حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
خب روز و روزگاری گذشت و مامان و بابا دمدراز نمی تونستند بفهمند که چرا بقیه روباهها بچه اون رو دوست ندارن. چرا ازکنارش فرار می کنند یا به بچههاشون اجازه نمیدن که با دمدراز که خیلی بچه نازیه، بازی کنن. اصلا نمیتونستن درک کنن که چرا با اینکه دمدراز یه سالش شده ولی خونه هیچکسی دعوت نشده و نفهمیده مهمونی رفتن یعنی چی، مهمونی داشتن یعنی چی. خب وقتی اتفاقی از این دست میافته حتما پدرها و مادرها زودتر ناراحت میشن. راستش اینکه بقیه روباهها هم بدون اینکه قراری با هم گذاشته باشن به خونه اونها نرفتن و بعد از یه مدتی انگار قرار این شد که خونه بابا و مامان دمدراز سر نزنن. به بچههاشون بگن که با دمدراز حرف نزنن و خلاصه خیلی چیزهای دیگه.
خب دمدراز هم هروقت یه بچه روباهها میدید دیگه طرفش نمیرفت، چون دیده بود که اونها چطور فرار میکنند.
وقتی یه بار ملوسک که دخترخالهاش هم بود اونو دید دستی به دم اون کشید و بعد در حالی که چشمهاش پراشک شد، رفته بود. رو همین حساب هم دمدراز رفیق پروانهها بود و همدم شاپرکها. دوست گلها بود و هم صحبت درختها.
از قضا آقابزرگ دمدراز از یه سفر دور و دراز سر رسید. اول همه رفت خونه دخترش و رو به اون گفت: کجاست این بچه شما. مامان دمدراز اول نشست سیر تا پیاز ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و گفت: هیچ کی این بچه رو دوست نداره چون دمش درازه.
آقا بزرگ از خنده روده بر شد و گفت: آخه چرا.
بعد دمدراز اومد و آقابزرگ باز زد زیرخنده گفت: چرا این بچه این شکلی شده؟
بعد که خندهاش تموم شد دمدراز و آورد پیش خودش گفت: ناراحت نباش همه چیز درست میشه.
از اونجاییکه همه به آقابزرگ احترام میگذاشتند وقتی گفت همه روباهها باید زیر درخت بلوط جمع بشن، جمع شدن. بعد رو به همه گفت: من میدونم که شما به نوه من بد نیگاه میکنید، چرا چون اون دمش طلاییه، نمیذارین اون از اینجاها دور بشه یا با بچههاتون حرف بزنه یا هر چیز دیگه، اما مطمئنم که خودتون هم نمیدونید چرا.
هرکسی یه حرفی زد، اما آقابزرگ قانع نشد و گفت: شما خودتون هم دقیق نمیدونید چرا از اون میترسید، اما من میدونم و بهتون میگم. شما فکر میکنید چون اون دمش طلایی و درازه حتما میافته توی تله آدمها یا اگه یه روزی روزگاری بزرگ شد و رفت طرف لونه مرغها حتما آدمها اونو میبینن و بعد براحتی میتونن همه ما رو پیدا کنن و حساب کارمون رو برسن.
همه انگار تازه فهمیدن که ای بابا بخاطر چی با دمدراز بد هستند و البته هم که حق با اونهاست.
اما آقابزرگ گفت: شما همه شنیدین که روباه قهرمان اسمش دم طلایی بوده و حتما همه خب میدونید که اون چطور جون همه روباههای دشت رونجات داد، خدا رو چه دیدید شاید یه روز نوه من هم قهرمان همه روباهها شد.
پس این کارتون بی مورده چون اون هیچ فرقی با شما نداره. وقت نباید شبهای مهتابی به آدمها نزدیک بشه وگرنه دخل خودش درمیاد.
بعد از حرفهای آقابزرگ بعضیها به هم نگاه کردن، بعضیها لبخند زدن و بعضیها هم از کار خودشون شرمنده شدند؛ اما همه شب خونه مامان و بابای دمدراز جمع شدن یه جشن تولد برای دمدراز گرفتن و ملوسک تا صبح با دمدراز گل گفت و گل شنفت. ملوسک درد دلش باز شد و دمدراز هم سیر تا پیاز رازهای درخت، پروانه رو براش تعریف کرد.
نرجس ندیمیدانش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....