نوشته:‌ادوارد بریس - قسمت اول / مترجم:‌ سهراب برازش‌

حرفه‌ای و آماتور

به نظر می‌رسید آن شب آرام‌ترین شب تابستانی باشد. ماه چنان نورافشانی می‌کرد که حتی سبزه‌ها در دوردست نمایان بودند. تا این که ویلی دستش را روی زنگ خانه گذاشت و ناگهان همه چیز دگرگون شد و تصویری هولناک در برابر چشم شکل گرفت. در ساختمان بی‌صدا باز شد. داخل ساختمان در تاریکی مطلق فرورفته بود. ناگهان نوری مبهم و به دنبال آن صدایی مهیب از شلیک گلوله فضای داخل ساختمان را پر کرد.وحشتناک بود.
کد خبر: ۲۰۸۰۳۹

گلوله اول با اصابت به قلب ویلی او را از پای درآورد و نقش زمینش کرد. او فورا مرد. سام، برادرم، سعی کرد فرار کند. به سرعت دوید اما گلوله به پایش خورد و با صورت روی علف‌هایی افتاد، که زیر نور ماه نقره‌ای به نظر می‌رسیدند.

دو مرد دوان دوان از در ساختمان خارج شدند و به طرف علفزار رفتند. مرد قوی هیکلی که جلوتر بود سروان گریکو بود. کارآگاه چارلز گریکو از دایره مبارزه با باند تبهکاران. شخص دیگر گروهبانی بود که زیرنظر گریکو کار می‌کرد و قبلا دیده بودمش.

از دور دیدم که سام از او چیزی خواست اما صدایش را نشنیدم و بعد دیدم که چطور گریکو خنده تمسخرآمیزی کرد. هفت تیرش را روی شقیقه سام گذاشت و شلیک کرد. برادرم را جلوی چشمانم کشت.

در همین لحظه بود که چراغ خانه همسایه‌ها یکی یکی روشن شد و سر و صدای آنها به گوش رسید. بهترین فرصت بود که جایی مخفی شوم. خودم را لای بوته‌‌ها پنهان کردم.

سپس از قسمت پشتی باغ خارج شدم و به طرف ساختمان بعدی که ماشینم را آنجا پارک کرده بودم رفتم. هیچ‌کس مرا ندید.

بهتر بود به خانه سام نروم، مطمئنا پلیس آنجا را تفتیش می‌کرد.

شانس آوردم چیزی آنجا نگذاشتم در آن صورت بازگشتم به شهر لو می‌رفت. از جاده خارج شهر به سمت دریا حرکت کردم و با اسم و مشخصات جعلی یک اتاق در هتل کرایه کردم. مادامی که دیگران فکر می‌کردند که کیلومترها از آنجا فاصله دارم در امان بودم. اما اگر چند روز بیشتر در این شهر می‌ماندم امنیتم از بین می‌رفت.

خلاصه آن شب خواب به چشمم نیامد. همه‌‌اش به این فکر می‌کردم که فردا صبح اولین اخبار تلویزیون شهر تگزاس اخبار را این گونه تشریح خواهند کرد: پلیس آگاه و هوشیار سارقان خطرناک را به دام انداخت!»

روزنامه‌ها نیز خبر را چنین عنوان خواهند کرد: «دو سارق درمانده با وجود مقاومتی که علیه دستگیریشان از خود نشان دادند سرانجام کشته شدند. براساس تماس تلفنی شخصی ناشناس قرار بوده در خانه فرانسیس برنینگ  کارخانه‌دار میلیونر  سرقت صورت بگیرد. به همین خاطر سروان چارلز گریکو چند پلیس را مامور کرده بود تا مراقب خانه باشند. خود او نیز مدیریت این عملیات را علیه سارقان برعهده داشت. هر دو تبهکار هنگام تیراندازی از پای درآمده و کشته شدند...»

و این کلمه «تیراندازی» دروغ محض بود. از تیراندازی خبری نبود. گریکو به طور یکجانبه شلیک کرده بود. ویلی و سام اصلا اسلحه‌ای نداشتند که شلیک کنند. آنها سارق بودند، نه قاتل و جنایتکار. آنها در صورت درگیری با حرکات کاراته کارشان را پیش می‌بردند. غیرممکن بود که مرتکب قتل شوند. این مساله مهمی بود و گریکو هم آن را می‌دانست. کار دیشب دو قتل حساب شده و بی‌‌رحمانه بود.

به جز من فقط یک آدم زنده وجود داشت که می‌دانست آن دو جوان که شب گذشته کشته شدند قصد سرقت از کدام خانه را داشتند و او نیز به این علت از این قضیه خبر داشت که خودش این خانه را برای سرقت در نظر گرفته و نقشه کار را کشیده بود و به آنها گفته بود که دنبال کدام جواهرات باید بگردند و کجا می‌توانند آنها را پیدا کنند. او همچنین می‌دانسته که صاحبان این خانه که زوج مسنی هستند با شنیدن صدای زنگ در را باز خواهند کرد. فقط یک نفر در این شهر وجود داشت که چنین سرقت‌هایی را طراحی و سازماندهی می‌کرد و او کسی نبود جز بیگ هرمان اسمیت، رئیس سام و مالخر حرفه‌ای.

بیگ هرمان تاجر موجهی بود که هفت شعبه جواهرفروشی در مرکز شهر و مراکز فروش در حومه شهر داشت. با این همه مالخری هم می‌کرد و هفتاد درصد جواهرات مسروقه آن منطقه شهر را او می‌خرید. در جواهرفروشی‌اش که در خیابان مرفه‌نشین الم واقع بود، انواع دستبندهای الماس، گردنبندهای زمرد و حلقه‌های نامزدی را می‌فروخت. سپس همان جواهرات را از افرادی چون سام با قیمت نازل خریداری می‌کرد، سنگ‌های قیمتی آنها را عوض می‌کرد و با ایجاد تغییراتی روی آنها دوباره آنها را می‌فروخت و بدین ترتیب آنها را با شکل و شمایلی جدید با قیمتی هنگفت به مشتریان ثروتمندش عرضه می‌کرد.

دست راست بیگ هرمان خبر نداشت که او دست چپی هم دارد. هرمان صاحب چند ساختمان مسکونی و تجاری بود. ضمنا شیادین و سارقینی هم بودند که برایش کار می‌کردند. حتی فردی مثل چارلی گریکو، مامور ارشد پلیس.

این هرمان بود که نقشه‌ها را طراحی می‌کرد، سپس سام را برای سرقت به خانه از پیش تعیین شده می‌فرستاد. اگر جواهراتی که توسط سام دزدیده می‌شد هشتاد هزار دلار ارزش داشت، حداکثر 4‌‌هزار دلار از آن نصیبش می‌شد. اما چنانچه سام به این قاعده اعتراض می‌کرد، بیگ هرمان گوشی را دست کاپیتان گریکو می‌داد و پلیس یک بار دیگر به موفقیت معجزه‌آسایی در مبارزه با تبهکاران محلی دست می‌یافت. نمی‌دانم از کجا فهمیده بود که سام قصد دارد رابطه‌اش را با او قطع کند.

شاید او در این زمینه حس بویایی قوی داشت. به هر حال سام بدون شک هرمان را دست‌کم گرفته بود. حوادثی که شب گذشته اتفاق افتاده بود این را ثابت می‌کرد.
من روز قبل از حادثه، هنگام عصر پیش از تاریک شدن هوا به شهر رسیده بودم. بعد از دو سال اولین بار بود که پا به این شهر می‌گذاشتم. سام برایم نامه نوشته بود و خواسته بود که بیایم. در ملاقاتی که با سام داشتم درباره نقشه‌اش صحبت کرد و گفت: پسر، همه چیز را به دقت برنامه‌ریزی کرده‌ام. پروژه عظیمی از آب درخواهد آمد. پیرمرد خرفت 100 هزار دلار پول نقد و مقدار زیادی جواهرات گرانبها در گاوصندوقش دارد.

قبلا مبلغ 123 هزار دلار پول نقد جمع کرده‌ام و همچنین مقدار قابل توجهی جواهرات.

با توجه به چیزهایی که سام برایم تعریف می‌کرد به او گوشزد کردم که با این کار دارد دست به کار خطرناکی می‌زند.

«ارزشش را دارد. این کار باید همین الان انجام شود، در غیر این صورت هرمان شک می‌کند که من پول‌ها و جواهرات را برای خودم نگه داشته‌ام. می‌دانی که یعنی چه؟»

«می‌دانم. در هر حال هر جا که بروی او تو را تعقیب خواهد کرد و یا یک آدمکش حرفه‌ای را دنبالت خواهد فرستاد، تا تو را پیدا کند.»

«او نمی‌تواند پیدایم کند، پسر. این پروژه یک سرقت بی‌نظیر خواهد بود. آنقدر برایم عایدی دارد که دیگر سر به راه شوم. قاطی مردم شوم تا او دستش به من نرسد. از تمام خلافکارها فاصله خواهم گرفت.

اما اگر اینجا بمانم دیر یا زود ماموران پلیس گیرم خواهند انداخت. می‌فهمی؟» او نقشه را با جزئیات برایم توضیح داد، اصلا کار ساده‌ای نبود. چنین نقشه‌هایی هیچ وقت عملی نمی‌شوند.

«پول‌های من آنجاست. متوجه هستی که؟ 120‌‌هزار دلار در صندوق امانات ترمینال. بیا این هم کلیدش. فردا صبح می‌روی آنجا و پول‌ها را برمی‌داری. اگر مشکلی پیش آمد پول‌ها را پیش خودت نگه دار. تا زمانی که هرمان منتظر است که این پول‌ها را به چنگ آورد، من در امانم. می‌توانی با این پول با هرمان معامله کنی و جان مرا نجات دهی. می‌فهمی؟ اگر نخواست وارد معامله شود پول‌ها را پیش خودت نگهدار. اگر مشکلی پیش نیامد  که مطمئنا پیش نخواهد آمد  3 روز دیگر در شیکاگو به آدرسی که می‌گویم همدیگر را ملاقات می‌کنیم. در این صورت 5 اسکناس هزار دلاری نزد من خواهی داشت بعد اگر همه چیز امن و امان بود هر کسی می‌رود سراغ کارش.»

همه چیز برایم روشن بود. درواقع من و آن پول مایه دلگرمی او بودیم. معلوم هم نبود، شاید نقشه‌اش درست از آب درمی‌آمد.

اما این‌طور نشد. بیگ هرمان حدس زده بود که سام قصد دور زدن او را دارد. تصمیم گرفت قید آن پول سرقت شده را بزند و گریکو را مامور کند تا در خانه پیرمرد کشیک دهد و به محض ورود سام او را بکشد. تا حدودی چنین پیش‌بینی‌ای را می‌کردم. سام و ویلی نمی‌خواستند که من همراه آنها باشم. بنابراین با ماشین خودم به آنجا رفتم و از حیاط پشتی دزدانه وارد شدم و لا به لای بوته‌ها خود را مخفی کردم تا بتوانم همه چیز را ببینم.

اکنون در اتاقم در هتل نشسته‌ام، احساس کسالت و درد می‌کنم. می‌دانم که وجود سام هیچ منفعتی برای بشریت نداشت، اما او برادرم بود و همین برای من اهمیت داشت. کم‌کم داشتم از قاتلش متنفر می‌شدم. گریکو را مقصر اصلی نمی‌دانستم.

او مزدور بیگ هرمان شده بود و دستورات او را اجرا می‌کرد. اگر می‌توانستم مچ هرمان را باز کنم درواقع کلک رئیس گریکو را کنده بودم. آن وقت پلیس‌های واقعی و شریف پوست اورا می‌کندند.

کاملا برایم روشن بود که چه کسی واقعا سام و ویلی را کشته. می‌دانستم که اگر بخواهم انتقام سام را بگیرم باید سراغ بیگ هرمان اسمیت می‌رفتم، نه گریکو.

فردای آن روز کلید هتل را دادم و آنجا راترک کردم. به ترمینال رفتم و پول‌ها را از صندوق امانات برداشتم. پول و جواهرات درون یک کیف سامسونت ساده مشکی رنگی قرار داشت. آنها را در صندوق عقب ماشینم گذاشتم و از شهر خارج شدم.

به ایالت دیگری رفتم و یک هفته‌ای آنجا ماندم و در این مدت نقشه‌ام را آماده کردم. از فروشگاه لوازم ورزشی یک هفت‌تیر ارزان خریدم، همچنین یک چاقوی تیز با تیغه بلند تهیه کردم. می‌خواستم با چاقو قلب هرمان را از سینه‌اش دربیاورم و از جان دادنش لذت ببرم. در تمام مدت زندگی‌ام آدم نکشته بودم. سنگین‌ترین خلافم سرقت بوده. حتی فکرش را هم نمی‌توانستم بکنم که روزی کسی را بکشم.

مقدار زیادی از پول و تمام جواهرات را به جز یک انگشتر برلیان در یک بانک  محلی به امانت گذاشتم. یک عینک آفتابی شیک و مدرن، یک دست کت و شلوار و کلاه اسپرت خریدم. با این شکل و قیافه هیچ‌کس در شهر مرا نمی‌شناخت.

هنگامی که به شهر رسیدم، چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. طبق نقشه به انبوه مردم پیوستم. به زحمت ممکن بود کسی مرا بشناسد.

بیگ هرمان در محله کانتری کلوپ زندگی می‌کرد. آنجا هم مثل خیابان الم ثروتمند‌نشین بود. از مقابل خانه‌اش عبور کردم. چراغ زیرزمین روشن بود، دو ماشین در پارکینگ دیدم. به نظر نمی‌رسید مهمان داشته باشد. اخلاقش را می‌دانستم، او آدم مهمان‌دوستی نبود.

معامله‌ام با هرمان وقت زیادی نمی‌گرفت. مگر چقدر طول می‌کشید که قلب یک آدم چاق را از سینه‌اش درآورم؟ اگر مستخدمین آنجا بودند و موفق به ورود به اتاق او نمی‌شدم، در آن صورت از پشت پنجره شلیک می‌کردم.

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها