اولی دومی را نشناخت؛ اما نگاه آشنای دومی گامهای شتابانش را کند کرد و سست کرد و به توقف واداشت.
دومی او را به اسم صدا زد و بعد خود را معرفی کرد... اولی اما ذهن پرسشگر و مرددش در حال مرور داشتههای تصویریاش بود؛ ولی او را به یاد نمیآورد و سرانجام نشان به آن نشانیها، کار خودش را کرد و دیدارها تازه شد.
- چقدر عوض شدی؟
- تو هم کمی عوض شدی، اما نه زیاد.
- تو اما موهایت عجیب ریخته، چین و چروکهایت هم بیشتر شده، راستی راستی خودتی؟ حالا کجا میرفتی با این عجله؟
- بانک، قسطم دیر شده، دیروز به ضامنم زنگ زده بودند، کلی در محل کار پیش او خجالت کشیدم...
- آره! امان از این قسطها، کار ما شده از این جیب گرفتن و به آن جیب دادن، چیزی هم آخرش باقی نمیماند.
- حالا به سلامتی قسط مسکن است؟ خانه داری؟
- نه بابا! مستاجرم. به هزار زحمت پول رهن امسال را جور کردم، خودت که از وضع خانه و مسکن خبر داری؟..
***
نمیخواهم بدانم حرفم را باور دارید یا نه، اما میپرسم که آیا شما هم حس کردهاید میانسالها در ایران، زود پیر میشوند؟ آیا به تفاوت اعجابآمیز دنیاهای نوجوانی و جوانی و میانسالی فکر کردهاید؟ و به این که آن دلهای عاشقپیشه و ذهنهای رویاپرداز چگونه فقط با گذشت زمان و چند اتفاق ساده اما بزرگ تغییر میکند؟
مدرک دبیرستان و دانشگاه را میگیری، و از آن جمع دوستانه در حیاط دبیرستان، محوطه دانشگاه و فضای خوابگاه خارج میشوی، کتابهای شاعران معاصر و گذشته را میبندی و در قفسه میگذاری و یک وقت که داری به بهانه اسبابکشی یا خانهتکانی، کتابخانه کوچکی را که حالا نقش دکور دارد، تمیز میکنی، میبینی که 10 سال است به سهراب سر نزدهای و حالی از دیگر شاعران و نویسندگان مرده و زنده نپرسیدهای. حتی یادت نمیآید که بعضی از کتابها را به چه مناسبتی گرفتهای و کی خواندهای و ...
بله میانسالها در ایران زود پیر میشوند. زود از دنیای جوانی و نوجوانی فاصله میگیرند و به قدر صد سال، از آن حس و حال خارج میشوند و گاه بیگانه...
میانسالهای دوشغله، سه شغله، مستاجر، متاهل، بیکار و ... که برخلاف دوران جوانی و نوجوانی باهم به اشتراکات زیادی رسیدهاند...
چرخ زندگی را در این جاده پرسنگلاخ باید چرخاند، اگر تو نخواهی، دیگران همین انتظار را از تو دارند...
محمد رضا عزیزی