خوشبختی گاهی یک برکت است، اما معمولا یک فتح است. لحظه جادویی روز یاریمان میکند تا دگرگون شویم و وادارمان میکند به جستجوی رویاهایمان برویم. رنج خواهیم برد، لحظههای دشواری خواهیم داشت، مایوس میشویم، اما همه اینها گذرایند و اثری بر جای نمیگذارند و در آینده میتوانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم.
بدبخت کسی که میترسد خطر کند، چون شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد با ناامیدی و یاس رو به رو نشود؛ اما هنگامی که به گذشته مینگرد چرا که ما همواره به گذشته مینگریم آوای قلبش را میشنود که: با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود چه کردی؟ بااستعدادی که پروردگارت به تو سپرده بود چه کردی؟ در گودالی دفنشان کردی چون میترسیدی از دستشان بدهی، پس میراث تو این است: یقین که زندگیات را به هدر دادهای.
بدبخت کسی که این واژهها را بشنود، چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد، اما لحظههای جادویی زندگی گذشتهاند.
برگرفته از کتاب:
کنار رود پیدرا نشستم و گریست
اثر: پائولو کوئیلو