قتل در بعدازظهر سوم ژوئن

ساعت 4 بعدازظهر روز سه‌شنبه دوم ژوئن بود. یک روز نسبتا گرم. کمیسر کارتسون تازه از یک جلسه کاری برگشته بود و آماده می‌شد که محل کارش را ترک کند که به او اطلاع داده شد مرد 54 ساله‌ای به نام راشل ناتز در دفتر کارش در یک آژانس مسکن به ضرب گلوله به قتل رسیده است. به کمیسر ماموریت داده شد که بلافاصله خود را به محل حادثه در منطقه فورت، خیابان درشا شرقی برساند.
کد خبر: ۲۰۸۰۳۶

منطقه فورت در غربی‌ترین منطقه شهر قرار داشت. یک منطقه تازه‌ساز که بیشتر ساکنان آنجا را مهاجران تشکیل می‌دادند. این منطقه 3، 4 سالی بیشتر نبود که رونق پیدا کرده و ساخت و ساز در آنجا شروع شده بود. از محل کار کمیسر در مرکز شهر تا منطقه فورت فاصله زیادی بود. اما در آن ساعت روز اکثر خیابان‌ها خلوت بودند و کمیسر در کمتر از 20 دقیقه خود را به آنجا رساند.

در یکی از فرعی‌های خیابان درشا شرقی در مقابل یک ساختمان دو طبقه نوساز که طبقه اول آن به نظر می‌رسید تجاری است، دو خودرو پلیس، آمبولانس و تعدادی از همسایگان و رهگذران ایستاده بودند. کمیسر وقتی مقابل ساختمان از خودرو پیاده شد نگاه جستجوگرش را در اطراف خیابان چرخاند. خیابان فرعی منشعب از خیابان اصلی خلوت بود و اکثر خانه‌ها نیمه‌ساز بودند.

کمیسر سپس از لابلای جمعیت گذشت و وارد ساختمان شد و با راهنمایی یکی از ماموران به محل جنایت در طبقه دوم ساختمان رفت.

طبقه دوم، یک آپارتمان نسبتا بزرگ بود که تبدیل به آژانس خرید و فروش املاک شده بود. چند اتاق تو در تو، یک آشپزخانه نسبتا بزرگ و دفتر بزرگی که قتل در آنجا اتفاق افتاده بود، کل آپارتمان را تشکیل می‌داد. چند مامور پلیس در گوشه و کنار مشغول انگشت‌نگاری بودند. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی در داخل ساختمان دیده نمی‌شد. همه چیز مرتب و منظم بود. ساختمان بیشتر حالت تجاری داشت و غیر از میز و صندلی‌های چوبی چیز دیگری نبود. در اتاق بزرگی که در ضلع شمالی آپارتمان قرار داشت جسد مقتول در کنار میز کارش روی زمین افتاده بود و دور تا دور سرش حوضچه‌ای از خون دیده می‌شد. سروان رانیرز معاون کلانتری منطقه که در صحنه جنایت حضور داشت با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام گزارش داد: ساعت حدود 30/15 به ما اطلاع داده شد که آقای راشل ناتز مدیر آژانس املاک بروکسی در محل کارش به ضرب گلوله به قتل رسیده است. کسی که خبر قتل را اعلام کرد لورا ناتز دختر 27 ساله مقتول بود. او که صدایش می‌لرزید با آه و ناله کمک خواست و گفت پدرم را کشتند، کمکم کنید.
ما پس از اطلاع از موضوع از نزدیک‌ترین گشت کلانتری خواستیم در محل حضور یابد که گشت چهارم ما دقایقی بعد صحت گزارش را تایید کرد.

بعد هم ما بلافاصله در محل حاضر شدیم که با جسد راشل ناتز روبه‌رو گشتیم. مراتب را هم به مراجع ذیصلاح اطلاع دادیم.

سروان رانیرز افزود: آن‌طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم آقای راشل ناتز حدود 9 ماه است که در این ساختمان دفتر آژانس املاک دایر کرده است.

او بعد از خرید این ساختمان که نیمه‌کاره بود، آن را به پایان رساند و بعد هم طبقه بالا را تبدیل به دفتر کرد و گویا به خاطر این که منطقه نوساز بود کسب و کارش هم بد نبوده است. آن‌طور که ما متوجه شدیم در این آژانس 3 نفر بیشتر کار نمی‌‌کردند. خود آقای راشل ناتز که به عنوان مدیر و در واقع همه‌کاره آژانس که گویا مرد بسیار باهوش و زرنگی بوده، مریا شرلی منشی آژانس و پائولا کارمند آژانس که بیشتر کارهای بیرون را انجام می‌داده است.

البته پائولا از 4 روز پیش برای دیدن خانواده‌اش از شهر خارج شده است و در واقع در مرخصی بوده. مریا شرلی هم امروز زودتر از موعد رفته بود.

سروان رانیرز خاطرنشان کرد: متاسفانه به علت خلوتی منطقه ما نتوانستیم شاهدی را پیدا کنیم و به نظر می‌رسد قاتل یا قاتلان پس از ورود به داخل آپارتمان مقتول را غافلگیر کرده و با ضرب گلوله به قتل رسانده‌اند. البته شواهد امر هم نشان می‌دهد که انگیزه اصلی از این جنایت سرقت بوده است.

کمیسر چند سوال از سروان رانیرز کرد و آنگاه به سراغ جسد راشل که در خون خود درغلطیده بود، رفت. جای گلوله‌ای درست در حنجره مقتول دیده می‌شد. جویی از خون از گلوی او سرازیر شده بود و تمام لباس‌هایش را خونی کرده بود.

چشمان نیمه باز مقتول به سقف بلند اتاق دوخته شده بود. هر دو دستش در دو طرف بدنش رها شده بود و پاهایش نیز به حالت باز قرار داشتند.

شواهد نشان می‌دهد که زمان زیادی از قتل گذشته است. کمیسر به دقت محل اصابت گلوله را بر گلوی مقتول وارسی کرد و رو به سروان رانیرز گفت: کالیبر اسلحه می‌بایستی 32 بوده باشد که این چنین گلوی بیچاره را شکافته است.

مقتول یک کت و شلوار سرمه‌ای به تن داشت که کاملا خون‌آلود شده بود. کمیسر پس از این که به دقت جسد راشل ناتز را وارسی کرد، بلند شد و به بازرسی صحنه جنایت پرداخت. صندلی پشت میز واژگون شده بود. بر روی میز کیف مقتول به حالت باز دیده می‌شد. لیوان و تنگ آب، فنجان خالی قهوه مقداری کاغذ و وسایل تحریر وسایلی بود که بر روی میز دیده می‌شد. اما اثری از به هم ریختگی مشهود نبود. اما آنچه مسلم بود از داخل کیف دستی وی که روی میز قرار داشت سرقت انجام گرفته است. چرا که وضعیت آشفته کیف نشان می‌داد که قاتل سراسیمه در داخل کیف به جستجو پرداخته است.

کمیسر پس از بررسی دقیق صحنه جنایت لورا دختر جوان مقتول را که هنوز مرگ پدرش را باور نداشت و از دیدن صحنه شوکه شده بود، فراخواند و به بازجویی از وی پرداخت. لورا با صدای لرزانی به کمیسر گفت: امروز به عروسی یکی از دوستانم دعوت بودم و قرار بود که پدرم ساعت 3 بعدازظهر خانه باشد تا به اتفاق به مراسم عروسی برویم. از آنجا که پدرم بسیار خوش قول است و همیشه راس ساعت سر قرار می‌آید، متاسفانه وقتی ساعت 3 شد او نیامد. ساعت 05/3 دقیقه تماس گرفتم اما در دفتر کسی نبود. بعد هم با شماره همراهش تماس گرفتم که پاسخگو نبود. تا ساعت 15/3 دقیقه صبر کردم وقتی خبری نشد خیلی نگران شدم. دلم ناخودآگاه شور افتاد. به طرف دفتر حرکت کردم و وقتی رسیدم دیدم در آپارتمان کاملا باز است. وضعیت کمی مشکوک به نظر می‌رسید. در آستانه در مریا منشی دفتر را صدا زدم اما پاسخی نداد. به آرامی وارد دفتر شدم. همه جا سکوت و خاموشی بود. به جستجو در اتاق‌ها پرداختم تا این که در دفتر پدرم با جسد خون‌آلود او روبه‌رو شدم. تا لحظاتی گیج و منگ بودم. آنچه را که می‌دیدم باور نداشتم. پدر بیچاره‌ام در خون خود غلطیده بود. در آن لحظات تمام بدنم می‌لرزید. قدرت هیچ کاری را نداشتم. روی زمین نشستم و مثل دیوانه‌ها به در و دیوارنگاه می‌کردم. تا این که به خودم آمدم و به کلانتری زنگ زدم.

لورا بعد از سکوتی طولانی و همراه با گریه ادامه داد: پدرم مرد بی‌آزاری بود. کاری به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش گرم بود. نمی‌دانم کدام آدم نامردی دستش به خون او آغشته شده است.

کمیسر از او پرسید آخرین بار کی با پدر تماس داشتی؟

لورا جواب داد:  ساعت 11 صبح با او تماس گرفتم. سرش خیلی شلوغ بود. با این حال قول داد که راس ساعت 3 بعدازظهر خودش را به خانه می‌رساند.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که آیا پدرت پول زیادی در دفتر داشت، جواب داد: من هیچ اطلاعی از وضعیت کاری پدرم ندارم و نمی‌دانم او چقدر درآمد داشت و آیا پولی در دفتر نگه می‌داشت یا خیر، ولی آنچه برای من مسلم است پدرم ترجیح می‌داد پول‌هایش را در بانک نگاه دارد.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ مریا شرلی منشی دفتر رفت. مریا که تازه رسیده بود و رنگ به رخ نداشت و زانواش آشکارا می‌لرزید، در کنار یک مرد قدبلند با موهای بلند ایستاده بود. او با دیدن کمیسر سر به زیر انداخت و آرام شروع به گریستن کرد. لحظاتی بعد به سوالات کمیسر پاسخ داد.

وی که با تلفن احضار شده و تازه از موضوع قتل مطلع شده بود، به کمیسر گفت: من 2 ماه پس از افتتاح دفتر در اینجا مشغول به کار شدم و از کارم هم خیلی راضی هستم. در این مدت هم آقای راشل ناتز نسبت به من بسیار محبت داشت. حقوقم را سر موقع می‌داد و اصلا هم در کار سختگیری نمی‌کرد.

وی افزود: امروز معامله خوبی در دفتر انجام شد و آقای راشل پول خوبی بابت این معامله گرفت که به من هم پاداش داد. بعد هم چون نامزدم بیل دنبالم آمده بود، به هم اجازه داد که زودتر محل کار را ترک کنم.

مریا که همچنان صدایش می‌لرزید، ادامه داد: دقیقا ساعت 3 بعدازظهر من و نامزدم بیل اینجا را ترک کردیم. در آن ساعت آقای راشل هنوز پشت میز کارش بود. در آن ساعت خیابان خلوت بود. البته موقعی که از ساختمان بیرون آمدیم، 2 نفر را دیدیم که در آن سوی خیابان در حال کلنجار با یک موتورسیکلت از نوع پرشی بودند. یک لحظه نسبت به آنها مشکوک شدم. راستش رفتار آنها خیلی طبیعی نبود. فکر می‌کنم قتل کار آن 2 نفر باشد، بخصوص این که هر دو آنها کاپشن چرم مشکی به تن داشتند و سعی می‌کردند چهره‌شان را از ما پنهان کنند، ضمن این که زیر کاپشن یکی از آنها حالت برآمدگی داشت و فکر می‌کنم اسلحه پنهان کرده بود. بله درست حدس زدم، آنها بعد از رفتن ما حتما به سراغ آقای راشل رفته و او را با ضرب گلوله به قتل رساندند و بعد هم پول‌هایی را که آقای راشل امروز بعد از معامله به دست آورده بود، سرقت کردند و گریختند.

کمیسر که به‌دقت به حرف‌های مریا گوش می‌داد، از او پرسید: معامله چه ساعتی انجام گرفت و چه ساعتی پایان یافت؟

مریا جواب داد: فکر می‌کنم ساعت 10 تا 30/12 ظهر طول کشید. بعد هم که طرفین معامله رفتند، آقای راشل ناهار خوبی سفارش داد. بعد هم چند تا تلفن زد. بعدش هم که عرض کردم من ساعت 3 بعدازظهر اینجا را ترک کردم.

کمیسر در مورد پائولا، دیگر کارمند آژانس سوال کرد. مریا جواب داد: پائولا از دوستان قدیمی آقای راشل است. او هفته پیش به مرخصی رفت و هنوز هم برنگشته است.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از بیل پرداخت. بیل که دائم با موهای بلندش بازی می‌کرد و بسیار سراسیمه به نظر می‌رسید، اظهارات مریا را تایید کرد و افزود: من هم فکر می‌کنم کار همان 2 نفر موتورسوار می‌باشد که موقع خروج ما از ساختمان در کمین بودند.

کمیسر در مورد شغل بیل پرسید. بیل جواب داد: در یک کارخانه کار می‌کنم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه روبه سروان رانیرز دستور دستگیری مریا و نامزدش بیل را به جرم قتل عمد آقای راشل ناتز صادر کرد.

کمیسر 3 دلیل برای دستگیری آنها داشت. حدس بزنید آن 3 دلیل چه بود. اگر ماجرا را به دقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها