نگهبان سرش را بالا آورد و با عینک ذرهبینیاش به او چشم دوخت. بعد انگار چیزی به یاد آورده باشد، نگاهی به گوشه راست سالن انداخت و به آن طرف اشاره کرد. بلند شد و چیزی به مرد جوان گفت که صدایش در میان همهمه گم شد. بازوی او را گرفت و همراه خود برد.
شاید اینو میگی. بنده خدا یک ساعتی هست که فرستادنش بیرون ولی کسی برای بردنش نیومده.
حالا دیگر بالای سرش بودند. روی صفحهای سیاه با خط سفید نوشته شده بود: مرحوم ابراهیم سالاری.
اسمش درسته ولی وقتی دیدمش قدش اینقدر بلند نبود.
نگهبان گفت:
مگه نمیدونی آدم وقتی میمیره قدش چند سانتی بلند میشه؟
بعد در حالی که او را برانداز میکرد گفت:
کیاش هستی؟ گفتیم حتما مرده شون را گذاشتن و رفتن که خود سازمان کفن و دفن و انجام بده!
نه... نه خیر. آقای سالاری (سرش را برد نزدیک گوش نگهبان و آهسته گفت) کارخانهداره.
نگاهی به اطراف کرد:اینا خیلی پولدارن!
نگهبان نگاهی به او و نیمنگاهی به جنازه کرد و سرش را تکان داد:
خدا عاقبتمون را به خیر کنه. ما اینجا خیلی چیزا میبینیم ولی این یکی دیگه... واقعا نوبره. پس حتما بچه مچه نداره یا همه شون خارجن! درسته؟
نه... نه خیر. ایشون یعنی مرده... نه یعنی مرحوم سالاری چهار تا آقازاده دارن که الان هم همهشون همین جا توی همین شهر هستن. چشمهای نگهبان گرد شده بود. چندمین جناره کنار مرحوم سالاری را، همراهانش بلند کردند و لاالهالاالله گو بردند. نگهبان آمده بود جلو و گوشش را تقریبا به دهان مرد جوان چسبانده بود، انگار میترسید بقیه حرفهای او را نشنود.
بله عرض میکردم. اونا الان دور هم نشستن و... خوب نگران هستن که اگر خونه پدری روترک کنند، کسی حقشونو از ارث ... منم دوست یکی از آقازادههاشون هستم که با چشمهای پر از اشک!... این مدارکو به من داد که بیام و مراسم دفن پدرشونو انجام بدم.
سالن چند لحظهای خلوت شد.
خوش به حال خودمون که وقتی بمیریم کفن هم نداریم چه برسه به ارث و میراث! بیا جوون خوب نیس مرده روی زمین بمونه.
آقایون بیاین یک متوفای مسلمون اینجا مونده. ثواب داره لاالهالا الله.
چند نفری که منتظر مرده شون بودند که از غسالخانه بیرون بیاید، به هم نگاه کردند و آمدند زیر جنازه را گرفتند و تا بیرون غسالخانه بردند.
روضهخوان وقتی خواست نماز میت را شروع کند، به پشت سرش نگاه کرد. مرد جوان بود و دو پیرمرد!
آمبولانس قبرستان که مقابل یکی از مقبرههای اختصاصی ایستاد، راننده آمبولانس به کارگرهایی که برای دفن استخدام شده بودند، نگاه کرد. سری تکان داد و گفت:
هر کدوم از این مقبرهها هم قیمت یک آپارتمان تو بالای شهره!
یکی از کارگرها با لهجه غلیظ نوشته بالای در مقبره را خواند: مگبره خاندانی سا...لا...ری.
سهیلا راجیکاشانی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)