هیچ گاه ما را در اولویت زندگیاش نمیگذاشت و من تصمیم گرفتم تا وقتی که مطمئن نباشم میتوانم از عهده اداره یک زندگی مشترک بخوبی برایم، ازدواج نکنم.پس از اتمام تحصیلاتم در دبیرستان بسرعت به خدمت لژیون خارجی فرانسه درآمدم، به امید این که بتوانم در آنجا تبدیل به یک مرد واقعی شوم. در آنجا باید همه چیز در جای خود قرار میگرفت. از بالاترین مقامات تا افراد زیردست، هریک حقوق و وظایف خاصی داشتند که باید انجام میدادند.
مدتی گذشت. من از نظر انضباط و انجام وظایف محوله خوب عمل کردم؛ اما اینها مرا راضی نمیکرد.
تا قبل از آن فکر میکردم با تعلیم دین و پیوستن به ارتش زندگی را درمییابم؛ اما حالا احساس متفاوتی داشتم. پس از اتمام دوره از پیوستن به ارتش منصرف شدم و وارد دانشگاه شدم. در رشته مدیریت شروع به درس خواندن کردم. مادرم در آن زمان تمایل داشت که من به عنوان پسر بزرگش ازدواج کنم؛ اما من درسها و پروژههایم را مقدم بر هر چیزی میدانستم و هنوز احساس آمادگی لازم نمیکردم.
پس از اتمام دوره کارشناسی در یکی از دانشگاههای خوب به ادامه تحصیلات برای کارشناسی ارشد پرداختم. درسها نکات زیادی داشتند؛ اما نهایتا فهمیدم که چیزی که من به دنبالش هستم، در کتابها و متون علمی نوشته نشده است. پس با معرفی یکی از آشنایان، چندین کتاب معنوی و شامل نوشتههای بزرگان را تهیه کردم و خواندم. این کتابها نگاه مرا به زندگی متحول ساخت.
من فهمیدم که مانع لذت بردن از زندگی، امکانات تحصیلی و شغلی و مالی و بعضا خانوادگی نیست؛ بلکه خودخواهیهای من و تن ندادن به تعهدات است.تاکنون فکر میکردم حتی اگر ازدواج هم بکنم، باید همواره من در موضع بالاتری قرار داشته باشم تا بتوانم نسبت به مسائل احاطه بیشتری داشته باشم؛ اما حالا میبینم در زندگی رقابت معنا ندارد، زیرا همه ما انسان هستیم و باید بتوانیم با کمک و همکاری یکدیگر زندگی را در مسیر صحیح جلو ببریم. رقابت با دیگری یا همسر در واقع رقابت با خود است و محکوم به خستگی و شکست.
یکی از مهمترین و بزرگترین دستاوردهایم در این دوران این بود که بالاترین ارزش در زندگی، محبت، توانایی و ظرفیت محبتورزی است.
در تعامل با افراد و گروههای گوناگون در جامعه یاد گرفتم که هر کسی نقاط ضعف و قوت خود را دارد و کمالگرا بودن نقطه ضعف است، نه قوت.
پس باید بتوان از برخی کاستیها چشمپوشی کرد و براساس مصالح کلی رفتار نمود.
حقیقت این است که هیچ کس در جهان کامل نیست و تمام خوبیها را با هم ندارد. چنانچه از همسرتان انتظار دارید که هیچ کار خطا و اشتباهی نکند و یا در هیچ مورد خلاف میل شما عمل نکند، انتظاری بیهوده دارید.
اگر جوانی از نظر فکری و روحی به بلوغ رسیده باشد، سعی میکند که کمبودهای همسرش را پوشش دهد، نه این که از وجود کاستیها احساس شکست کند.
در گذشته فکر میکردم من بهتنهایی نیز میتوانم بخوبی زندگی کنم و نیازی به داشتن شریک زندگی نمیبینم؛ اما در واقع نمیتوانستم خودم را با فرد دیگری وفق دهم و این تفکر ناشی از اضطراب از کاستیها بود.
وقتی دیدم تمام جنبههای یک زندگی کامل در خانواده وجود دارد، سعی کردم بپذیرم که خودم بسیار خودخواه هستم و باید رفتارم را تغییر دهم. حالا استقلال بیشتری در زندگی دارم و چه از نظر مالی و چه از نظر فکری میتوانم بهتنهایی تصمیماتم را بگیرم و در مورد عواقب و عوارض آنها نیز مسوولیت کاملشان را به عهده بگیرم.
دیگر افراد را موجب شکست و ناکامی خود نمیدانم. وقتی به جایی رسیدم که بتوانم بشدت متعهد به فردی باشم و در ناراحتی و خوشی، وفادار به او بمانم و زندگی مشترک را به معنای واقعی دریابم، تصمیم گرفتم ازدواج کنم و با یکی از آشنایان که او هم دختر مستقل و اهل مطالعهای بود، نامزد کردیم. پس از مدتی که تقریبا شناخت نسبی از یکدیگر و اولویتهای اصلی و هدفهایمان پیدا کردیم، با هم ازدواج کردیم.
حالا بسیار راضی هستیم. هیچ چیز را با خانوادهام عوض نمیکنم. حالا بخوبی ارزش خانواده و مسوولیتمان را میدانم و اولویت اولم در زندگی، رضایت خودم و همسرم است. میدانم که وقتی بچهدار شویم، فرزندم هم از این که پدر و مادری متعهد و مسوول دارد، راضی خواهد بود.
من به این نتیجه رسیدهام افرادی که از زندگی خانوادگی فرار میکنند، در واقع از خودشان فرار میکنند و هنوز اعتماد چندانی به خود و تواناییهایشان ندارند؛ اما من که به دنبال شناخت واقعی زندگی بودم، فهمیدم که مرد خانواده بودن در کنار مسوولیتهای شغلی و اجتماعی، موجب کامل شدن روحم شده است و از این بابت شکرگزار هستم.
منبع: ernationalchrist