گشتم نبود، نگرد نیست... شانه بالا انداخت راننده داد زد جاجرود جا نمونی! مرد میانسالی پیاده شد. نگاهی به ته مینیبوس انداخت. صندلیها پر بود و اکثر مسافرها در حال چرت زدن بودند. صدای مینیبوس خفه بود. راننده دستی به سبیل چخماقیش کشید و گفت: بیا داداش همین صندلی پشت من جا هست.
نشست و سینی کباب را روی پایش گذاشت. از تو آینه راننده نگاهی به خودش انداخت. زیر چشاش بیشتر از همیشه گود رفته بود و صورتی استخوانیتر از همیشه به نظرش آمد. لحظهای نگاهش با نگاه راننده تلاقی پیدا کرد و هر دو به هم لبخند زدند. سرش را به پشت صندلی تکیه داد. فکر کرد امروز که به خانه برسم، علی و معصومه چقدر خوشحال میشن. قند توی دلش آب شد. حس کرد راننده از توی آینه بروبر نگاهش میکنه. ببخشید داداش اگه زحمتی نیست، میشه یه لقمه از اون نون و کباب بدی سرظهری ته دلمونو بگیره عجب بویی داره لامصب!
صورتش درست رنگ روکشهای صندلی سرخ شد تکهای از نان سنگک را کند یک تکه کباب و ریحان لای آن گذاشت و دستش را به طرف راننده برد. راننده دستش را از پشت سرش دراز کرد و لقمه را گرفت گازی به آن زد و دنده را عوض کرد. نگاهش به پیرمرد بغل دستی افتاد به نظرش 70 ساله میآمد تعارف کرد. پیرمرد دستی به سر طاسش کشید و گفت ممنون میل ندارم. خواست رویش را برگرداند که پیرمرد من من کنان گفت حالا که اصرار میکنید یه لقمه میخورم، اونهم با گوجه. آخه میدونید کباب بدون گوجه اصلا مزه نداره! دست گوشتآلودش را جلو آورد و تکهای از کباب را کند. در دلش گفت پررو از قدیم راست گفتهاند تعارف اومد نیومد داره سیخ اول که تمام شد خدا به داد 3 سیخ بعد برسه کاش یه سیخ اضافهتر میگرفتم، ولی با شندرغاز حقوق کارگری که نمیشد تازه همیناش هم به خاطر قولی بود که داده بود. اول برج بود و الوعده وفا. آفتاب بدجوری توی صورتش میخورد سرش را برگرداند و از زنی که آن طرف مینیبوس نشسته بود خواست تا پرده را بکشد زن نیمخیز شد دستش را به طرف پرده بالا برد النگوهایش جرینگی صدا داد و پرده چرک مرد شده قرمز را کشید. نیمنگاهی به کباب انداخت و لبخندی زد و مرد بناچار به او تعارف کرد و زن جوان که انگار منتظر تعارفی بود به سرعت از جایش بلند شد و دستش را دراز کرد و تکهای بزرگ از نان و کباب را کند و در دهان گذشت. با خود گفت خاک بر سرت کنن بیعرضه دستی به موهای کمپشتش کشید که یک دفعه احساس کرد کسی با پا محکم به پشت صندلی میزند سرش را از بین دوصندلی به عقب برگرداند پسربچه با موهای به هم ریخته و چشمان خوابآلودش سرش را اینور اونور میکرد و داد میزد کباب میخوام یالا. مادر بچه چادر زمینه سورمهای با گلهای سفید را روی سرش صاف کرد و گفت: یه دقیقه دندون به جیگر بگیر. الان پیاده میشیم کباب میخوریم. مرد روی صندلی جابهجا شد: ای بابا این یکی رو چه خاکی به سرم کنم. بناچار لقمهای به او داد. چشم بچه برق زد. لقمه کباب را با اشتها در دهانش گذاشت. از ته مینیبوس مردی داد زد: آهای مشتی یه التفاتی هم به این آخرا بکن! با شنیدن صدای خنده بغلدستیهای مرد سرش را برگرداند و به آخر مینیبوس نگاه کرد. فشار خونش حسابی بالا رفته بود. از تو آینه نگاهی به راننده انداخت. زیر لب گفت گردنکلفت کارد تو اون شکم گندت بخوره که هرچی میکشم از دست تو میکشم. صدای موتور مینیبوس توی گوشش پیچیده بود. ناگهان یاد جمله پشت مینیبوس افتاد. بایدم بگردی و پیدا نکنی تو اگه یه جو شعور و معرفت داشتی که همچین حرفی نمیزدی. دست آخر هم چند بار به بخت و اقبال نحس خودش لعنت فرستاد. ابتدای رودهن دست توی جیبش کرد و اسکناس مچاله شدهای را درآورد و به راننده داد و با لبخندی گوشه لب خداحافظی کرد و پیاده شد. به دم در خانه که رسید و زنگ زد، صدای پسرش را از پشت در شنید که داد زد آخ جون کباب.
لادن قاجاریه
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)