کمی بعد گفت: «یه چیز دیگه. در فضا خیلی سریعه. مرگ رو میگم. تند میگذره. با مرگ دست و پنجه نرم نمیکنی. بیشتر موقعا حتی نمیفهمی. میمیری و همین. تموم میشه».
برگشتیم به تختخوابهایمان. صبح شد.
کد خبر: ۲۰۵۳۰۸
پدر ایستاده بود کنار در و داشت گوش میداد به صدای قناری زردرنگی که توی قفس طلاییش آواز میخواند.
پدر گفت: «راستش، تصمیمم رو گرفتم. دفعه بعد که بیام خونه، همین جا میمونم».
«پدر!».«مادرت که بیدار شد، بهش بگو».
«راست میگی؟».خیلی جدی سرش را تکان داد و گفت: «3 ماه دیگه میبینمت».
و او داخل خیابان شد. یونیفرمش را با جعبهاش قایمکی میبرد و سوت میزد و به درختان سبز و بلند نگاه میکرد و راه که میرفت از درختها توت میکند و در سایهروشن درآمدن آفتاب دور میشد... .
چند ساعت بعد از آن که پدر رفت، چیزهایی از مادر پرسیدم: «پدر گفت تو گهگاه طوری رفتار میکنی که انگار نمیبینیش یا صداش رو نمیشنوی».
و سپس مادر همه چیز را آهسته برایم توضیح داد.
«10 سال پیش که رفت فضا به خودم گفتم اون مرده. یا برای من مثل مرده میمونه. تو هم باید اون رو مرده بدونی و هر وقت هم که اون برمیگرده، 3 یا 4 بار توی سال، خودش نیست؛ فقط یه خاطره کوچک و خوشحالکننده است یا تو بگو اصلا رویاست. اگه خاطره یا رویا تموم بشه نصف واقعیت دردآوره. پس من هم بیشتر از قبل اون رو مرده میدونم». «ولی بقیه اوقات».
«بقیه اوقات کاری از دستم برنمییاد. شیرینی درست میکنم و باهاش طوری رفتار میکنم که انگار زندهست. اون وقته که دردآوره. نه، بهتره خیال کنم که اون 10 ساله که اینجا نیست و من هیچ وقت دوباره نمیبینمش. این طور دیگه دردناک نیست». «به تو نگفت دفعه بعد همین جا میمونه؟».
سرش را به آرامی تکان داد و انکار کرد: «نه. اون مرده؛ مطمئنم». گفتم: «اون دوباره زنده برمیگرده».
مادر گفت: «10 سال پیش به خودم گفتم چی میشه اگه روی سیاره ناهید بمیره؟ اون وقت ما هیچ وقت دلمون نمییاد ناهید رو نگاه کنیم. چی میشه اگر روی مریخ بمیره؟ هیچ وقت دلمون نمییاد دوباره مریخ سرخرنگ رو توی آسمون نگاه کنیم، بیاون که نخواهیم برگردیم خونه و در رو قفل کنیم. یا چی میشه اگر اون روی مشتری یا زحل یا نپتون بمیره؟ خب، شبهایی که اون سیارهها بالای آسمان هستند نباید هیچ کاری با ستارهها داشت».