هنوز در حال و هوای خوش عید بودند و هنوز برای فردا نقشهها میکشیدند، که آن اتفاق افتاد. میگوید: لعنت به تصادف، لعنت به این آهن پارههای ویرانگر که زندگیمان را به باد داد و ما را بیخانمان کرد.
اگر شوهرم تصادف نکرده بود، اگر آن مرد همه دار و ندارمان را بابت دیه از ما نمیگرفت، حالا اینجا نبودیم. میان اینهمه سوسک و پشه و موش که شبها از سر و کولمان بالا میروند و جیغ من و دخترانم را در میآورند. میگوید اینجا یعنی ته خط و من بدبختترین زن این کره خاکیام.
خسته، مثل صدفی که از درون تهی میشود. زرد و زار آنقدر که دانههای ریز اشکش را پنهان میکند میان دستها، چشمهایش خسته، نگاهش گیج طوریکه او را به هیچ دنیایی وصل نمیکند.
پشت بزرگراه گمنام، در هیاهوی دیوانهوار ماشینها، او و دخترانش کنار اجاق گاز سفید که بلااستفاده مانده، ایستادهاند. مثل قلبی که از تپش افتاده و دیگر معجزهای آن را به زندگی باز نخواهد گرداند.
موشهای درشت فاضلاب آشغالهای داخل جدول را که اسباب و وسایل آنها تا کنار آن چیده شده، بو میکشند و گاه از میان فرشها و ظرفها عبور کرده و دنبال زباله روی بالش و پتوی خوابشان وول میخورند. میگوید روزها از گرما عرق میریزیم و شبها از هجوم مورچهها و موشها، اشک.
او در حالی که با باد بزن چوبی صورت دختر 7 سالهاش را باد میزند، ادامه میدهد در این 11 روز اندازه تمام 36 سال عمرم زجر کشیدهام و اشک ریختهام، طوری که بعضی وقتها دخترانم با گریه و التماس از من خواستهاند گریه را کنار بگذارم اما مگر میشود گریه نکرد وقتی خانه نداری و دخترت برای حمام کردن گریه میکند و برای اینکه به تو بفهماند بوی گند گرفته به بهانه نوازش، صورتت را سمت موهایش میبرد.
مادر جوان از زخمهایی سخن میگوید که ذره ذره جانش را میفرساید و قلبش ر ا به در میآورد. دیه، تصادف، بیخانمانی، نداری. کاش خورشید نتابد. کاش باران نبارد.
دوباره لبهایش را روی هم میلغزاند و شروع میکند به خاراندن دستهایش که از نیش پشه قرمز شدهاند. میگوید: از تشنگی لبهایمان به هم چسبیده. در این 11 روز کسی یک تکه یخ برایمان نیاورده است، شاید چشمها سنگ شدهاند و کسی ما را نمیبیند.
او به دبه کوچک آب که داخل کمد قرار داده اشاره میکند و ادامه میدهد: هر روز 4 3 بار این دبه را از پارک پر میکنیم و داخل کمد میگذاریم تا گرم نشود اما فقط تا نیم ساعت میتوانیم آب خنک بخوریم و بعد از این مدت به قدری گرم میشود که حتی دستهایمان را هم نمیتوانیم با آن بشوئیم. بعضی وقتها دخترم که 12 سال دارد از من میخواهد با این آب موهایش را بشویم.
از او میپرسم شبها چکار میکنند وقتی بچهها میخواهند از دستشویی استفاده کنند و او جواب میدهد، سرشب میرویم و شبها کسی جرات ندارد آن طرف بزرگراه برود یعنی هم میترسیم و هم اینکه پارک دور است.
تصور کنید برای خوردن کمی آب خنک و یک دستشویی رفتن باید از خیابان کاج شمالی تا پارک قزل قلعه برویم، باورتان نمیشود؟!
بچهها از خوف رفتن به دستشویی پارک، شبها دستشوییشان را نگه میدارند.
دخترش شقایق که ساکت و آرام به پهلوی مادر چسبیده و با صحبتهای مادر سرش را بالا میگیرد، با لبخندی کمرنگ میگوید غروب یک روز که رفته بودیم از پارک آب بیاوریم، دیدم پرچینها تکان میخورند و سروصدا میآید. آنقدر ترسیدم که پارچ آب از دستم افتاد و شکست. از آن روز به بعد دیگر غروب به پارک نمیرویم. او در حالیکه دستش را پشت کمر مادر میاندازد دوباره در سکوت کودکانه فرو میرود؛ سکوتی که پدرش را با خود برده و او تمام 11 روز را زیر چادر به سکوت و خاموشی گذرانده است.
شاید اگر او تصادف نکرده بود، شاید اگر پول پیش خانه را بابت دیه از صاحبخانه نمیگرفت حالا دیگر آرزوهای دخترش قد حمام رفتن و شستن موهایش کوچک نمیشدند.
قصه فقط خانه است، زن جوان مدام از گفتن جزئیات بیخانمان شدنشان طفره میرود، اما سروصدای ماشینها که آرام میگیرد قلبش مطمئنتر میشود و او در حالیکه ظرفهای آلومینیومی کثیف را از جلوی چادر کنار میزند با کلماتی بریده و بغضآلود میگوید: شوهرم در یک شرکت پیکموتوری کار میکرد و بعد از عید موقع عبور از خیابان به یک عابر میزند و پاهای عابر میشکند. برای اینکه او از ما شکایت نکند تمام هزینههای بیمارستان را پرداخت کردیم چون پساندازی نداشتیم کلی از لوازم خانه را فروختیم.
فکر میکردیم مشکل دیگر حل شده اما او از ما خواست که 5 میلیون تومان بابت دیه به او بدهیم و ما را تهدید کرد که اگر به دادگاه شکایت کند، پول دیه 18 میلیون تومان میشود و ما برای اینکه کار به دادگاه نکشد، تمام پول پیش خانه را که دقیقا 5 میلیون تومان بود از صاحبخانه گرفتیم و بابت دیه دادیم. گفتن از گذشته، فروش لوازم خانه، دیه و نداشتهها چشمهایش را تار و نگاهش را خیس میکند.
میگوید شوهرم موتورش را هم فروخت و حالا روزی دو ساعت به شرکت میرود و با موتور یکی از همکارانش کار میکند البته آن هم با پورسانت و هر چه در میآورد نصفش را به صاحب موتور میدهد. او از روزی که صاحبخانه وسایلمان را به کوچه ریخت سکوت کرده و با کسی حرف نمیزند. تمام روز مثل یک آدم مریض به یک گوشه زل میزند و چیزی هم نمیخورد، حتی آن روز که ماموران شهرداری آمدند او از زیر چادر بیرون نیامد، نمیدانم فردا چه خواهد شد.
به هر دری زدیم کسی به دادمان نرسید. مادر جوان با بغضی کال در صدایش ادامه میدهد: قبل از این که صاحبخانه وسایلمان را بیرون بریزد به کمیته امداد رفتیم و آنها گفتند چون سرپرست داریم نمیتوانند به ما کمک کنند. مسجد محل هم بعد از کلی دویدن میخواست یک میلیون تومان وام بدهد که ما ضامن نداشتیم، انگار باید ما بیخانمان میشدیم. تمام روز دستمان به آسمان و چشممان به خیابان است. روزها از آفتاب میسوزیم و شبها از ترس آمدن باران. دعا میکنم کسی هرگز بیخانمان نشود.
پشت مرکزیترین بزرگراه شهر او دردهایی را به زبان میآورد که درد دهها بیخانمان در کوچه پس کوچههای این شهر است.
محمدحسین اعتدال جامعهشناس، بیخانمانی را تابع شرایط اقتصادی جامعه میداند. او میگوید هر چه وضعیت اقتصاد در جامعهای نابسامان باشد، افراد بیشتری از تامین هزینههای زندگی باز میمانند و اگر امروز میبینیم کنار هر اتوبان در کلانشهرهای کشور و حتی شهرهای کوچک خانوادهای چادر زده، علتش این است که شرایط زندگی سختتر شده و هر چه این روند ادامه پیدا کند تعداد چادرها هم کنار اتوبانها بیشتر و بیشتر میشود.
وی علت عمده دیگر بیخانمانی در کشور را فقدان حمایتهای اجتماعی عنوان میکند و معتقد است از آنجا که در ایران حمایتهای اجتماعی از سوی سازمانهای بیمهگر صورت نمیگیرد بنابراین افرادی که وضعیت بد اقتصادی داشته یا دچار مشکلات اقتصادی میشوند به علت نداشتن پول اجاره مسکن ناگزیر به چادر زدن در کنار خیابانهای شهر میشوند کما این که ما در یک سال اخیر با بحران در زمینه مسکن مواجه بودیم و کاملا طبیعی است که تعداد بیخانمانها در شهر افزایش پیدا کند. باید توجه داشت که بیخانمانی اول قصه است تا آخر قصه.
چراغ قرمز بیخانمانی
هزاران آسیب اجتماعی فرد بیخانمان و جامعه را تهدید میکند. بیخانمانی تنها یک چراغ قرمز است. چادرها کنار اتوبانها و کوچهپسکوچهها بیشتر و بیشتر میشوند و مسوولان فقط میگویند میدانیم. اما... موسیالرضا ثروتی، عضو کمیته اجتماعی کمیسیون برنامه و بودجه مجلس میگوید: میدانیم مسکن در کشور کم است و ما 6 میلیون مسکن کم داریم، اما باید کنار این معضل حمایتهای اجتماعی از شهروندان صورت بگیرد که نمیگیرد.
اگر این روند ادامه پیدا کند فردا از خواب بلند میشویم و میبینم دم در ما هم چادر زدهاند او ادامه میدهد: هر چند بحث بیخانمانی درهمه جوامع وجود دارد اما ما گزارشهایی در مجلس داریم که نشان میدهد در یکی 2 سال اخیر بیخانمانی چیزی حدود 2 برابر افزایش داشته و این نگرانکننده است. طوری که یکی از مسوولان اداره کل آسیبهای اجتماعی شهرداری در موردآن میگوید: بیخانمانی یک زخم عمیق است؛ زخمی که هر روز در گوشهای از شهر سر باز میکند.
زخمهایی در شهر
شب عمیق میشود. کوچه در سکوتی غمگین فرو رفته، چراغها یکی پس از دیگری خاموش میشوند و چادر او در انتهای کوچه به خانه اسباببازیای میماند که برای بازی ساخته نشده است موشها از روی یخچال و فرشهای لولهشده بالا و پایین میروند. بوی زبالههای داخل جدول در تمام فضا پیچیده، نه قابلمهای روی اجاق قل میزند، نه جرعهای آب خنک گلویشان را تازه میکند.
همه چیز سکوت محض است که با صدای ماشینها در اتوبان آشفته میشود، میگوید: شبها خواب نداریم دختر کوچکم همیشه بهانه اتاق خوابش را میگیرد و دختر وسطیام همیشه با حرکت موش روی شکمش از خواب میپرد. خوابمان آشفته است، مثل زندگیمان و نمیدانم اگر فردا دوباره ماموران شهرداری آمدند چه بگویم.
او نگران فرداهایی است که هنوز نیامده، اما خوب میداند که اوضاع چندان فرق نخواهد کرد. مثل محمود، پدری که کنار اتوبان صیاد چادر زده و 3 ماه است که هیچ اتفاقی نیفتاده.
میگوید: 3 ماه است که با خانوادهام زیر چادر زندگی میکنیم. به هر کسی رو انداختیم. از خیلیها تقاضای کمک کردیم. کمیته امداد رفتیم گفتند اگر زنت طلاق بگیرد، ماهی 25 هزار تومان به او مستمری میدهیم. خیلی دویدیم اما به جایی نرسیدیم.
او میگوید: در این مدت هر چی داشتیم بردند حتی شناسنامههایمان را و من حتی نتوانستم این موضوع را به کسی بگویم. چون اهمیت نمیدهند که یک بیخانمان شناسنامه داشته باشد یا نه. به هر حال او یک بیخانمان است و بعضیها هم میگویند برای کلاهبرداری از دولت چادر میزنیم، مگر ما دوست داریم زندگی و ناموسمان را در معرض دید عابران بگذاریم. مشکل ما نداری است و نداری یعنی ته خط و ته خط یعنی اینجا، زیر چادر، کنار اتوبان.
او میگوید در خانهای استیجاری در خیابان بهارستان زندگی میکردم ولی هزینهها آنقدر بالا بود که نتوانستم ادامه بدهم. قبض آب و برق 60 هزار تومان آمده بود، اما من فقط یک لامپ و یک تلویزیون سیاه و سفید داشتم. یک شیر آب هم بود که چند خانواده از آن استفاده میکردیم.
محمود در حالی که به چادر دیگری آن طرف اتوبان اشاره میکند، میگوید: آنها هم یکی هستند مثل ما، دربهدر و بیخانمان. از 2 ماه پیش اینجا آمدهاند. زن و شوهر جوانی هستند که دو تا بچه هم دارند و هر دو مدرسه میروند.
میگویند در خیابان سبلان زندگی میکردند و صاحبخانه، خانهشان را برای ساخت و ساز پس گرفته و آنها با پولی که داشتهاند نتوانستهاند خانهای اجاره کنند، درست مثل این خانواده. روزی که پول پیش خانه خود در خیابان شهرآرا را پس گرفتند و بابت دیه و خرج و مخارج بیمارستان پرداخت کردند، هرگز تصور نمیکردند که روزی خانه برایشان آرزو خواهد شد. آرزویی که میان دیواری از کمد و فرش بزرگ و بزرگتر میشود.
یک آسیبشناس اجتماعی که در مورد بیخانمانهای داخل و اطراف تهران تحقیقاتی انجام داده، میگوید: بیخانمانی تنها تحمل شرایط سخت زندگی نیست، بلکه کودکانی که در خانوادهای بیخانمان رشد میکنند همواره گرفتار عقده حقارت بوده و از این که کسی ببیندشان میترسند و این ترس علاوه بر عوارض روانی، بیماریهایی جسمی را نیز در آنها ایجاد میکند که بیماریهای قلبی ازجمله آنهاست.
او معتقد است بیخانمانی در ابعاد اجتماعی نیز گاه به دزدی و تخلفهای مالی میانجامد و فرد برای این که از این وضعیت رهایی پیدا کند، به خلاف روی میآورد.
شاید هم دخترش نه خلافکار شود و نه مورد سوءاستفاده قرار گیرد، اما به گفته مادر هرگز خاطره تلخ بیخانمانی را فراموش نخواهد کرد. میگوید بچهها تا چند روز دیگر باید به مدرسه بروند نمیدانم کجا ثبتنامشان کنم و معلوم نیست دخترم شقایق کجا درس خواهد خواند و دختر کوچکم درسهای زندگی را از کجا شروع خواهد کرد. نمیدانم اگر باران بیاید زیر کدام سقف پناه خواهیم گرفت. مادر جوان هنوز نگران آمدن باران است، با این که خوب میداند تهران در این فصل زیاد باران نمیبیند.
نرگس رضایی