«زنم را دوست داشتم. زندگیام را دوست داشتم. چه طور بگویم پشیمانم. باور کنید عذاب وجدان راحتم نمیگذارد. نمیخواستم شهره را بکشم، یک لحظه عصبانی شدم و ...» اینها را میثم میگوید. جوان 20 سالهای که چندی قبل به اتهام قتل عمد در برابر قضات شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران قرار گرفت و به قصاص محکوم شد. چهره گرفته و صدای لرزانش از عمق تاسف و تاثر او حکایت دارد. تاثر بابت مرگ دختری 18 ساله به نام شهره که با ضربه چاقوی او کشته شد و تاسف به خاطر زندگی تباه شده خودش. او مردی متاهل بود که پس از ازدواج به دنبال دوستی خیابانی با شهره رفت و در نهایت از زندان سر درآورد. اکنون حکم مرگش را دریافت کرده است.
میثم میگوید: «من همسرم مرضیه را خیلی دوست داشتم و از زندگیام راضی بودم. چند ماهی از ازدواجمان گذشته بود که اختلافاتی بین ما در گرفت و زنم قهر کرد و به خانه پدرش رفت. از این اتفاق خیلی ناراحت بودم ولی تلاشهای اولیهام برای راضی کردن او به بازگشت بینتیجه بود، در همین اثنا به طور اتفاقی با شهره آشنا شدم و با او رابطه برقرار کردم.»
آغاز رابطه با دختری 18 ساله آن هم فقط چند ماه پس از ازدواج ادعای میثم درباره عشق و علاقه به همسر و زندگیاش را زیر سوال میبرد و او که خود میداند اشتباهی بزرگ مرتکب شده است، سعی میکند رفتارش را این طور توجیه کند: «از نظرروحی روانی خیلی پریشان و آشفته بودم اصلا حال خوشی نداشتم وضع بد روحیام باعث شد با شهره دوست شوم و رابطهام را آغاز کنم البته خیلی زود همه حقایق را به او گفتم و توضیح دادم متاهل هستم و همسرم بزودی آشتی میکند و به خانه برمیگردد.»
دوستیهای خیابانی سرآغاز بسیاری از جنایات و جرایم سنگین است؛ با این وجود هنوز بسیاری از دختران و پسران جوان به چنین دوستیهایی علاقه نشان میدهند و هر یک برای این رفتار خود بهانهای میتراشد. میثم پریشان حالی را دلیل این اقدامش عنوان میکند و آن طور که توضیح میدهد شهره نیز به خاطر خلاءهای عاطفی به سوی او گرایش پیدا کرد. متهم توضیح میدهد: «وقتی شهره موضوع تاهل مرا شنید سعی کرد خیلی خونسردانه واکنش نشان بدهد.» او گفت: «امیدوار است من و همسرم هر چه زودتر آشتی کنیم. او اصلا حرفی از قطع رابطه نزد. احساس میکردم به من علاقهمند و وابسته شده است. با این تصور که به محض بازگشت مرضیه به خانه او را رها میکنم به رابطهام با او ادامه دادم و مدتی به این منوال گذشت.»
میثم چنان آهی میکشد که گویی درونش آتش گرفته است. او سرش را مرتب تکان میدهد. به نشانه تاسف یا عذاب وجدان، ولی این کارها و ابراز ندامتها هیچ دردی را درمان نکرده و جنایت رخ داده را محو نمیکند. زمان برای متهم هرگز به عقب بازنخواهد گشت و او اکنون چارهای جز حسرت خوردن ندارد. «حسرت میخورم که چرا فرصتهای زندگیام را این طور به باد دادم. به حرفهای مادرم اعتنایی نکردم. او از رابطه من و شهره با خبر شده بود و مرتب نصیحتم میکرد این دختر را رها کنم، ولی من گوشم بدهکار نبود، البته هنوز زنم را دوست داشتم و منتظر بودم او به خانه بازگردد و با من آشتی کند.
سرانجام مرضیه با وساطت مادر شوهرش، اختلافات را کنار میگذارد و به زندگیاش باز میگردد، اما آیا رابطه پنهانی میثم و شهره به پایان میرسد؟ متهم جواب میدهد: «خواستم همه چیز را تمام کنم اما نشد. با شهره صحبت کردم و گفتم زنم آشتی کرده و او باید من را فراموش کند ولی او برخلاف قول اولیهاش گفت نمیتواند از من جدا شود. هر چه توضیح دادم همسرم را دوست دارم و نمیخواهم دوباره زندگیام به هم بریزد، توجهی نداشت و با اصرار میخواست به رابطهام با او ادامه دهم. حتی بعد از چند روز حرف تازهای زد و گفت باید همسرم را طلاق بدهم و با او ازدواج کنم.»
علت اصرار شهره برای ادامه رابطه و حتی ازدواج با میثم یکی از ابهامات این پرونده جنایی است. اگرچه متهم صرف علاقه و وابستگی دختر 18 ساله به او را دلیل این امر میداند، تحقیقات بیانگر این مطلب است که دختر جوان در پی رابطه نامشروع با این مرد آبروی خود را از دست رفته میدید و به همین سبب مصرانه خواستار ازدواج با وی بود. میثم ادعا میکند: «رابطه من و شهره یک رابطه کاملا معمولی و ساده بود. شهره خیلی مرا دوست داشت و به همین خاطر میخواست من را تصاحب کند ولی اصرارهایش بیفایده بود. او حق نداشت چنین توقعی از من داشته باشد، چون همه حقایق را از همان اول به او گفته بودم. به هر حال این دختر آرامش مرا از بین برده بود و کاری کرد که به تدریج همسرم از حضور وی مطلع شد.»
میثم که اکنون بیش از یک سال است، پشت میلههای زندان بهسر میبرد و از همسرش دور شده است، از خوبیها و مهربانیهای مرضیه سخن میگوید و با ضربهای که با کف دست به پیشانیاش میکوبد، خودش را به خاطر خیانت به او ملامت میکند و حرفهایش را این طور ادامه میدهد: «مرضیه وقتی ماجرای شهره را فهمید از من گلایه کرد و سپس خودش گفت مشکل را حل میکند چون نمیخواهد زندگیاش از دست برود او با شهره چند بار تلفنی صحبت کرد و از وی خواهش کرد دست از سر من بردارد، اما حرفها و نصیحتهای زنم هم نتوانست آن دختر را به قطع رابطه با من مجاب کند. مادرم هم تلاشش را انجام داد ولی فایدهای نداشت و شهره حاضر نبود توصیههای کسی را بپذیرد.
از میثم درباره شرایط خانوادگی مقتول میپرسم تا شاید از لابهلای جملات او بتوان به دلیل اصلی اصرارهای دختر پی برد. آیا شهره در خانوادهاش مشکلی داشت؟ فرزند طلاق بود؟ پدر و مادرش با هم اختلاف داشتند؟ متهم چشمهایش را تنگ میکند و به فکر فرو میرود تا به قول خودش بتواند دقیقتر به این سوالات جواب دهد. او پس از حدود یک دقیقه مکث میگوید: «نه، گمان نکنم. در خانه مشکل خاصی نداشت. پدرش کارگر شهرداری و مردی زحمتکش بود که به او محبت میکرد. مادرش هم زن خوبی بود و تا جایی که من به یاد دارم شهره هیچ وقت درباره دعوای پدر و مادرش حرفی به من نزد.»
مرد جوان که دستبند، دستش را آزار میدهد و حرکات او را محدود میکند کمی مچش را میمالد و پیش از آن که منتظر سوال بعدی بماند، میگوید: «ای کاش شهره به حرف من گوش میکرد و به رابطهمان پایان میداد، البته قبل از آن ای کاش هیچ وقت با او دوست نمیشدم.»
به ماجرای پرونده وقتی باز میگردیم و از این به بعد است که میثم با صدایی لرزان و گلویی که بغض راهش را مسدود کرده است، لحظه به لحظه وقایع را شرح میدهد: «با او در یک باغ قرار گذاشتم. باغ انگور بود. جای خلوتی که میتوانستیم خیلی راحت با هم حرف بزنیم. میخواستم همه چیز را تمام کنم در واقع قرار بود آن ملاقات دیدار آخر ما باشد. به نرمی با شهره صحبت کردم و شرایطم را توضیح دادم و به یادش آوردم که قبلا چه قولی داده بود، اما او هنوز هم لجبازی می کرد و حاضر نبود از حرفش برگردد، به هر حال من به او گفتم دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم با وی در ارتباط باشم و فکر ازدواج با مرا باید از سرش بیرون کند. شهره این حرفها را شنید، عصبانی شد و شروع به پرخاشگری کرد. تهدید کرد موضوع را به برادرش میگوید و برای من دردسر درست میکند. عصبی شدم و نتوانستم بر خودم مسلط شوم.»
دعوا و کشمکش میان مرد جوان و دختر 18 ساله آغاز میشود. آن دو با سرعت و پرشتاب به سوی حادثهای ناگوار پیش میروند و هر دو از سرنوشت شوم و تلخی که در انتظارشان است بیاطلاع هستند. میثم با تاکید میگوید: «اصلا فکرش را هم نمیکردم او را بکشم. چه میدانستم این طور میشود وگرنه اصلا به باغ انگور نمیرفتم. وسط جر و بحث یکدفعه کنترل خودم را از دست دادم. چاقویی را که همیشه همراهم بود بیرون آوردم و چند ضربه به وی زدم. بعد هم روسریاش را دور گلویش پیچیدم. شهره غرق در خون شده بود و نفس نمیکشید. از ترس تمام بدنم میلرزید. دوان دوان از باغ بیرون آمدم و به خانه برگشتم هیچ حرفی درباره مرگ شهره به زنم نزدم. عصبی و پریشان بودم از یک طرف عذاب وجدان داشتم و از طرفی دیگر میترسیدم پلیس بفهمد قتل کار من بوده است.»
میثم که حالا به گریه افتاده است با صدایی بلند میگوید: «باور کنید من قاتل حرفهای نیستم. ناخواسته او را کشتم. واقعا نمیخواستم این طور شود.»
طبق نظریه پزشکی قانونی دختر جوان با همان ضربات چاقو به قتل رسیده و گره خوردن روسری دور گردنش نقشی در مرگ وی نداشته است. متهم در پاسخ به این سوال که چرا آن روز چاقو با خود برده بود، میگوید: «چاقو همیشه همراهم بود. خیلی وقت پیش خریده بودم. برای امنیت خودم. فکر کردم اگر اتفاقی افتاد بتوانم از خودم دفاع کنم. قبلا هرگز از آن استفاده نکرده بودم. ای کاش اصلا آن را نمیخریدم، آن روز اگر چاقو همراهم نبود، حالا شهره زنده بود و من به این روز نمیافتادم.»
مثیم با حکم پنچ قاضی دادگاه کیفری به قصاص محکوم شده ودر صورت تایید این رای از سوی دیوانعالی کشور فقط گذشت و بخشش اولیای دم مقتول است که میتواند او را از چوبه دار برهاند. خودش در این باره میگوید: «پدر شهره درخواست قصاص کرده او در دادگاه گفت من ناجوانمردانه دخترش را کشتهام و حالا باید اعدام شوم.
مادر شهره بعد از قتل فوت شد. پدرش میگوید از غصه دق کرد و مرد و من را مقصر میداند. شرمنده خانواده شهره هستم، میدانم چه جنایتی انجام دادهام اما از آنها میخواهم مرا عفو کنند و به جوانیام رحم کنند و نگذارند اعدام شوم.»
ماجرای قتل به پایان میرسد و این چند خط پاسخ میثم است. آخرین سوال که طبق روال همیشگی حول مرور اشتباهات رخ داده میچرخد: «اول از همه من و مرضیه باید در ابتدای زندگی خویشتنداری بیشتری از خودمان نشان میدادیم و رفتاری انجام نمیدادیم که کار به قهر کشیده شود. بعدش دوستی خیابانی. این را قبلا شنیده بودم که چنین دوستیهایی آخر و عاقبت خوشی ندارد اما فکر میکردم همهاش شعار بیخود است. حمل چاقو هم اشتباه دیگرم بود که به خاطر هیچکدامشان هرگز خودم را نمیبخشم.»
داوود ابوالحسنی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)