یه جفت کفش قرمز

کد خبر: ۲۰۶۱۳۹

کفشدوزک، کفش‌هاشو جفت کرد و گذاشت بالای سرش، رو به آسمون دراز کشید و یواش یواش چشم‌هاش رو هم اومد و رفت تو دنیای خواب. همون دور و برها یه بچه قورباغه شیطون قور قور می‌کرد و رودخونه رو با صداش آزار می‌داد و هی از این برگ به اون برگ می‌پرید و به سنجاقک‌ها و شاپرک‌ها و مگس‌های رودخونه‌
 زبون درازی می‌کرد که چشمش به یه جفت کفش قرمز با خال‌های سیاه افتاد چون عاشق رنگ قرمز بود قور قور از سرش پرید، جستی زد و آرومکی کفش رو از بالای سر کفشدوزک کوچولو برداشت و پرید تو رودخونه، کف یه برگ بزرگی نشست و کفش‌ها رو به زور پاش کرد، با این‌که پاهای قور باغه از کفشدوزک خیلی بزرگ‌تر بود و کفش براش خیلی کوچیک، تا جایی‌که زورش می‌رسید پاهای گنده‌اش رو تو کفش‌های به اون کوچیکی جا کرد.

مامان قورباغه که دخترش رو دید اول فکر کرد پاهاش زخمی شده که قرمزه، خواست جیغ و داد راه بندازه که قورباغه شیطون براش تعریف کرد که این جفت کفش قرمز قشنگ رو پیدا کرده و از این به بعد از همه قورباغه‌ها قشنگ‌تره و می‌شه عروس قورباغه‌ها. مامان قورباغه ریز ریز می‌خنده و دختر کوچولوش رو می‌بوسه و یه گلبرگ سفید رو سرش می‌ذاره و کلی قربون صدقه‌اش می‌ره.

قورباغه شیطون به همه جا سرک می‌کشه تا کفش قرمز شو به همه نشون بده.

از اون طرف کفشدوزک کوچولو یه قِلی می‌خوره و تا چشم‌هاش به جای خالی کفشش می‌افته خراب از چشم‌هاش می‌پره، ویلون و سر گردون به دنبال کفش‌هاش راه می‌افته.

اما قورباغه کوچولوی شیطون که از درد پاهاش قور قورش سر آسمون رو برده بود همون طوری که به زور کفش‌ها رو پاش کرده بود، به زحمت هم درمی‌آره و پرتش می‌کنه. اینقدر سر خودش غُر می‌زنه که چرا این کار اشتباه رو کرده که از درد انگشت‌های پاش از هوش می‌ره. کفش‌ها تو هوا چرخ می‌خوره و چرخ می‌خوره تا که رو خونه مورچه‌ها می‌افته و همه‌شون رو فراری می‌ده. طفلکی‌ها هر کدوم هراسون به سمتی روونه می‌شن و فقط یه مورچه ریزه میزه اَخمو باقی می‌مونه که خیلی کله‌شق و همیشه خلاف کارهایی رو انجام می‌ده که بقیه انجام می‌دن، واسه همین با شجاعت به سمت چیزی که افتاد رو خونه اشون می‌ره و از این‌که یه کفش قرمز می‌بینه شاد می‌شه و پاش می‌کنه اما اینقدر خنده‌دار می‌شه که نگو. چون کفش‌ها اینقدر برای پاهاش بزرگ بود که وقتی خواست پاش کنه، افتاد توش. مورچه اخمو به زور و زحمت خودشو رسوند به لبه کفش تا بتونه راحت نفس بکشه، اون اینقدر کله‌شق بود که نخواد از تو کفش در بیاد، واسه همین یک شبانه روز طول کشید تا تونست فقط 5 قدم با اون کفش، راه بره و مایه خنده دوست‌هاش رو فراهم کنه. خیلی خسته شده بود و از نفس افتاده بود، چون وزن کفش‌ها چندین برابر وزن خودش بود. به دور و برش نگاهی انداخت و تا دید همه سرشون تو لاک خودشونه از کفش در اومد و زد زیر فرار.

کفشدوزک کوچولو هم که همه جا رو برای پیدا کردن کفشش زیر پا گذاشته بود، از درد پاهاش کلافه و خسته رو چمن دراز کشید و غصه خورد. چون اون بدون کفش‌هاش نمی‌تونست زندگی کنه. از وقتی که به دنیا اومده بود، اون کفش‌های قرمز قشنگ به پاهاش بود، تازه به مامانش هم قول داده بود که از اونها مثل دوتا چشم‌هاش مراقبت کنه و همیشه تمیز و براق نگهشون داره چون زیبایی و شادابی یه کفشدوزک به کفش‌هاشه.

همین‌که مورچه اخمو کفش‌ها رو گذاشت و زد زیر فرار، گنجیشک بلا از آسمون، چشم‌هاش به یه چیز خوشرنگ می‌خوره و تیزی با کله به طرفش پرواز می‌کنه و با نوک می‌ره تو کفش.

به سختی و به کمک پرهاش کفش رو از نوکش جدا می‌کنه و پاش رو می‌ذاره تو کفش و خوشحال از رو زمین می‌پره به آسمون.

گنجشک بلا همون‌طوری که داشت شادی می‌کرد و تو هوا می‌چرخید و می‌رقصید، کفش‌ها از پاش در می‌آن و می‌چرخن و می‌چرخن تا که رو زمین بیفتن. کفشدوزک کوچولو که رو چمن‌ها دراز کشیده بود و چشم به آسمون دوخته بود، یهو دوتا کفش قرمز با خال‌های سیاه می‌بینه که بال در آوردن و به طرفش می‌آن. چشم‌هاش از تعجب گرد می‌شه و  تا وقتی که کفش‌ها محکم نخوردن تو سرش اصلا باورش نمی‌شه که کفش‌ها از تو آسمون پیدا شدن. اونها رو می‌بوسه و تندی پاش می‌کنه و به خودش قول می‌ده که هیچ‌وقت کفش‌های به این زیبایی رو از پاش در نیاره حتی اگه پاهاش به جیر جیر افتاد.

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها