شمعدانی‌های پژمرده‌

کد خبر: ۲۰۹۳۵۶

 از فکرش پشیمان می‌شود. سال پیش که به بهانه خرید نان از خانه بیرون زده بود کلی خبر مرگ کسانی را شنیده بود که روزی با آنها همبازی و همکلاسی بود. برای همین یک هفته حتی حوصله غذا خوردن هم نداشت.
شاید ترسیده بود،شاید سایه مرگ را دیده بود که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد،شاید یاد همسرش افتاده بود که او را در تلاطم زندگی سال‌‌هاست تنها گذاشته است.

در گذار بی‌وقفه روزها و در بین روزمرگی‌ها تنها صدای نوه‌هایش است که شادی را همچون مایه حیات به رگ‌های خشکیده‌اش تزریق می‌کند. رگ‌ها! چه قدر از آنها بدش می‌آید. چند ماه پیش وقتی نوه‌اش دست او را گرفته بود متوجه رگ‌های دستش شد. اولش خوب به آنها نگاه کرد بعد نمی‌دانست چه شد که شروع به گریه کرد. دخترش عصبانی شد و بچه را از کنار او بلند کرد. در نگاه دختر نمی‌دانست چه بود که باعث شد دیگر همه چیز را تار ببیند.
پشت پرده‌ای از اشک. از آن وقت است که دیگر تنهایی‌هایش با حضور فرزندانش کمتر پر می‌شود. نمی‌داند نامردی روزگار به او چه ربطی دارد؟ او همه این چروک‌ها را به بهای تک تک روز‌هایی داده است که دیگر برگشتی ندارند. به بهای نزدیک شدن به مرگ. دوباره یاد روزهای جوانی‌اش افتاد که بین همه دختران فامیل پذیرایی کردن و میوه چیدنش زبانزد همه بود اما حالا حتی دخترش هم سلیقه او را قبول نداشت. دلش می‌خواست یک روز بنشیند و برای او تعریف کند که چه دست و پنجه‌ای داشته است و دخترش هیچ‌وقت فرصت این کارها را نداشت. تمام روزهای هفته را سر کار بود. همان ماهی یکی دو دفعه را هم سر راه می‌آمد و کمی‌ خانه را جمع وجور می‌کرد و می‌رفت. فقط چند کلمه احوال پرسی بود که بین آنها ردو بدل می‌شد. تازگی‌ها هم که دیگر تنها می‌آمد. احساس کرد چه قدر دلش برای شیرین زبانی‌های نوه‌اش تنگ شده است.

حیف که به خودش قول داده است دیگر به خانه پسرش نرود. عید سال پیش وقتی برای دیدن او و عروسش به خانه شان می‌رفت، پایش روی برف‌های هرگز پارو نشده کنار کوچه که حتی بوی بهار هم آبشان نکرده بود سر خورد و ضرب دید. هنوز هم که هنوز است گاهی اوقات پایش از همان جا ضعف می‌رود. چند روز سربار پسر و عروسش شد. اوایل مهربان بودند، از او مراقبت می‌کردند؛ اما کم‌کم انگار خسته شدند. عروسش دیگر با پسرش خوش اخلاق نبود و همان شد که به خودش قول داد دیگر با حضورش مزاحم زندگی آنها نشود.گرچه ته ته قلبش شلوغ بازی‌های نوه‌اش را به این سکوت زجرآور ترجیح می‌داد اما شاید یک جورهایی به این تنهایی‌ها نیاز داشت تا به گذشته‌ها فکر کند. به روزهایی که همسرش همزبانش بود. به روزهایی که با خودش فکر کرد: انسان تنها به دنیا می‌آید، تنها زندگی می‌کند و تنها می‌میرد.

پریشاد احمدی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها