از 7 صبح تا 9 و 10 شب!
من تنهاتر از قبل بودم که رفتم سراغ اینترنت. به وبلاگنویسی رو آوردم و چت کردن با وبلاگنویسان. مادرم فهمید و من تنبیه شدم اما کسی ازم نپرسید چرا رفتی سراغ این کار. بعد از یک سال محدودیت اومدم از درِ صحبت وارد شم و گفتم میخوام وبلاگم رو که خیلی دوستش دارم دوباره بنویسم و به چت کردن هم علاقه دارم!! میخواستم متوجه بشن و بپرسن که چرا. اما کسی نپرسید. مادرم گفت وبلاگ رو میتونی اما چت نه. منم رو قولش حساب کردم اما بعد، برخورد مادرم غیرمنتظره بود و مخالفت کرد. بتازگی فهمیدهم مادر و برادر و پدرم به من شک دارن و شبا گوشی موبایل و وسایلم رو میگردن! خیلی بیانصافیه. من تا حالا مستقیم تو چشاشون نگاه نکردهم، یک بار جوابِ گیردادنهاشون رو ندادهم، اما اگه 2 روز پشت سر هم با یکی از دوستام تلفنی صحبت کنم با اعتراضشون روبرو میشم. حالا وقتی میخندم اشک تو چشام جمع میشه اما هیچکس نمیبینه. کسی تو خونه بِهِم توجهی نداره. تو این مدت، با ضربههای روحیم، بیماریهای عصبی مختلفی گرفتهم. سردردها و فکدردهایی که قدرت حرکت رو ازم میگیرن و... وقتی هم میگم درد دارم کسی یه مسکن دستم نمیده! همه میگن: اَه... تو بازم یهجات درد میکنه مینالی؟! مدتهاست که دیگه دردهام رو به کسی نمیگم. تا حالا بارها مشکلاتم رو تو نامه نوشتم اما آخرش پشیمون شدهم و پارهش کردهم. الانم پشیمونم اما میخوام این یکی رو پست کنم... شاید اشتباه از من بوده که قدر اعتماد خانوادهم رو ندونستم...
غروب
من که سواد این چیز میزا رو ندارم بابایی، ولی چاپیدمش که اگه یه روانشناسی، مشاور خانوادهای، اهل فنی خوند و خواست، جوابت رو بده و منم اینجا واسهت بچاپم (فقط میدونم چت هم مثل هر چیز دیگه، هم جنبه خوب داره، هم جنبه بد؛ بستگی به نحوه استفادهی استفاده کننده داره. ولی چون ما تو همه عاداتمون این عادت رو هم داریم که همه چیز رو یا سیاه ببینیم یا سفید، هیچ وقت هم اول نمیریم نحوه استفاده صحیح از امکانات رو یاد بگیریم بعد بریم سراغش، اینطوری میشه که اینطوری میشه! یا مامانه به جنبه بدش میچسبه یا خودمون. تازه بازم نمیریم نحوه درستِ برخورد کردن یا توضیح دادن رو یاد بگیریم که، بنابراین به جای درست کردن کارا، خرابترشون میکنیم. استفاده صحیح، درست توضیح دادن، و نحوه مناسب برخورد با قضایا رو یاد بگیر، خیلی از مشکلاتت حل میشن. همه اندیشهمندان و دانشمندان هم تنها بودن، ولی از تنهاییشون درست استفاده کردن که شدن اندیشهمند و دانشمند. اصلا همین زکریای رازی، همین ابوعلیسینا، هنوزم که هنوزه داریم با هم چت میکنیم، اونم پیش مامانامون!! میبینی؟ قسمت خوب چت رو چسبیدیم، نه بدش رو. به مامانامونم درست توضیح دادیم که چت چیه و قصدمون ازش چیچیه)
دلیل عاشقی
خوابهایم را با اشک، آذین میبندم. اینجا خانهی شقایق برای حضور پروانهها در شور و اشتیاق نیست. باورت میشود که هنوز از چشمهایت خجالت میکشم؟ جنس مطرود این آسمان بین کدامیک از شبهایت گم شده که نمیتوانم حتی ستارهات باشم؟ بگو از کدام اُرکیده به تو نگاه کنم که در وادی احساست برایم اشک بریزی؟من از تبار میناهای کبود با گامهایی به نرمی لبخند تو به سویت گام برمیدارم اما تو...؟ امان از حرفهای دیگران! باور نداری ترنم آبی این سکوت روی لبهایم نشانهی همین فاصلههاست. فاصلههایی که دلیلشان آداب و رسوم ماست. دلیلشان منطق گره خورده به افکار ماست. دلایلی که گاه خوبند و گاه بد. شاید اگر نبودند عاشقت نمیشدم!
نرگس، عاشقترین ستاره
بگو چیییییززززز!
لبخند هر چند هم کوچک باشد باعث از بین رفتن خیلی از کینهها و کدورتها میشود. یک لبخند کوچک، هم باعث میشود صورت زیباتری داشته باشیم، هم باعث از بین رفتن ناراحتیها و رنجها و حتی از بین رفتن بیماریها میشود. اطرافیان هم از ما به عنوان فردی خوشاخلاق یاد میکنند. مگر تا کی میتوان اخم کرد؟ باور کنید لبخند زدن خیلی ساده است. پس از امروز تمرین کنیم.
ندا از سنندج
منظورم یعنیییییی...
میدونید عیب برخی از آدمها چیه؟ مثلا من میخوام یه حرفی رو به پاسخگو بگم، با کنایه منظورم رو میرسونم! حالا این پاسخگو (1) چقدر منفی فکر میکنه، (2) چقدر انرژی مصرف میکنه تا منظورم رو بفهمه، (3) آخرش هم به نتیجه نمیرسه! منظورم پاسخگو نیستها، در کل میگم. چرا ما این جوری هستیم؟ چرا همون اول حرفمون رو رُک نمیزنیم؟ اگه تو زندگیمون رُک باشیم، هم اعتماد به نفسمون بیشتر میشه، هم طرف مقابلمون دچار مشکلات و سردرگمی نمیشه که چرا فلانی اون حرف رو به من زد یا منظورش چی بود و خلاصه یه عالمه فکر و خیال که آخرش هم پوچه!
مسعود قمری از همدان
حسرت
خیلی سال پیش، دریا از یه پنجره اتاقم دیده میشد و طلوع خورشید از یه پنجره دیگهش. گاهی با صدای بوق کشتیها بیدار میشدم و شاکی از اینکه اینهمه سروصدا برای چیه، گاهی هم از دست آفتاب شاکی میشدم که خواب صبحم رو به هم میزد. حالا... از هر طرف که بیرون رو نگاه میکنم غیر از آجرهای بدقواره آپارتمانهای بغلی که سفت به هم چسبیدن تا مصرانه مانع عبور نور بشن، چیز دیگهای نمیبینم.کاش وقتی آفتاب و دریا هر روز از پنجره اتاقم سرک میکشیدن، پتو رو روی سرم نمیکشیدم و خودم رو به خواب نمیزدم.
تهتغاری از بندر انزلی
تنگه دلم، دیگه برای گفتن
خستهام؛ از نوشتن، از گفتن، از شکوه کردن. دوست دارم باران ببارد و بشوید دلتنگی مرا. بشوید این خستگی مداومِ بیواژه را. تمام آنچه که بر دوست گذشتههای من گذشته، کابوس تلخ و آزاردهندهایست که هنوز هم رهایم نمیکند. دوست نداشتم این طور شود. تباه شدن کسی را که روزی نزدیکترین دوست من بود، نمیتوانم ببینم و بپذیرم.
ماه باران
کروز کنترلِ احساسات
این چند وقت، تقریباً حرف همه بروبچهها یکی بود: «زیادهروی و بیاحتیاطی در خرج کردن عشق و احساسات، و عواقبی که داشته». همین باعث شد تا این نامه رو بنویسم.
میخوام درباره احساساتی حرف بزنم که ما جوونا خیلی باهاش سروکار داریم و زیاد خرج کردنش باعث میشه آدم بعضی اوقات تصمیماتی بگیره و کارهایی انجام بده که معلوم نیست بعداً چه نتیجهای داره. اگه یه مقدار از کارهایی که انجام دادیم یا میخوایم انجام بدیم فاصله بگیریم و خوب بهشون فکر کنیم، میفهمیم که اون تصمیم یا کار چقدر اشتباه بوده. از این گذشته، باید برای عشق و احساسمون حد و مرز تعیین کنیم تا به مشکلی برنخوریم. این حد و مرز هم نیروی عقل و قدرت تفکر ماست که باید با اون عشق و احساس رو محک زد.
محمد صالحیپور از اهواز
(پیشنهادت رو درباره صندوق پستی به سردبیر جانِ جانان، عرضه داشتیم؛ فرمودند: به مسئولان این جور امور میگم ببینم چی میشه).
گفتوگوی صورتی
...شما بگید من با یه شوهر لجباز چیکار کنم؟ با یه شوهری که وقتی باهاش دارم صحبت میکنم، انگار با دیوار دارم حرف میزنم! کسی که اَلکی سرش رو تکون میده که یعنی گوشم با توست، ولی بعد که ازش میپرسم چی گفتم؟ میگه: نمیدونم، الکی سرم رو تکون دادم که دیگه ادامه ندی!!!
ت. ن. از قم
چیکار کنی؟!! هیچی... راه و روش گفتوگو یا همون حرف زدن رو یاد بگیر. ماها! عادت کردیم به همین چار تا کلمهای که یاد گرفتیم (هرچند همون چار تا کلمهم، بااااااااااز از هیچ تا کلمه بهتره!) قناعت کنیم و فکر کنیم دیگه همه مسائل مربوط به اون مبحث رو بخوبی بلدیم؛ ولی وقتی به کارشون میگیریم، میبینیم ای ددم وای!! کارمون بدتر شد و بهتر نشد. اگه کسی هم بیاد بگه وقتی نمیدونی چرا نمیری بدونی! بهمون بر میخوره اییییییین هواااااا. یادت باشه: بیشتر بدبختیهای ما از ناآگاهی خودمون سرچشمه میگیره. از اینکه فکر میکنیم: بابا حرف زدن که دیگه موشک هوا کردن نیست تا به دانش و این چیز میزا نیاز داشته باشیم. واسه همین، همین جا اولین ضربه رو نوش جان میکنیم یه آبم روش!! میدونی چطور باید حرف زد؟ مهمترین اشتباه اینه که زمان و موضوع مناسبی رو در نظر نمیگیریم. زن یا شوهر خسته و کوفته و بیحوصلهس، میگیم سر حرف رو باز کنیم ببینیم قضیه چیه. بعد میگیم: شنیدی مادر زن خاله بچه دختر عموی پدر جدّ بقال سر کوچه سر صحبی! چی میگفت؟! خب اونم میگه: میخوام هفتاد سال نگه!! تو حرفامون، بخصوص اگه درباره موضوعی باشه که مورد مشاجرهس، همهش میخوایم زمین و زمان رو به هم ببافیم تا بگیم حرف ما درسته، همهش تو فکر اینیم که یه چی بگیم طرف مقابل قانع شه. یعنی گفتوگو نمیکنیم یا حرف نمیزنیم تا اشکال و اشتباه رو پیدا کنیم و ببینیم اگه این ماییم که اشتباه کردیم ولو به ضررمونم هست قبول و خودمون رو اصلاح کنیم. میگیم اگه بگم اشتباه کردم پررو میشه! یا دیگه نمیتونم حرفم رو به کرسی بنشونم! شنیدن و گوش کردن بلد نیستیم. رشته سخن رو به دست میگیریم و دِ بگاز که رفتی! نوبت صحبت، خارج نشدن از موضوع، رها کردن موضوعات بیاهمیت و پرداختن به موضوعات بااهمیت، علائق هر دو طرف به موضوع و... هیچکدوم رو در نظر نمیگیریم. خب تهش همین میشه دیگه. میخوای تست بزنی؟ ببین درباره اون موضوعی که گفتی نظر شوهرته تحقیق کردی؟ شاید حق با اون باشه؟ هاااااا؟ تعجب کردی؟ گفتی معلومه که همچی حقی نداره؟ گفتم فقط برای تست کردن، گفتم فقط برای اینکه بدونی بدیهیات ممکنه اشتباه باشن. گفتم شاید به خاطر اون ناآگاهیه، شاید به خاطر اینکه فکر کردی موشک هوا کردن نیست، شاید فکر کردی اونی که تو توی ذهنت هست درسته و اون اشتباه میکنه، شاید همیشه خواستی اون رو قانع کنی، به جای با آرامش حرف زدن، به جای در نظر گرفتن وقت مناسب، به جای... هزار فوت و فن گفتوگو، همون راه همیشگی رو رفتی و به همین دلیل حالا دیگه اونم خسته شده از گفتوگو، یه مدت به گفتوشنو اکتفا کرده، دیده اینم احصاب پحصاب واسهش نمیذاره، به گفتونشنو رو آورده! تو همه چیز، اول اصول، بعد هم فوتوفنها رو یاد بگیر؛ حتی تو چیزایی که به نظرت بدیهی و سادهس. اون وقت کسی الکی سرش رو تکون نمیده که دیگه ادامه ندی (هاااااااا...!! چی؟ توهم داری سرت رو تکون میدی؟!! یعنی دیگه ادامه ندم؟!) ای بخشکی شااااانس ... هی !
گوشِت وَیار تا بِشِت وَگوئم!
ای وای که از شادی و لبخند خبری نیست/ از اون بروبچهای ملنگ! هم خبری نیست/ حرفا همه از تلخیه این دور و زمونهست/ صبحا واسه چای هم دیگه قند و شکری نیست/ حالا همهی قصه شده غصهی منگول/ تو حرفای شنگول دیگه هیچ شور و شری نیست/ حرفی ز پلنگ صورتی یا خالهریزه/ از اون پَت و مت، تام و جری، هیچ خبری نیست/ بُغ کردیم و موچاله! شدیم تو خونهی غم/ هیچکس دیگه تو فکر و خیال سفری نیست/ عادت دیگه کردیم به شنیدن غمامون/ آخ که واسه اینم دیگه هیچ گوش کری نیست!
[1-ببین داداش من! متنی که 7 مرداد به نام من چاپ شده است ، نوشته کسی دیگر بوده و من پست نکردهام. (به قول رحمان طاهری: سخن عتابآمیز من کتابیه!) حالا برو بگرد ببین متن کی بوده که به نام ما چاپ کردی عزیزِ دلِ ریشریشِ اون بیچاره! جیگرم کباب شد واسه اونی که دو ماه همچین ناقابل صبر کرده اسمش چاپ بشه، حالا به نام یکی دیگه چاپ شده؛ 2-تازگیها چرا کمتر در انتهای متن بروبچ پاسخ میدید؟ کاری نکنید که زین پس به جای پاسخگو به شما بگوییم پاسخنگو! 3-یادتونه گفته بودم توی زمینههای مختلف از همه جهت رفتم و نیمهکاره رهاشون کردهم؟ نامههام هم همینجوریاست! مثلا نرگس فقط عشقولانه مینویسه، حتی تو پیام 30 حرفیش! یا یکی مثل جناب باکلانی، حتی نصیحت کردنش هم تو سبک خودشه، ولی منِ جزِّ جیگرزده!! هم جدی مینویسم، هم طنز، هم شعر، هم معر، هم الکی هم دولکی هم سهلکی! حالا نظرتون درباره کدوم (به قول خودتون:) چیه من چیتره؟!! ها؟ ...چی؟ اصلا ننویسم؟!! بیکارم؟ چرت و پرت مینویسم؟]
شبزده عاشق
1-گوش کن آبجی داداشت اینا! نویسنده اون متن زیر نامهش نوشته بود: «شبزده عاشق» ...و خلااااااصصصص! بنابراین، نتیجه میگیریم، که چیییییی؟ هومممم: لابد محصولات فکری شما خوب بوده یکی دیگه با اسم شما محصولات ارائه داده به ما!! 2-بعضی وقتها تعداد نامههای بروبچ اونقد زیاد میشه که چون نمیخوام مدت جواب گرفتنشون از یکی دو ماه ناقابل کنونی! به سهچار ماه قابلدارِ احتمالی! برسه، دیگه خودم حرافی رو درز میگیرم و جا رو میدم به حرفهای بروبچ همیشه در صحنه؛ 3-تو بنوییییییسسسس... ولو چرت و پرت!! هههههه! آدمی که مایههای طنز تو کلامشه و برای نوشتن زور نمیزنه (استعدادش رو داره) چرت و پرتش هم اونقد چرت نیست که پرت بشه تو سطل آشغال؛ نهایتش میره تو کیسه زباله!! هاههاههاه!
حروف جادویی
جملهها از کنار هم چیدن کلمهها متولد میشن و تو بارها و بارها به کمک 32 حرف الفبا خالق جملههای زیادی بودی. مثل مرتب کردن یه پازله، اگه اونا رو درست بچینی، زیباترین و دلنشینترین جملهها رو آفریدی. میتونی با جملههات، تلخ و گزنده باشی و زخم بزنی، میتونی سکوت کنی و بشنوی جملههایی رو که تمنّای شنیده شدن دارن، میتونی هم با حرفات، چوب جادویی رو بچرخونی و جادو کنی. حالا راستش رو بگو، تو از جملههات چه جوری استفاده میکنی؟
(نشمار که فقط 30 تا حرف ناقابله: «پیچک سبز بروبچهها، تو رو کرده تکیهگاه»)
نشمیل نوازی از بوکان
تو بشمار، که مثل همیشه، از نوشتن تا چاپ و توزیع، سیب 30 حرف ما هزار تا چرخ میخوره، آخرشم این قانون جاذبه نیوتُنه که روسیاه میشه!! «سبزم از سبزی تو و بچهها، ز سحر تا شامگاه»!
تولد
تا موقعی که بچه بودم برای من جشن تولد میگرفتن و کادو میخریدن، ولی از موقعی که پا به مدرسه گذاشتم رنگ جشن تولد رو ندیدم. میگم چرا برام مراسم تولد نمیگیرین؟ میگن کسی رو تو این شهر نداریم که دعوت کنیم، بعدش هم تو بزرگ شدی. میگم: قبلا کسی رو دعوت میکردیم؟!! تولد نمیگیرین نگیرین، لااقل کادوش رو بدین. دلم لک زده واسه یه مراسم تولد با کادوهاش.
لاله قرمز پژمرده از کرمان
بیا من خودم یه کادو بهت میدم ممممماااااه: به ظواهر قضایا دلت رو خوش نکن! (بگو: آخه اینم شد کادووووو؟! هههههه!). بیا دیگه، ننهبزرگ ما هم خاطرت رو خیلی میخواست، یه هدیهم اون بهت داد: ننهههه ژوووون، اِهاِه...! جای ایییییینکه اِهاِه منتظر کادُن (اشتباه نخوندیها! ننهبزرگ ما به کادو میگفت کادُن!!) و هدیه دیگران باشیییییی، اِهاِه، ببین خودت، آییی... واییی، از اونوخ که به دنیا اومدییییییی، اِه، شی به خودت کادُن دادیییییی، اِهاِه...! ... آقربونت بره ننه!
زندگی بوقنزن قورمنی!
صبح که شال و کلاه میکنی و از خانه بیرون میزنی تا وارد خیابان شوی، باورت نمیشود روزی برسد که بوق جای خیلی از کلمات و اصطلاحات را بگیرد. بوقی که مفهوم سلام را دارد، بوقی که نشانه عصبانیت است، بوقی که بیانگر کمحوصلگی است، بوقی که نشانِ راهگرفتن برای سبقت است، بوقی که کاروان عروسی را همراهی میکند و...گویا همه فراموش کردهاند که بوق، فقط وسیلهای هشداردهنده است نه ابزار بیان ابعاد ذهنی و رفتارهای زیستی با زبان بوق. متأسفانه آثار زندگی ماشینی بدجوری دارد لابلای زندگی ما رسوخ میکند و تازگیها چراغهای ماشینها هم دارند مثل بوق، زبان اشارهواری را به جای خیلی از اصطلاحات میگیرند!
جزءلاینفک زیندَگانی
میخواستم به همه اون بچههایی که از دیگران گله میکنن و میگن نامههای سوزناک ننویسین بگم: غم و درد جزء لاینفک زندگی ما آدمهاست؛ ما آدمهایی که دوست داریم دیگران بیشتر تو غممون شریک باشن تا تو شادیهامون. ما باید تو غم و غصههامون هم با هم شریک باشیم نه اینکه فقط انتقاد کنیم چرا نامههای پرسوز و گداز مینویسین. آدمها وقتی که غمهاشون رو پشت سر میذارن یا به یاری دوستاشون گرههایی رو که تو زندگیشون خورده باز میکنن، شاد و خوشحال میشن. منم الان تو شرایطی هستم که نیاز مبرم به کمک دوستای خوبم دارم. بابا من زخم خوردهم!! این رو که دیگه نمیشه کتمان کرد. اگه بخوام با سیلی صورتم رو سرخ نگه دارم تا کسی نفهمه چه دردی دارم، یقیناً از شما دیگه مخفیش نمیکنم، چون دوست دارم کمکم کنین.
سیاوش منصور، میثاق
رمز و راز دوستی
میخوام به کسی که فکر میکنه خیلی تنهاست، به کسی که فکر میکنه هیچ دوستی نداره و 27 سال از زندگیش رو با بیتوجهی گذرونده، به کسی که با نام مستعار «مطرود» نامه نوشته بود بگم: منم یه روز مثل اون بودم. یه روز، اول سال تحصیلی، یه نفر اومد رو نیمکت کنار من نشست و آشناییمون با یه لبخند و بعد هم یه سلام شروع شد. حالا 6 سال از اون روز میگذره و هنوزم که هنوزه صمیمی ترین دوست منه. میخوام بگم اگه تا حالا دوستی نداشتی، شاید هنوز نمیدونی که رفتار خودمون تو اولین برخورد با آدمها چقدر مهمه. اگه دوست داری با کسی دوست بشی، برو جلو و بهش بگو. حتی اگه قبول نکرد، تو بهترین کار رو برای کسی که دوست داشتی باهات دوست بشه (برای دوست خودت)، انجام دادی.
شب جنگلبان