حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شعرهای بهرامی را همانگونه که در این دفتر به 2بخش تقسیم شدهاند در عوالم شاعرانگی نیز میتوان به 2 دسته درونگرا و برونگرا تقسیم کرد. در شعرهای برونگرای بهرامی با دنیای واقعیات روبهروییم. بهرامی از سادهترین اتفاقات دنیای پیرامونش شعر میسازد و چونان بسیاری سعی نمیکند شعرش را با عاریت گرفتن هر آنچه اشیا در دسترس است به سمساری کلمات مبدل کند؛ هر چند در این شعرها دایره واژگانی بهرامی بالا نیست، اما بخوبی میداند که چه بگوید و چگونه بگوید. او هیچگاه از دنیایی دور از دسترس سخن نمیگوید و بسیار ساده و بیتکلف با کلماتی پر کاربرد شعر میگوید، به گونهای که براحتی با هر مخاطبی ارتباط برقرار میکند و حتی در شعرهای درونگرا و اندیشمندش نیز فضای خیالش همانند دنیای واقعیت است. حوادثی هم که در خیالهای شاعرانهاش رخ میدهند با حوادث دنیایی که در آن زندگی میکنیم تفاوت چندانی ندارد و درحقیقت مرز خیال و واقعیت در شعرهای بهرامی به گونهای است که همه شعرهایش را باورپذیر کرده است. اما 2 نکته در شعرهای این دفتر بیش از بسیاری موارد به چشم میخورد و آزاردهنده هم است، این که در بیشتر شعرهای مجموعه میتوان اضطراب و دلهره و دلشوره را به آسانی حس کرد و دیگر این که در شعرهای درونگرای این دفتر بخصوص آنها که به اندیشه نزدیکتر میشوند، در لایههای زیرین و حسهایی که منتقل میکنند رنگ و بوی اشعار فروغ فرخزاد را میگیرند، اما نه با آن شدت ولی در همه این شعرها یک حس مردگریز و زنگرایانه یا به قولی فمینیستی وجود دارد و بیراهه نگفتهایم اگر بگوییم اندیشه بهرامی نزدیک به فروغ است، اما دنیا را از دریچهای دیگر میبیند، نه به آن سیاهی که فروغ دیده است و در چندین مورد هم شعرها روایتگر مرگ آگاهی و مرگ اندیشی شاعرند.
برای اضطراب در شعرها میتوان به نمونههای زیر اشاره کرد:
پرده را میکشم/ میترسم/ جای خالی ستارهها در آسمان/ خرگوشهای خواب تو را بترساند/... .» (شعر 2 ص 6)
یا «.../ خلبان کوچک/ فرودگاهش را پیدا نمیکند/ و ارتفاع خود را از سطح دریا و زمین نمیداند به تمام برجهای جهان بگویید/ این یک وضعیت اضطراری است...» (شعر 3 ص 8)
بهرامی سعی کرده در بیشتر شعرها پایانبندی مناسبی داشته باشد و در همین پایانبندیهای کوشیده از اصل غافلگیری مخاطب و به وجد آوردنش استفاده کند و حقیقت دیگر که درشعرهای بهرامی به چشم میخورد این است که او چون بسیاری از جوانان شاعر، در وادی تقلید و تکرار از دیگران نیفتاده و اگر هم تکرار میشود خود شاعرش را تکرار میکند و بخوبی هم از اجتماع و دنیای واقعی تاثیرپذیری شگرفی دارد و بیشک یکی از دلایلی که سبب باورپذیری آثارش شده است همین تاثیرپذیری او از دنیای واقعی و اجتماعی است که دارد در آن زندگی میکند.
گذشته از همه شاخصههای شعری و برجستگیهایی که در این دفتر به چشم میخورد، این دفتر از ضعفهایی هم رنج میبرد که در مجموعه شعرهای جوان اجتنابناپذیرند؛ اما برخی از این ضعفها عبارتند از: دوپارگی برخی شعرها، رعایت نکردن اسلوب و قواعد دستور زبان پارسی که در پارهای شعرهای بهرامی به صورت یک اصل در آمده است بخصوص تکرارهای بیمورد، ناتمام ماندن برخی جملات و سطرها که اگر کامل میشدند شاعرانگی بیشتری داشتند و این که در برخی شعرها، شاعر تنها از حس سرودن بهره برده است، هر چند از قراین پیداست بهرامی شاعر لحظههاست و با هر شادی و اندوهی شعرش را بروز میدهد و به رشته تحریر در میآورد، ولی همین حسی سرودن سبب میشود از عمقینگری شاعر کاسته شود. از این رو بیشتر شعرها هم فقط حلاوتی کوتاه دارند و مخاطب را برای دقایقی سرخوش از دنیای خویش دور میکنند یا غوطهور در آن، حال اینکه کاربرد امروزی شعر سپید چیزی بیش از اینها میطلبد. برخی شعرهای مجموعه نیز تاریخ مصرف دارند که البته از این دست جز یکی دو مورد به چشم نمیخورد، اما چند مورد شعر مبهم و خام نیز که مضمونهای خوبی دارند و گویا شاعر تنها به کشف اکتفا کرده نیز وجود دارند که اگر شاعر کمی حوصله به خرج میداد با شعرهایی بکر و بیبدیل روبهرو بودیم. حال میپردازیم به برخی ضعفها، ابتدا دوپارگیها و رعایت نکردن قواعد دستور زبان پارسی: «... / و من هنوز نمیدانم/ هر کجای دنیا که دوستش دارم کجاست/ من و بیشمار مسافران پشت سرم/ از حوا گرفته تا دختران به دنیا نیامدهام/ از حضرت مریم تا روسپیان خیابانهای تهران/ ...». (شعر 3، صفحه8)
شاعر مسافران پشتسر را نیز شامل کسانی میکند که نمیدانند مقصد کجاست، هرچند از مسافران پشتسر تعبیری به زیبایی هر چه تمامتر آورده است، اما فعل محذوف نمیدانم اینجا کاربردی ندارد و مسافران پشت سر فعل نمیدانیم را شامل میشود که به غلط با نمیدانم محذوف شده است و شاعر برای جلوگیری از این شائبه میتوانست به جای «من و بیشمار مسافران پشت سرم» مثلا بگوید: «درست مثل یا مانند بیشمار مسافران پشت سرم...» که از لحاظ ساختاری پیوند جملات مناسبتر و گویاتر میشد.
یا در این شعر: «... / یعنی تو بعد از این/ یعنی تو کمکم/ یعنی تو با اسباببازیها خداحافظ/ من با.../ افتاد/ ...».(شعر 6، صفحه 12)
در بخش اول، جملههای ناتمام را جمله سوم: «یعنی تو با اسباببازیها خداحافظ» کامل میکند، اما جمله: «من با...» جملهای مبهم است چه با «افتاد» کامل شود یا نشود.
جملهای مبهم است چه با «افتاد» کامل شود یا نشود. از سویی افتاد با جملات بعدی هم پیوند میخورد که به افتادن دندان شیری کودک شاعر اشاره دارد. در ادامه همین شعر میگوید: «... / افتاد/ من گریهام میگیرد/ ...» که در اینجا میتوانست و بهتر بود از من استفاده نکند چرا که در گریهام ضمیر «میم» به من اشاره میکند و ضرورتی برای آوردنش نبوده است یا در جایی دیگر هم گفته: «من مادر خوبی برای تو نیستم/ ...». صفحه 16 که همان اتفاق بالا تکرار شده است.
نمیدانم چرا اما بهرامی در برخی شعرهایش هر جا خواسته است پایانبندی جملهها را به عهده مخاطب بگذارد سبب شده هم شعر و هم جمله ابتدا بماند. بیشک این هم به دلیل گذشتن از قواعد دستور زبان پارسی باشد.
اما تکرارها و تاکیدها
«افتاد/ یک برگ با انگشتهای باد/ یک چین نازک زیر پلک من/ افتاد/ ...». (شعر 6 صفحه 12) که ضرورتی در آمدن «افتاد» دوم نبود و شاعرانهتر این بود که حذف میشد. اگرچه بشدت تحت تاثیر قیصر امینپور نیز است. «افتاد/ آن سان که برگ/ آن اتفاق زرد افتاد».
یا در این شعر: «... / مادری که همیشه فراموش میکند.../ فراموش میکنم/ فراموش میکنم/ .../ و نوشتن گزارش کارم را/ برای آقای مدیرعامل/ فراموش میکنم/ فراموش میکنم.../ اما همیشه یادم هست/ که چند برگ دیگر/ از دفتر نقاشی تو باقی است/ .../ این بار مداد زردت از همه کوچکتر است/ تو از شب ترسیدهای/ فراموی میکنم/ فراموش میکنم.../ و به دستهای تو میاندیشم». (شعر 8، صفحه 16)
که از این 6 فراموش میکنم میتوانست 5 جمله را نیاورد، چراکه آنقدر بسامد فراموش میکنم در این شعر بالا رفته است که آزاردهنده شد و مخاطب را مجبور به گذر از آنها میکند.
در نهایت بهرامی نشان داده که میتواند شاعری توانمند و برجسته باشد و در منش سادهگویی که در پیش گرفته سرآمد، اما باید حوصله به خرج دهد و کاش برای چاپ این دفتر هم عجله نمیکرد تا اکنون ما با دفتری پر بارتر روبهرو بودیم و کاش شاعرانگیهایی از جنس سطرهایی که در زیر میآید در این دفتر بیشتر به چشم میخورد.
«.../ دفتر نقاشیات را میبندم/ میمیرم/ مدادهایت را بردار/ و مرا به دنیا بیاور....» (ص 10)
«.../ کدام فصل / کدام برگ/ کجای صفحه چندم؟/ نیست/ نیست/ نیست/ حتی یک ورق/ برای حکم شرعی عشق/ آه ای رسالههای قطور!/...»(ص33)
که در اینجا شاعر به طنزی بیپیرایه زهدخشک را نهی میکند و حتی شعرش به این بیت خواجه هم پهلو میزند:
«بشوی اوراق اگر همدرس مایی/ که درس عشق
عباس محمدی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....