خلاصه اینکه هیجان صدای این جناب نقش خروس را برای ما بازی میکند. هر چقدر ما از صدای آفتابی سر شوق میآییم ولی شنیدهایم دو روزی یک بار میکروفن آقای آفتابی را بدلیل سوختگی 90 درصد تعویض میکنند، خوشا به احوال صنف فروشندگان میکروفن.
چند وقتی است که دقت کردهام فهمیدهام چند مسافر ثابت و همیشگی دارم که بدون هیچ قراردادی
سر ساعتهای مشخص سوار پیکان گوجهای ما میشوند! یکیاش همان اول صبح ساعت 6 است که یک سرباز وظیفه است که باید برود پادگان. هر چقدر هم هیچ گونه قراردادی با او ندارم اما اگر دیر کنم بدون متلکم نمیگذارد مثل همین امروز صبح که هنوز سوار نشده برگشت به ما گفت: اصغر آقا دیر کردی و وقتی دید ما یک چشم غره حسابی تحویلش دادیم، خواست کمی از دل ما بیرون بیاورد و سریع گفت: البته ما در پادگان مراسم صبحگاه نداریم حالا یه کمی دیر هم شد اشکال ندارد! نمیدانست همین عذر بدتر از گناه است. ما هم از شما چه پنهان یک کمی باهاش خودمانی شدیم چون یکجورهایی همصنف ماست! خودش توی کار رینگ و لاستیک است و در راسته رینگفروشها معروف است به « اسی رینگی» عاشق بیچون و چرای رادیو جوان! حساس به هر چی آدم بالای 30 سال است ! همچین که یک مسافر بالای سن مجاز میزنم، گوشه و کنایه میزند و همه مثالهایش را هم از رادیو جوان میآورد؛ حالا اینکه اگر یک روز توی این رادیو هیچگونه مثالی نزنند این آقا چطوری میتواند حرف بزند بماند!
دومین مسافر هر روزه ما درست 500 متر بالاتر از «اسی رینگی» ایستاده است آن هم بدون هیچ قراردادی! یک خانم موجه 60 ساله که این سن و سالش را ما فقط از چهرهاش تخمین زدیم. برخلاف ظاهر
نه چندان آراستهاش بدون هیچ بر و برگرد دیوانهوار طرفدار رادیو سلامت است به طوری که اگر مدیر پخش رادیو سلامت فهرست پخش برنامههای این رادیو را گم و گور کند براحتی میتواند از بهجت خانم (همین مسافر ثابت ما) بپرسد! سومین مسافر همیشگی سر صبح ما هم یک آقای تقریبا 50 ساله است که همیشه خدا یک سیگار لای انگشتانش غلاف کرده است و به زمین و زمان مشکوک است.
همه چیزی را توطئه میداند و بیش از اینکه طرفدار یک رادیو مشخص باشد مخالف رادیوهای ناشناس است. خدا نکند یک رادیو مثل بی بی سی چیزکی بگوید و این چیزک با معادلات «اکبر آقا اوتی» نسازد، آن وقت چراغ قرمز چهارراه محلهشان را هم توطئهای میداند برای نرسیدن اکبر آقا اوتی به کارهایش، انگار صاحب یک نانوایی است که فقط صبح به صبح میرود و دو تا خمیر میاندازد توی تنور و بقیهاش را مینشیند کنار تنور و پیچ رادیویش را باز میکند و شروع میکند به فلسفهبافی و زمین و آسمان را بهم دوختن تا بالاخره یک خائن پیدا کند و با آب و تاب به همراه نان سنگک تحویل مشتریانش بدهد. هوای هیچکس را هم ندارد. یکبار که رفتیم دم نانوایی از ما هی آشنایی دادن و از اکبر آقا اوتی هی نشناختن. حالا خدا نکند یک روز هر سه مسافر ثابت بی قرارداد ما سر شوق باشند و ما هم عشقمان بکشد با هیجانات رضاآفتابی رانندگی کنیم. حالا داشته باشید تا برایتان تعریف کنم وقتی اکبرآقا اوتی با بهجت خانم کل کل میکند سر بنده که اصغر گوجه باشم چی میآید.
اصغر گوجه