پیراهن خون‌آلود

فروردین 1370 بود. پیگیر پرونده قتل یک مرد جوان تبعه افغانستان بودم. این مرد جوان به نام سیف‌الله در محل کارش در دفتر یک بنگاه باربری به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود. سیف‌الله صاحب زن و فرزند بود که در افغانستان زندگی می‌کردند. او پنج سال بود که در ایران اقامت داشت و دو سالی می‌شد که در بنگاه باربری کار می‌کرد. او 25 سال سن بیشتر نداشت و جسد خون‌آلودش در دفتر کوچک یک بنگاه باربری در جنوب پیدا شده بود. انچه که در پی می‌خوانید برگی از پرونده قتل سیف‌الله از آغاز تا پایان است.
کد خبر: ۲۰۸۰۴۲

روز 14 فروردین 1370 مرد میانسالی به نام جواد سراسیمه با کلانتری محل تماس گرفته و با صدای لرزانی بیان می‌کند، شاگرد افغانی من در دفتر بنگاه با ضربات چاقو به قتل رسیده است و هم‌اکنون جسد خون‌الود او در داخل دفتر است.

ماموران کلانتری با کسب این خبر بلافاصله در محل حاضر و با صحنه وحشتناک قتل سیف‌الله روبه‌رو می‌شوند. پیکر خون‌آلود مرد جوان افغانی در وسط دفتر کوچک بنگاه رها شده بود و خون اطراف او را احاطه کرده بود. پتوی چهارخانه‌ای روی پاهای وی کشیده شده و چشمان نیمه‌بازش به سقف سیاه دفتر بنگاه دوخته شده بود. دو دست رختخواب در کف اتاق پهن بود. و یک پیراهن خون‌آلود در گوشه‌ای به حالت مچاله دیده می‌شد. ماموران کلانتری پس از تحقیقات اولیه بازپرس ویژه جنایی را در جریان قرار دادند. پس از حضور بازپرس در محل و بررسی‌های اولیه جسد به پزشکی قانونی انتقال و پرونده جهت پیگیری بیشتر به اداره آگاهی ارجاع شد. با ارجاع پرونده به اداره آگاهی کاراگاهان ویژه جنایی تحقیقات گسترده‌ای را پیرامون این جنایت آغاز کردند. تحقیقاتی که یک هفته به طول انجامید و پرده از راز قتل سیف‌الله کنار زد.

کارآگاهان در اولین گام به تحقیق و بررسی پیرامون مقتول پرداختند. سیف‌الله پنج سال پیش به طور غیرقانونی وارد ایران شده بود و در جاهای مختلف کار کرده بود. او از دو سال پیش در این بنگاه مشغول کار شده و شب‌ها هم در دفتر بنگاه می‌خوابید. به گفته صاحب و کارکنان بنگاه سیف‌الله جوانی پرکار، سربه‌زیر، درست‌کار و در عین حال مومن بود. بسیاری از دوستانش به او اعتماد کامل داشتند به طوری که اندوخته خود را نزد وی به امانت می‌گذاشتند تا در فرصت مناسب به افغانستان انتقال داده و به خانواده‌های آنها تحویل دهد. جواد صاحب کار سیف‌الله در مورد وی به کارآگاهان می‌گوید: سیف‌الله جوان پرتلاشی بود. او هیچ وقت از زیر کار شانه خالی نمی‌کرد و بسیار مورد اعتماد من بود. در تمام این دو سالی که در این جا کار می‌کرد  هیچ خطایی از او سر نزد و از این رو بسیار مورد احترام بود.

وی می‌افزاید: سیف‌الله دوستان و آشنایان زیادی داشت که به آنها  سر می‌زد و یا آنها  نزد او می‌آمدند. او امین بسیاری از دوستانش بود . در میان دوستانش با قدیر که او هم در بنگاه باربری در همین خیابان کار می‌کند رابطه صمیمانه‌تری داشت.

کارآگاهان پس از انجام تحقیقات درخصوص سیف‌الله بلافاصله قدیر دوست صمیمی که به نوعی با وی نیز همکار بوده است را شناسایی و احضار می‌کنند. قدیر که از حادثه قتل رفیقش بشدت شوکه شده بود در بازجویی به کارآگاهان می‌گوید: سیف‌الله مرد بسیار مهربان، صبور و در عین حال درستکاری بود. او از نظر اخلاق و رفتار در میان بچه‌ها زبان‌زد بود و حالا تحمل مرگ او بسیار برای ما سخت و دشوار است.

قدیر ادامه می‌دهد: آن شب یعنی شب چهاردهم فروردین پسرخاله‌ام عبدالله مهمان من بود.

با سیف‌الله هم تماس گرفتم و از او دعوت کردم شام را نزد من بیاید. اولش قبول کرد ولی بعد زنگ  زد و گفت مهمان ناخوانده دارم. وقتی گفتم مهمانت را هم بیاور گفت نه قرار است برویم بیرون. بعد هم دیگر خبری از او نداشتم تا این که شنیدم او به قتل رسیده است.

قدیر در پاسخ این سوال افسر پرونده که پرسید، مهمان ناخوانده آن شب سیف‌الله کی بود، اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت: چیزی به من نگفت ولی فکر می‌کنم از رفقای قدیمی‌اش بودند که در یک ساختمان در شهرزیبا کار می‌کنند، چرا که صبح همان روز وقتی او را دیدم گفت سیزده‌بدر را می خواهم بروم پونک پیش رفقایم شاید هم آنها  بیایند. البته غروب که زنگ زدم و او را برای شام دعوت کردم هنوز کسی نزد او نیامده بود.

کارآگاهان پس از بازجویی چندساعته از قدیر از عبدالله پسرخاله او هم بازجویی کردند. وی نیز اظهارات قدیر را تایید کرد و یادآور شد: چون سیف‌الله پول بچه‌ها را می‌گرفت تا برایشان نگه دارد، فکر می‌کنم قاتل با انگیزه سرقت وی را به قتل رسانده است. کاراگاهان در حالی که قدیر و پسرخاله‌اش را تحت نظر قرار دادند تحقیقات خود را پیرامون مهمانان آن شب سیف‌الله که قدیرمدعی بود را آغاز کردند. آنها  پس از دو روز جستجو بالاخره موفق به شناسایی آنها  شدند.

رضا، فضیل و قربان سه نفری بودند که آن شب نزد سیف‌الله رفته بودند. بلافاصله هر سه دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفتند. رضا به کارآگاهان گفت: ساعت حدود 7 شب بود که به جلوی بنگاه رسیدیم. قرار بود عصر پیش سیف‌الله بریم اما دیر شد. هر چهار نفر گشتی در خیابان زدیم و بعد به پارک رفتیم. همان جا شام ساندویچ خوردیم و تا ساعت 11 شب با هم بودیم. بعد هم سیف‌الله به بنگاه برگشت و ما هم به ساختمانی که در آن جا کار می‌کنیم و همان جا می‌خوابیم برگشتیم. البته فضیل چون قصد داشت سری به دایی‌اش بزند از ما جدا شد.

رضا یادآور شد: آن شب سیف‌الله بسیار سرحال و شاداب بود و هیچ نگرانی‌ای نداشت.

فضیل هم ضمن تایید اظهارات رضا خاطرنشان کرد بعد از این که در پارک گشتیم و شام خوردیم، سیف‌الله به بنگاه رفت من هم به خانه دایی‌ام رفتم و رضا و قربان هم به ساختمان برگشتند. ما از سیف‌الله هیچ خبری نداشتیم تا این که شنیدیم به آن طرز دلخراش به قتل رسیده است.

قربان هم عین اظهارات دو رفیقش را بیان کرد.

کارآگاهان پس از شنیدن اظهارات آنها  به تحقیق و بازجویی در اطراف بنگاه پرداختند تا شایدسرنخی بدست آورند. اما تحقیقات آنها  هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت.

آنچه که برای کارآگاهان مسلم بود این موضوع بود که قاتل کاملا با مقتول آشنایی داشته چرا که بدون هیچ مقاومتی وارد دفتر بنگاه شده و از طرفی وجود دو دست رختخواب در کف اتاق نشان می‌داد که قاتل به قصد خواب وارد دفتر بنگاه شده است. در این میان قدیر چون در محلی کار می‌کرد که مجاور محل کار مقتول بوده لذا قاعدتا شب را در دفتر نمی‌خوابیده است. ضمن این که آن شب هم اصلا سیف‌الله را ندیده است و سیف‌الله با سه نفر از دوستانش بوده است. علاوه بر آنها  آن شب او تا ساعت یک نیمه‌شب مشغول خالی کردن بار کامیونی بوده که تازه وارد بنگاه شده بود.

تنها سرنخ کارآگاهان پیراهن خون‌آلودی بود که در صحنه جنایت کشف شده بود. این پیراهن به نظر نو می‌رسید و پر از لکه‌های خونی بود و آنچه مسلم بود متعلق به مقتول نبود. چرا که نه اندازه او بود نه صاحب بنگاه و قدیر تایید کردند که متعلق به سیف‌الله است. بنابراین آنچه به نظر می‌رسید این بود که این پیراهن متعلق به قاتل است که به خاطر این که خون‌آلود شده آن را از تن درآورده و یکی از پیراهن‌های مقتول را پوشیده و از صحنه جنایت گریخته است. ضمن این که کارآگاهان در تحقیقات بعدی متوجه شدند حدود 50 هزار تومان از پول‌های مقتول که در دفتر پنهان کرده بود، به سرقت رفته است.

کارآگاهان برای یافتن قاتل آشنا که قطعا از دوستان و نزدیکان مقتول بوده، از تنها سرنخ‌ خود یعنی همان پیراهن خون‌آلود استفاده کردند. کارآگاهان با مراجعه به دوستان و رفقای مقتول، پیراهن خون‌آلود را نشان آنها داده تا شاید به صاحب پیراهن پی ببرند. در میان نگاه‌های عجیب رضا، فضیل و فرمان، کارآگاهان پی به راز پیراهن خون‌آلود کشف شده در صحنه جنایت بردند. تحقیقات گسترده کارآگاهان حکایت از آن داشت که پیراهن متعلق به فضیل است؛ کسی که سالیان سال با مقتول آشنایی داشت. فضیل بلافاصله دستگیر و تحت بازجویی قرار می‌گیرد. او در میان یاس، ناامیدی و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به قتل اعتراف و می‌گوید: آن شب آنچنان افکار شیطانی بر من غلبه کرده بود که به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. انگار اصلا این من نبودم که تصمیم می‌گرفتم.
شیطان به من فرمان می‌داد. می‌خواستم برگردم افغانستان ازدواج کنم. پول نیاز داشتم و می‌دانستم که سیف‌الله هم پول زیادی دارد. از خیلی قبل تصمیم سرقت پول او را داشتم تا این که آن شب آن نقشه شیطانی را کشیدم. بعد از این که شام خوردیم و در پارک قدم زدیم، به بهانه این که می‌خواهم بروم خانه دایی‌ام، از بچه‌ها جدا شدم. چند دقیقه‌ای در خیابان پرسه زدم و بعد در تاریکی شب به سراغ سیف‌الله رفتم. او هنوز نخوابیده بود. بهش گفتم دایی‌ام خانه نبود و چون ساختمان دور است، تصمیم گرفتم پیش تو بیایم و از طرفی مقداری پول که جمع کردم نزد تو به امانت بگذارم. سیف‌الله بیچاره با گشاده‌رویی مرا پذیرفت. چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم و بعد جا را انداخت و خوابیدیم. یکی دو ساعت که گذشت و من خواب و بیدار بودم، در تمام مدت افکار شیطانی رهایم نمی‌کرد.  مثل خوره به جانم افتاده بود. نگاهی به سیف‌الله انداختم. کاملا در خواب بود. آرام بلند شدم، چاقویی را که همراهم بود از جیب کاپشنم بیرون کشیدم و در آن لحظه شیطان به من فرمان می‌داد. آرام بالای سر سیف‌الله رفتم چشمانم را بستم و چاقو را بر بدن او فروآ‌وردم. وقتی چشم باز کردم تمام دستانم خون‌آلود شده بود.

سیف‌الله در خواب در خون خود می‌غلطید. چند بار دیگر چاقو را بالا و پایین بردم ... بعد که مطمئن شدم نفس نمی‌کشد برای پیدا کردن پول به جستجو پرداختم. در داخل کشو میز دفتر 50 هزار تومان پیدا کردم. بعد هم چون پیراهنم خونی شده بود آن را درآوردم و یکی از پیراهن‌های سیف‌الله را که داخل کمد بود برداشتم و با عجله پوشیدم و بعد هم بدون این‌که پیراهن خون‌آلودم را بردارم از آنجا بیرون زدم و وحشت‌زده به ساختمان برگشتم و ...
با اعترافات فضیل پرونده قتل سیف‌الله بسته شده و رفیق جنایتکارش راهی زندان شد تا به سزای اعمال ننگین خود برسد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها