ضربه‌های مهلک - این ماجرا؛

ساختمان مهیب

نوشته:‌ جیمزمک کیمی قسمت پایانی مترجم:‌ سهراب برازش‌
کد خبر: ۲۰۵۰۵۳

خلاصه قسمت اول:

بیل گرتس، پلیس آگاهی، نیمه‌های شب با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می‌شود. بنا به گزارش اداره پلیس، میگ چاو، رفیق صمیمی او و بوکسور محبوب مردم به قتل رسیده. او شب گذشته بعد از مسابقه مهمی که پشت سر گذاشته بود، با ضربات سهمگینی که به عقیده پزشکی قانونی مربوط به مسابقه نمی‌شده، از پا در‌آمده است.  گرتس حدس می‌زند که دست لاگرتی، که بوکسور معروفی بوده و در شب حادثه در مبارزه با میگ ناکام مانده، در کار باشد، اما فعلا گرتس مدرکی برای اثبات حدسش ندارد. او مصمم است تا با روشن کردن این جنایت ارزش واقعی میگ را در دل طرفدارانش برای همیشه زنده نگه دارد.

گرتس روز طولانی و خسته‌کننده‌ای را پشت‌سر گذاشته بود. هر کس دیگری جای او بود خیلی زود به خواب می‌رفت، اما اخبار روزنامه‌ها ذهنش را به خود مشغول کرده بود. دلش می‌خواست به آنها بتازد، اما قدرتش را نداشت. مرگ میگ چاو تیتر درشت روزنامه‌ها شده بود، در گزارش‌های روزنامه‌ها مطالب کذبی درج شده بود، چیزهایی که با منش میگ جور درنمی‌آمد، آنها در واقع قضیه را وارونه کرده بودند.

خلاصه آنچه که از این مطالب می‌شد دریافت این بود که میگ عضو باند تبهکاری  بوده و شرکایش به او نارو زده و کلکش را کنده بودند.

باید اتفاقی می‌افتاد تا واقعیت روشن می‌شد. اما چه اتفاقی؟ دیواری از ترس جلوی گرتس را فرا گرفته بود، ترسی که تهدیدهای لاگرتی باعث آن بود. فعلا گرتس نمی‌دانست که چطور می‌تواند این دیوار را در هم بشکند. آن روز میگ را به خاک سپردند. بعد از مراسم تدفین گرتس به پیگیری‌هایش ادامه داد. او با اتومبیلش مقابل خانه لاگرتی رفت و از دور مراقب آنجا شد. ناگهان دید که یک تاکسی مقابل منزل لاگرتی توقف کرد. راننده چاق تاکسی به طرف در خانه رفت و به سرعت برگشت. بعد لاگرتی را دید که با یک بارانی خاکستری و کلاهی بر سر سوار تاکسی شد. گرتس با عجله از اتومبیلش پیاده شد، در تاکسی را باز کرد و کنار لاگرتی نشست.

لاگرتی نگاهی به چشمان سرد و چهره آشفته گرتس انداخت و گفت: لابد فکر می‌کنید خیلی بامزه هستید، آقای گرتس، این طور نیست؟

«چه جور هم، آقای لاگرتی. من از مراسم خاکسپاری میگ چاو می‌آیم.»

«می‌خواهی برایم از خاکسپاری آن احمق حرف بزنی؟»

گرتس به زحمت توانست خودش را کنترل کند. بعد با صدایی گرفته و خشن گفت: تا حالا موفق شده‌ای خیلی‌ها را بترسانی، اما مطمئن باش که من قضیه را روشن می‌کنم. دستت را رو می‌کنم.

لاگرتی پوزخندی زد و گفت: داری تهدیدم می‌کنی؟

گرتس گفت: واقعیت را می‌گویم.

لاگرتی دوباره خندید و گفت: واقعیت!

گرتس با لحن قاطعانه‌ای گفت: قول می‌دهم که واقعیت را افشا کنم!

لاگرتی شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: ممکن است در جریان این ماجرا اتفاقاتی بیفتد، اتفاقاتی که هرگز فکرش را هم نمی‌کنی.

گرتس نگاهی به لاگرتی انداخت و پیاده شد. این اخطاری بود که لاگرتی برای اقدامات بعدی‌اش می‌داد.

گرتس برای بار دوم به سراغ رز که چشمانش گود افتاده بود و صدایش دیگر نشانی از زندگی نداشت رفت. لبخندی زد و گفت:‌ اگر کاری هست می‌توانم برایت انجام بدهم، یا شاید بهتر باشد که چند ساعتی جانی را به پارک ببرم تا هم استراحتی بکنی و هم او کمی سرگرم شود.

جانی‌کوچولو سبزه‌رو بود و بسیار شبیه پدرش. گرتس رو به او کرد و گفت:‌ جانی، دوست داری بریم پارک؟

او با چشمان درشتش به گرتس خیره شد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.

بعد از کمی بازی پسرک رو به گرتس کرد و بی‌مقدمه گفت:  پدرم مرده.

«می‌دانم جانی».

در تمام مدت گرتس دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا از جانی حرف بکشد. بعد به او گفت که برویم بستنی بخوریم و یاد روزی افتاد که دقیقا این کار را برای میگ کرده بود و بغض گلویش را فشرد.

هنگام خوردن بستنی گرتس سوالاتی از جانی پرسید، مثلا قبل از مسابقه چه کسانی همراه پدرش بودند و از این قبیل چیزها.

گرتس متوجه شد که این سوالات فایده‌ای ندارد. بعد جانی به کیوسکی که فروشنده‌اش زن چاقی بود و دائما می‌خندید نگاه کرد و گفت:‌ می‌شه از اون کیوسک پشمک بخرم؟

گرتس لبخندی زد و به نرمی گفت: چرا که نه.

جانی گفت:‌ او هم برایم پشمک خرید.

ناگهان گرتس که انگار خواب از سرش پریده باشد، گفت: کی برات پشمک خرید؟

«همون آقاهه. همون که منو به اینجا آورده بود.»

گرتس رو به جانی زانو زد و پرسید: چند وقت پیش؟

«نمی‌دونم.»

«شاید همین چند روز پیش بوده،‌ نه؟»

پسرک با سر تایید کرد

«می‌دونی اسمش چی بود؟»

«نه. من داشتم توی حیاط بازی می‌کردم. اون از من پرسید که دوست دارم به پارک برم؟»

«می‌تونی به من بگی چه شکلی بود؟»

«قدش بلند و چاق بود و همه‌اش می‌خندید.»

«همه‌اش می‌خندید!» گرتس سعی کرد خونسرد باشد. سپس گفت: خیلی خوب جانی، حالا برویم پشمک بخریم.

او فهمید که آن شخص مایک گلدن است، همان راننده تاکسی که مقابل خانه لاگرتی دیده بودش. بعد خیلی سریع جانی را به خانه بازگرداند. سپس به طرف شمال شهر حرکت کرد. حال دیگر تقریبا می‌توانست تصور کند که چطور ماجرا  اتفاق افتاد. ابتدا به میگ پیشنهاد می‌دهند طوری مسابقه بدهد که ببازد. میگ پیشنهاد آنها را نمی‌پذیرد.
بنابراین آنها سعی می‌کنند از طریق پسرش وارد جریان شوند. یکی از آنها جانی را به پارک می‌برد و مدتی او را آنجا سرگرم می‌کند تا این‌که میگ و رز نگران شوند.

بعد او را به خانه برمی‌گردانند؛  اتفاقی برای جانی نمی‌افتد، این کار فقط یک اخطار برای میگ بوده. به همین دلیل هم زمان مسابقه رز و پسرش به سفر می‌روند. میگ قصد داشته تا با فرستادن آنها به سفر خطر را از آنها دور کند.

گرتس با تلاش فراوان رد گلدن را پیدا کرده و به سمت آنجا حرکت کرد. به هتل ارزان‌قیمتی رسید که مایک گلدن در آن اقامت داشت و از متصدی هتل شماره اتاقش را پرسید. در اتاق باز و کسی در آن نبود. با هری تماس گرفت و گفت: گوش کن. مایک گلدن همان کسی است که دنبالش می‌گردیم. من محل اقامتش را پیدا کرده‌‌ام،‌ اما الان اینجا نیست. نیروی گشت را فعال کن و...

هری کمی سکوت کرد.

گرتس پرسید: چه شده؟ اتفاقی افتاده؟

هری گفت: بیل،‌ همسرت، ماری، تلفن کرده بود...

لحن صدای هری و کلمات بریده‌بریده‌اش گرتس را نگران کرد. پرسید: ماری تلفن کرده بود؟

«پسرت ویلی گم شده.»

وحشت وجود گرتس را در خود پیچید.

هری ادامه داد: جک را فرستادم تا دنبال ویلی بگردد.

گرتس به یاد چهره سرد و خنده‌های لاگرتی افتاد. آن روز تلویحا گرتس را تهدید کرده بود. هری از پشت خط گفت: بیل، آرامش خودت را حفظ کن. مایک گلدن همان حلقه گمشده زنجیر است. چیزی به موفقیتمان باقی نمانده.

اما گرتس حالش اصلا خوب نبود. ناگهان سردش شده بود. طفلکی ویلی... هری ادامه داد: ردش را پیدا کردیم.
گلدن با یک لیموزین سبزرنگ زده به چاک، این نشانه اوست.

بعد شماره ماشین را به گرتس داد.

گرتس سوار اتومبیلش شد و حرکت کرد. در راه به خودش می‌گفت: فکر کن... گلدن کجا می‌تواند ویلی را برده باشد؟ آیا او را پیش لاگرتی برده؟ یا... هزاران فکر به ذهنش هجوم می‌آورد... ناگهان یادش آمد که میگ را در اطراف اسکله از پا درآورده بودند. احتمالا آنها آن اطراف مخفیگاهی دارند، بنابراین... خیابان کالدول را پشت سر گذاشت. از آنجا ساختمان سر به فلک کشیده کنار اسکله دیده می‌شد. به آنجا نزدیک شد. ساختمان سیاه و مهیب به نظر می‌رسید. دور و بر آنجا را گشت... هیچ سرنخی نیافت.

ناگهان پشت ساختمان چشمش به لیموزین سبزرنگ افتاد!‌ خودش بود. آهسته و آرام به جلوی ساختمان رفت. در بزرگ ساختمان قفل اما راه ورودی باریک کنار آن باز بود. گرتس وارد شد و با احتیاط جلو رفت. آن طرف چراغی روشن بود. دزدکی از پنجره نگاه کرد. مرد چاقی روی کاناپه نشسته بود. روبه‌رویش،‌کنار دیوار، ویلی با دست و پا و دهن بسته نشسته بود.

گرتس با ضربه محکمی در را باز کرد.

مرد چاق از جا پرید و چهره‌اش حالت خشنی به خود گرفت. بعد شروع کرد به خندیدن و گفت: گرتس! خوشحالم که می‌بینمت.

گرتس به طرفش یورش برد. او هم متقابلا به دفاع پرداخت. گرتس او را به زمین کوبید، اما دوباره بلند شد و دستش را به طرف جیب کتش برد تا چاقویش را درآورد. گرتس او را هل داد، بعد فورا هفت‌تیرش را درآورد و با ضربه‌ای او را روی کاناپه پرت کرد و گفت: قتل و آدم‌ربایی. این بار نوبت توست گلدن! گلدن به التماس افتاد و گفت: حتی یک مو هم از سر پسرت کم نشده. او کاملا سالم است.

گرتس ضربه محکمی به چانه او کوبید.

باز با التماس گفت: گوش کن گرتس، ‌من نمی‌خواستم به چاو آسیب جدی برسانم. خودت هم می‌‌دانی. من اصلا از موضوع خبر نداشتم،‌ من فقط برای او...

«بگو، گلدن، بگو!»

گلدن با پشت دستش خون روی صورتش را پاک کرد.

گرتس گفت: او دیگر نمی‌تواند صدمه‌ای به تو برساند، برای این که جرمت سبک شود هر چه می‌دانی بگو... .

«من نباید به تنهایی تقاص این کار را پس بدهم!»

«از چه کسی دستور می‌گرفتی؟ نترس، بگو».

«لاگرتی! لاگرتی دستور این کار را به من داد».

«بسیار خب، گلدن، بسیار خب».

گرتس به سرعت دست و پای ویلی را باز کرد. بعد با تلفنی که آنجا روی میز قرار داشت با هری تماس گرفت و گفت: گلدن را به چنگ آوردم. ویلی هم پیش من است. لطفا به ماری خبر بده. من  اینجا در اسکله هستم. بروید لاگرتی را هم بیاورید. گرتس به دیوار تکیه داد و دستانش را دور ویلی حلقه کرد.

همه چیز به خیر گذشته بود و اتفاقی برای ویلی نیفتاده بود. گلدن و لاگرتی به دادگاه معرفی شدند، اما میگ دیگر نبود. با این وجود یک موفقیت نصیب او شده بود. او پرده از واقعیت برداشته بود. مردم باید می‌دانستند که میگ چاو هرگز حاضر به گرفتن رشوه نشده بود. او هرگز فراموش نمی‌شد.

گرتس صدای آژیر را شنید. کمی بعد هری با چند پلیس دیگر به آنجا رسیدند.

«عالی بود بیل!»

گرتس با وجود خستگی زیادی که داشت لبخندی زد. سپس همراه ویلی از آنجا خارج شد. بیرون ماری منتظرشان بود. پشت سر او جک آمد و گفت: نتوانستم جلوی همسرتان را بگیرم که اینجا نیاید.

ماری در حالی که گریه می‌کرد ویلی را در آغوش کشید و پرسید: ترسیدی عزیزم؟

ویلی جواب داد: کی؟‌ من؟ من که بچه نیستم بترسم.

سپس با مهربانی نگاهی به همسرش کرد و گفت: بیل، تو... .

گرتس خندید و گفت: حالم خوب است. هر دویمان خوب هستیم.

خستگی کاملا در چهره گرتس نمایان بود، اما از این که سرانجام موفق شده بود احساس خوشحالی می‌کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها