یکی از آنها که سنش کمتر بود، چشمانش مثل دو کاسه خون قرمز بود. نگاه بهتزدهای داشت. غم و اندوه از چهرهاش موج میزد. روبهروی آنها یکی از افسران با تجربه شعبه سخت غرق در پرونده شده بود.
جلو رفتم، منتظر شدم تا کارآگاه سر از پرونده بیرون آورد و بعد سر صحبت را درخصوص دو جوان باز کردم.
کارآگاه پس از مدتی سکوت جواب داد: از خودشان بپرسید؟
اما تلاش من بیفایده بود. هر دو سکوت کرده و سر به زیر انداختند و جوانی که سنش کمتر بود، اشک از گونههایش سرازیر شد و با اندوه تمام گفت:
جناب سروان به خدا من بیگناهم، جمال اونو کشت! من فقط نظارهگر بودم.
او در حالی که همچنان اشک میریخت ادامه داد:
جناب سروان تو را به خدا کمکم کنید. اگر مادرم بفهمه، دق میکند.
او از زندگی پررنج و خانوادهاش گفت: خانوادهای که مادرش چرخ زندگی را میچرخاند و چندسالی بود که پدرش را از دست داده بود.
خواستم ماجرا را از اول از زبان آن دو جوان بشنوم، اما موفق نشدم و پاسخم فقط سکوت بود و سکوت!
از افسر پرونده کمک خواستم و او گزارش نهایی پرونده را در اختیارم گذاشت. آنچه که میخوانید، گوشههایی از گزارش نهایی پرونده است.
در مرداد ماه سال 65 مردی که خودش را قادر معرفی میکند ابتدا به کلانتری و سپس به اداره آگاهی مراجعه و اعلام میکند که دو هفته است از راننده و خودرویش هیچ خبری ندارد، وی میافزاید: چهار ماه است که وانتم را تحویل رانندهای به نام فرزین دادم که با آن کار کند. درخصوص حقوقاش هم قرار و مدار گذاشتیم.
فرزین جوان زحمتکش و پرکاری است و در طول این مدت هم حساب و کتابش کاملا درست بود. اما چند هفته پیش به طور ناگهانی به همراه خودرو ناپدید شده است و هیچکس حتی خانوادهاش هم از او اطلاعی ندارند. با شکایت قادر کارآگاهان جستجو برای یافتن فرزین و ماشین او را شروع میکنند. آنها در اولین مرحله تحقیقات به بازجویی از خانواده فرزین میپردازند. هیچکدام از آنها هیچ خبری از فرزین ندارند. همسر جوان او به کارآگاهان میگوید:
شوهرم مرد بسیار خوبی است. او خانوادهدوست و زحمتکش میباشد و تا به حال هم سابقه نداشته است بیخبر جایی برود.
وی میافزاید: آن روز صبح شوهرم فرزین طبق معمول از خانه بیرون رفت. او در طول روز به باربریها سرکشی میکرد تا اگر باری بود جابهجا کند. قاعدتا ظهرها هم خانه نمیآمد و البته برخی شبها هم که به شهرستان میرفت به خانه نمیآمد. اما هیچوقت تا به حال سابقه نداشت این مدت آن هم بیخبر جایی برود.
آن روز هم ساعت حدود 4 و یا 5 بعدازظهر تماس تلفنی گرفت و گفت: باری بهم خورده، میرم کاشان ممکنه شب نیایم. بعدش هم دیگه تماس نگرفت و خبری از او نشد و هیچکس هم هیچ خبری از او نداره. ما هم هر جا که فکرش را میکردیم سرزدیم و سراغ او را گرفتیم. اما متاسفانه به نتیجهای نرسیدیم.
کارآگاهان در ادامه تحقیقات از باربریها متوجه شدند که آن روز فرزین یک بار به ساوه برده و بعد هم دیگر به باربری برنگشته و کسی هم او را ندیده است.
کارآگاهان برای اینکه ردی از فرزین و اتومبیل گمشده پیدا کنند. عکس فرزین و شماره کامیون او را در اختیار تمامی مراکز انتظامی قرار دادند تا اینکه سه هفته بعد گزارشی به دست کارآگاهان رسید.
گزارش از اداره آگاهی ساوه بود که حکایت از آن داشت که اتومبیلی به شماره اعلامشده در حالی که تقریبا اوراق شده است (نه لاستیک و نه در و پنجره دارد) در چندکیلومتری ساوه در یک منطقه متروکه کشف شده است.
در این گزارش افزوده شده بود که چند هفته قبل نیز دو جوان را به نامهای جمال و هادی با 4 حلقه لاستیک مربوط به همان خودرو دستگیر و چون سارقان مذکور اعتراف کردند که لاستیک را در تهران در میدان شوش سرقت کردهاند هر دو را به اتفاق پرونده تنظیمی به آگاهی مرکز ارجاع دادهاند.
امکان اینکه بین اتومبیل سرقت شده و دو جوان دستگیر شده ارتباطی وجود داشته باشد، مراتب اعلام میشود.
آیا واقعا بین دو موضوع ارتباطی وجود داشت!
کارآگاهان بلافاصله راهی ساوه میشوند و به بازرسی از خودرو میپردازند، اما سرنخی به دست نمیآورند.
کارآگاهان بلافاصله به بررسی پرونده دو جوان که با لاستیکهای سرقتی در ساوه دستگیر شده بودند، میپردازند.
در این میان شماره لاستیکهای کشف شده که در گنجینه اشیای سرقتی آگاهی تهران نگهداری میشده صورت برداری و با شماره لاستیکهای اتومبیل فرزین که سابقه آن در اختیار مالک آن بود، مطابقت داده شده و این بود که اولین سرنخ بعد از هفتهها تحقیق و بررسی به دست کارآگاهان افتاد.
شمارهها کاملا با مهر مطابق بودند. کارآگاهان بلافاصله به تحقیق در مورد دو جوان میپردازند و متوجه میشوند آنها مدتی پیش با ضمانت از بازداشت آزاد شدهاند. بلافاصله عکس و آدرس آنها از روی پرونده اخذ و تحقیقات کارآگاهان برای دستگیر آنها آغاز میشود.
پس از 6 روز هر دو جوان به نامهای هادی و جمال دستگیر و تحت بازجویی قرار میگیرند.
دو جوان تلاش بسیار کردند که راه گریزی برای خود پیدا کنند. آنها فقط به سرقت لاستیکها آن هم در تهران در میدان شوش اعتراف کردند اما واقعیت چیزی غیر از این بود. چرا که هر دو جوان در کاشان دستگیر شده بودند و کامیون فرزین نیز در آنجا کشف شده بود.
خلاصه پس از ساعتها بازجویی بیوقفه دو جوان لب به اعتراف گشودند و به قتل فرزین و سرقت وسایل خودرو اعتراف کردند.
ابتدا، هادی که کم سن و سالتر بود و عذابوجدان و سنگینی جنایت او را از خود گریزان کرده بود، اعتراف میکند.
هادی در حالی که ندامت و پشیمانی در چشمانش موج میزد در اعترافات خود گفت: ما او را کشتیم. و همهاش هم تقصیر جمال بود. او مرا فریب داد. او بود که این نقشه وحشتناک را کشید و منو به خاک سیاه نشاند.
هادی در مورد چگونگی جنایت گفت: من و جمال در تهران در یک شرکت به عنوان کارگر ساده کار میکردیم و هرچند وقت یکبار که پولهایم را جمع میکردیم به روستا میرفتیم. بعد از مدتی بیکار و بیپول شدیم. فشار بیپولی ما را آواره کوچه و خیابان کرد. تا اینکه جمال زمزمههای شومی را بیخ گوش من خواند. گفت؛ بایستی پولدار بشیم. بایستی از این فلاکت نجات پیدا کنیم، اما راهی را که برای پولدار شدن جلوی من گذاشت عاقبت شومی داشت. عاقبتی که ما را به این جا کشاند!
خلاصه آنقدر گفت و گفت تا من تسلیم شدم و بعد هم نقشه سرقت را کشید. آن روز طبق نقشه جمال قرار شد یک ماشین را به بهانه آوردن بار کرایه کنیم. در اطراف میدان شوش پرسه زدیم تا اینکه با فرزین روبهرو شدیم. به او پیشنهاد دادیم که میخواهیم چند کیسه آرد را از جاده ساوه به کاشان ببریم. اولش من و من کرد. اما وقتی با پیشنهاد خوب ما روبهرو شد قبول کرد. طرفهای عصر بود که راه افتادیم.
در بین راه گویا پشیمان شد گفت من نیستم. به او پیشنهاد بیشتری دادیم، اما قبول نکرد. خلاصه از او مخالفت و از ما اصرار، اما زیر بار نمیرفت. تا اینکه بین راه در گوشهای نگهداشت و گفت من نمیآیم. همانجا جمال با او درگیر شد و پس از اینکه او را زدیم جمال گلوی او را فشار داد و خفهاش کرد.
اصلا قرار ما نبود کسی را بکشیم. اما جمال که قویهیکل بود و از طرفی هم فرزین خیلی ضعیفبنیه این اتفاق افتاد. بعد هم جسدش را کشان کشان به مکان مخروبهای بردیم و همان جا رها کردیم. بعد هم جلال پشت فرمان نشست و بهراه افتادیم. نیمههای شب به کاشان رسیدیم، ماشین را به نقطهای خلوت بردیم. لاستیکهای آن را باز کردیم و ضبط و وسایل قیمتیاش را برداشتیم. بعد هم هنگام فروش آنها دستگیر شدیم و چون اعتراف کردیم که لاستیک را در تهران سرقت کردیم ما را فرستادند تهران. در تهران هم با ضمانت پسردایی جمال آزاد شدیم.
با اعترافات هادی، جمال هم مجبور به اعتراف شد. اما او در اعترافات خود گفت که هادی هم در قتل نقش داشته و دستهای مقتول را گرفته است.
با اعترافات آنها کارآگاهان آدرس محل رها کردن جسد فرزین را اخذ و به محل مراجعه میکنند، اما اثری از جسد نمییابند. کارآگاهان به تحقیق از پاسگاه انتظامی محل میپردازند و متوجه میشوند که مدتی قبل جسد مرد ناشناسی توسط عوامل پاسگاه کشف و چون مدرک شناسایی همراه نداشته و مجهولالهویه بوده است، جسد با دستور مقام قضایی به خاک سپرده شده است.
بلافاصله عکس گرفته شده از جسد با تصاویر فرزین مطابقت و مشخص میگردد که هر دو یکی است و بدین ترتیب راز مفقود شدن جسد برملا میشود.