قسمت آخر / نوشته: ری برادبری‌ / ترجمه: حسین شهرابی‌

موشک‌ران‌

گفتم: «گمان نمی‌کنم». روز بعد پیغام آمد. نامه‌رسان آن را به من داد و من ایستاده در ایوان خواندمش. خورشید داشت غروب می‌کرد. مادر پشت سر من ایستاده بود کنار در و مرا می‌پایید که پیغام را تا می‌کردم و توی پاکت می‌گذاشتم. گفتم: «فقط چیزی رو بگو که قبلا نمی‌دونستم».
کد خبر: ۲۰۸۳۰۷
مادر گریه نکرد.

راستش، آنجا مریخ نبود و آنجا ناهید نبود و آنجا مشتری یا زحل نبود که او را کشت. دیگر مجبور نیستیم هر بار مشتری یا زحل یا مریخ را می‌بینیم که توی آسمان شامگاهی می‌درخشند یاد او بیفتیم.

خیلی فرق داشت.

ناو او افتاده بود توی خورشید.

و خورشید هم بزرگ و آتشین و سنگدل بود و همیشه توی آسمان و نمی‌شد از آن فرار کرد.

پس تا مدت‌ها بعد از این که پدرم مرد، مادرم روزها می‌خوابید و بیرون نمی‌رفت.

ما نیمه‌شب صبحانه می‌خوردیم و ساعت 3 صبح ناهار؛ شام را هم توی تاریکی سرد ساعت 6 صبح. به نمایش‌های شبانه می‌رفتیم و موقع طلوع می‌خوابیدیم.

و تا مدت‌ها، تنها روزهایی برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتیم که باران می‌بارید و خورشید نبود.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها