بوی ربنا

کد خبر: ۲۰۶۲۱۱

باز ای دل آمدی، از درد خالی آمدی‌
آمدی ای عشق در اوج زلالی آمدی‌
با خودت آورده‌ای بوی گل و بوی بهار
«بی‌شک ای دل امشب از راهی شمالی آمدی»
دست‌هایت هدیه آوردند بوی ربنا
گرچه می‌گویند اینان دست خالی آمدی‌
سجده‌ای را رو به باران و رکوعی سمت نور...
رکعتی را مست بودی بی‌خیالی آمدی‌
صبح همراه پرستوها به سمت آسمان‌
آه ای دل با وجود خسته بالی آمدی‌
می‌وزد بوی اذان از سمت شالیزار نور
آمدی ای عشق‌! در اوج زلالی آمدی! 

علی‌ثابت قدم‌

ترنج آفرینش‌

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می‌شود روزی‌
زمین با ماه تابانت مجاور می‌شود روزی‌
صدایت می‌رسد از پشت پرچین‌ها و دالان‌ها
سکوت راه، در گامت مسافر می‌شود روزی‌
بجز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی‌ماند
خدا در کوچه‌های شهر عابر می‌شود روزی   
بیابان‌ها به گرد کوه‌ها چون تاک می‌پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می‌شود روزی  
تمام برکه‌ها را خوی دریا می‌دهی ای ماه‌
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می‌شود
ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می‌شود روزی  
بتان بر شانه محراب و منبر سایه افکندند
تو می‌آیی، خدا سهم منابر می‌شود روزی‌
چه باک از طعنه ناباوران؟ ما خوب می‌دانیم‌
که شب می‌میرد و خورشید ظاهر می‌شود روزی‌
سمند نور زلف تیرگی‌ها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می‌شود روزی‌
تو باقی مانده حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می‌شود روزی‌
در و دیوار دیوان غزل‌های تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می‌شود روزی 

حامد حسین‌خانی‌

آخرین خبر

به این پرنده پر بسته آب و دان می‌داد
زنی که بال و پرش بوی آسمان می‌داد
و روی گونه او جای اشک چشمانش‌
مسیر شاعری‌ام را به من نشان می‌داد
چه خوب می‌شد اگر باز شعر می‌خواندم‌
و او دوباره صمیمانه، سر تکان می‌داد
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم‌
همیشه خنده او عشق یادمان می‌داد
و آخرین خبر از چشم‌های او این است:
«زنی اسیر قفس بود و داشت جان می‌داد» 

عرفان رعایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها