فکر کرد دیگر وقتش رسیده، بالاخره تصمیمش را گرفته بود.
رو به کلاس برگشت، «او» نبود. جایش دانشجوی دیگری نشسته بود. قدمی با عصا برداشت و عینکش را با انگشت به چشم نزدیکتر کرد.
جای همه دانشجوهای قبل کسان دیگری نشسته بودند.
دیر بود. فرمول سرعت را خوب میدانست، اما مفهومش را هرگز نفهمیده بود.
نیلوفر مالک
بخاطر او
طوفان شدیدتر شد. دیگر توان مقاومت نداشت. آخرین ریشههایش هم از زمین درآمد و از بالای تپه، مقابل چشمان صنوبر به پایین غلتید.
تنش به درد آمده بود. در ناحیه کمر درد شدیدی داشت. به غروب نگاه کرد.
با خود گفت:
چه خوب شد صاعقه به من خورد و به صنوبر نخورد.
به تخته سنگ تیزی خورد. صدای شکستن دستهایش در فضا پیچید. به بالا نگاه کرد، صنوبر در میان باد دستهایش به حرکت درآمده و نیمه خم و راست میشد.
بید مجنون نگاه نیمه جانش را به نگاه صنوبر انداخت و چشمهایش را بست.
لیلا جعفری