سرمایه بزرگ زندگی‌

پرونده ماجرا زمان: 1376 مکان: تهران ‌سمنان‌ شخصیت‌ها: حمید ج: زندانی سابق صفدر: دزد سابقه‌دار مرجان: همسر حمید زهرا: فرزند مرجان و حمید
کد خبر: ۲۰۵۰۳۸

به گمانم زمستان بود یا اواخر پاییز. هوا سرد بود. من در مغازه کنار بخاری نشسته بودم و داشتم با ماشین‌حساب بازی می‌کردم که صفدر وارد شد. او را از قبل، از بچگی می‌شناختم. همسایه دیوار به دیوارمان بود. شب‌ها می‌رفتیم پشت‌بام، می‌خوابیدیم. عجب‌  حال و هوایی بود. آن روزها دیگر تکرار نمی‌شود. رفاقت من و صفدر آنقدر عمیق بود که فکر می‌کردیم تا آخر عمر از هم جدا نمی‌شویم، اما هر چه که قد کشیدیم و سن‌مان بیشتر شد، هر کدام راه خودش رفت. من افتادم توی خط کاسبی و صفدر هم مدتی رفت شهرستان. فکر کنم بندر. بعد هم که پدرم خانه را فروخت و 2 آپارتمان خرید دیگر خبری از هم نداشتیم تا این‌که حدود یک‌سال قبل از آن ماجرا خیلی اتفاقی همدیگر را پیدا کردیم. من مغازه فروش رادیو پخش خودرو داشتم و صفدر برای نصب دزدگیر پیش من آمده بود. وقتی چشم تو چشم شدیم در نگاه هر دومان برقی جرقه زد و آغوش‌مان باز شد. بعد از آن هرازگاهی صفدر به مغازه‌ام می‌آمد. هر چه از کار و کسبش می‌پرسیدم جواب درستی نمی‌داد. می‌گفت از این طرف و آن طرف یک لقمه نان گیر می‌آورد. پیشنهاد  دادم بیاید مغازه پیش خودم، قبول نکرد. آن روز، همان اواخر پاییز یا اوایل زمستان، صفدر مثل همیشه سرحال بود و دست از شوخی برنمی‌داشت. لابه‌لای حرف‌هایش، چیزهایی می‌گفت که اول معنایش را نمی‌فهمیدم. از فروش رادیوپخش دست دوم حرف‌هایی می‌زد و می‌گفت هر چقدر که بخواهم جنس دارد. فکر کردم شاید از بندر یا جایی خرید می‌کند، اما رفت و آمدهای صفدر که بیشتر شد بالاخره اصل مطلب را گفت. او از همان سال‌ها که به بندر رفته بود،‌ پایش را کج گذاشته بود. تبدیل شده بود به یک دزد حرفه‌ای و سابقه‌دار. خیلی نصیحتش کردم. حتی نزدیک بود دعوایمان شود، اما اعتنایی به حرف‌هایم نداشت و مرتب جمله خودش را تکرار می‌کرد: <با ما باش بد نمی‌بینی.> انتظار داشت من اموال مسروقه را برایش بفروشم. تا بهار سال بعد در برابر پیشنهاد صفدر مخالفت کردم و حتی سعی داشتم پایش را از مغازه‌ام ببرد، اما نمی‌دانم چه شد که یکدفعه بد آوردم. بدبختی پشت گرفتاری. اول که مرجان مریض شد. تومور مغزی داشت و خرج عملش سنگین بود تازه آن هم در ایران نمی‌شد کاری کرد باید می‌فرستادمش آلمان.

بعد انبار مغازه آتش گرفت و حسابی ضرر کردم. هنوز در خرج عمل زنم مانده بودم که پدرم فوت شد و مجبور شدم آپارتمان را که از اول ازدواج در آن زندگی کرده بودم، خالی کنم. چون سهم ورثه بود و باید بین
4 برادر و 3 خواهر دیگرم هم تقسیم می‌شد. از در و دیوار مصیبت می‌ریخت. افتاده بودم توی یک باتلاق و همین طور فرو می‌رفتم. اوضاع کاسبی هم حسابی بهم ریخته بود بالاخره گفتم باداباد. اول از همه مرجان را همراه خواهرش راهی آلمان کردم و هر چه داشتم و نداشتم به او دادم و مجبور شدم مبلغ زیادی نزول کنم. بعد با سهم خودم از ارث یک آپارتمان کوچک رهن کردم، اما هنوز برای خرید  رادیوپخش و لوازم دیگر سرمایه‌ای نداشتم. خرداد که تمام شد، طلبکاران سرم ریختند. واقعا نزول آدم را بدبخت می‌کند. در آن گیر و دار صفدر هم هرازگاهی خودی نشان می‌داد تا این که بالاخره کم آوردم و یک روز صدایش کردم تا مفصل با هم صحبت کنیم. آن طور که می‌گفت من کار چندانی نباید انجام می‌دادم. فقط رادیوپخش‌ها را می‌‌گرفتم و در جعبه‌های نو می‌فروختم. قرار نبود وارد کار دزدی بشوم. البته می‌دانستم مالخری خودش جرم است و حبس دارد، اما پیش خودم فکر کردم زیاد به این کار ادامه نمی‌دهم، همین که کمی سروسامان گرفتم دست می‌کشم. 2 ماه بعد بود که  مرجان و خواهرش به تهران برگشتند و عمل موفقیت‌آمیز بود، اما باید بشدت از او مراقبت می‌کردم. استرس برایش سم بود و من تمام هوش و حواسم را به کار گرفتم تا محیط امن و آرامی برایش درست کنم. از طرفی صفدر هم هرازگاهی برایم جنس می‌آورد و از هر معامله پول خوبی به جیب می‌زدم. لااقل خرج زندگی‌ام تامین می‌شد و می‌توانستم بدهی‌هایم را سر وقت پس بدهم. یک‌سال تمام به این کار ادامه دادم. اوضاع بهتر شده بود و می‌توانستم از این کار کنار بکشم، اما پولش خوب زیر دندان‌هایم مزه کرده بود و از طرفی صفدر دست از سرم برنمی‌داشت. پیش خودم گفتم حالا فعلا ادامه می‌دهم تا یک خانه بخرم ولی قبل از آن صفدر دستگیر شد و مرا هم لو داد. به زندان که افتادم مرجان 8 ماهه باردار بود و شرایطش بسیار خاص. دکتر به او استراحت مطلق داده و توصیه اکید کرده بود که نباید عصبی شود. از همان لحظه دستگیری دلم برایش شور می‌زد. چقدر توی سر خودم کوبیدم. چقدر در دادگاه خواهش و التماس کردم اما فایده‌ای نداشت.

به یک سال حبس و جزای نقدی محکوم شدم. چند بار با خانه‌مان تماس گرفتم اما کسی گوشی را جواب نمی‌داد.
به خانه خواهر مرجان تلفن می‌زدم اما همین که صدایم را می‌شنید، گوشی را می‌کوبید. چه بلایی سر زنم آمده بود. بی‌خبری از مرگ هم بدتر است. اضطراب و فشارهای عصبی آنقدر به من فشار ‌آورد که در همان هفته دوم حبس، قلبم گرفت و مرا به بهداری بردند. در تمام مدت حبس هیچ کس حتی خواهر و برادرهای خودم به ملاقاتم نیامدند. وکیل گرفتم و مغازه‌‌ام را فروختم چون علاوه برجزای نقدی، حالا طلبکار‌ها هم از من شکایت کرده بودند و باید پولشان را پس می‌‌دادم. ته مانده حسابم آنقدر نبود که امید زیادی برای بعد از آزادی داشته باشم. شب‌‌ها خواب بچه‌ام را می‌‌دیدم. اصلا نمی‌دانستم متولد شده یا از بین رفته. اگر به دنیا آمده دختر است یا پسر. اسمش را چه گذاشته‌اند. بالاخره یک سال حبس تمام شد و آزاد شدم.

به سرعت خودم را به خانه‌مان رساندم. تمام بدنم می‌لرزید و قلبم به تندی می‌‌تپید. انگار چیزی در گلویم گیر کرده بود و نمی‌گذاشت نفس بکشم. کلیدم را در آوردم و در قفل چرخاندم اما در باز نشد. دوباره سعی کردم. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. در هنوز بسته بود. زنگ زدم و منتظر ماندم. چند لحظه بعد دختر بچه 8  7 ساله‌‌ای در را باز کرد.

پرسید: شما؟ گفتم شما کی هستید خانوم کوچولو؟ این خانه من است. دختر داد کشید و مادرش را صدا زد. زنی غریبه در آستانه ظاهر شد: بفرمایید؟ خشکم زد. خودم را معرفی کردم و سراغ مرجان را گرفتم. زن از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و گفت چطور شما شوهر‌ مرجان هستید که نمی‌‌دانید او بیشتر از 8 ماه است که خانه را تحویل داده و حالا ما مستاجر جدید هستیم. این جمله مثل آوار بر سرم خراب شد. پرسیدم شما نشانی خانه جدیدش را ندارید. نمی‌‌دانید سالم است یا این که خدایی ناکرده... زن جواب هیچ کدام از سوال‌هایم را نمی‌دانست. عذرخواهی کرد و در را به رویم بست. بلافاصله به سمت خانه خواهر مرجان راه افتادم. هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد. پیش خودم گفتم بهتر است بروم سمنان خانه پدر مرجان، اما آن وقت شب بعید دانستم ماشین گیرم بیاید. به خانه برادر بزرگم رفتم، راهم نداد. خانه خواهرم رفتم در را باز نکرد. سرگردان و آواره شده بودم بالاخره برادر کوچکم شرط گذاشت اگر فقط یک شب است، می‌توانم در خانه‌اش بخوابم. ما خواهر و برادرها بچه‌تر که بودیم رابطه خوبی با هم داشتیم اما بعد از ازدواج هر کدام رفته بودیم دنبال راه و زندگی خودمان و بعد از فوت پدرم و دعوایی که سر تقسیم ارث و میراث راه افتاد، دیگر خبری از هم نداشتیم. به هر حال همین که برای آن شب جای خواب داشتم خودش نعمت بزرگی بود. صبح روز بعد رفتم سمنان. نمی‌دانستم به پدر مرجان چه باید بگویم. دوباره همان دلهره و اضطراب شب قبل سراغم آمده بود. به هر زحمتی که بود در زدم و داخل رفتم. پدر زنم عصبانی بود و با لحنی که هرگز ندیده بودم آن طور صحبت کند،‌ به من گفت بهتر است زن و بچه‌‌‌‌ام را فراموش کنم.
همین که کلمه بچه را شنیدم، حال خاصی شدم. پرسیدم می‌توانم ببینمش. دختر است یا پسر؟ دختر بود و اسمش را گذاشته بودند زهرا. اصرار بی‌فایده بود و تازه فهمیده بودم مرجان دادخواست طلاق داده است. به ناچار بدون این که حتی امکان پیدا کنم از دور همسرم و زهرا را ببینم به تهران برگشتم. نه خانه‌ای در کار بود و نه مغازه و ماشینی.

اول از همه دنبال یک آپارتمان اجاره‌ای گشتم، خانه‌ای که بتوانم با ته ‌مانده حسابم پول پیش آن را بپردازم. روز اول موفق نشدم و شب را در مسافرخانه خوابیدم. روز دوم هم به همین منوال گذشت اما روز سوم یک آپارتمان 40 متری در خیابان هاشمی پیدا کردم و شانس آوردم خانه خالی بود. همان روز کلید را تحویل گرفتم. در را که پشت سرم بستم احساس غربت کردم و بغض گلویم را فشرد. جای زهرا و مرجان خیلی خالی بود. هیچ وسیله‌ای برای زندگی نداشتم حتی یک دست رختخواب کهنه هم در کار نبود. سعی کردم خودم را دلداری بدهم. هنوز مبلغ کمی پس‌انداز داشتم. آن شب تا صبح خوابم نبرد.

ساعت 5/7 بود که بیرون زدم. به مولوی رفتم و چند باکس سیگار خریدم و سوار بر اتوبوس به مقصدی نامعلوم راه افتادم. دنبال جای مناسبی می‌گشتم تا دست‌فروشی کنم. بالاخره سر خیابان معلم را انتخاب کردم. از میوه‌فروشی که همان دور و اطراف بود دو جعبه خالی گرفتم روی یکی سیگارها را چیدم و روی دیگری خودم نشستم. از این که چنین کاری می‌کنم احساس خجالت داشتم، روزی برای خودم مغازه‌دار بودم و زندگی‌ام رو به راه بود، اما حالا به این روز افتاده‌ بودم. به هر حال چاره‌ای نداشتم و تنها امیدم این بود که بتوانم مرجان را راضی به بازگشت کنم. همان هفته جمعه صبح دوباره راهی سمنان شدم و این بار تا غروب یک لنگه پا جلوی در خانه پدرزنم ماندم. آخر شب دست از پا درازتر به خانه برگشتم. حدود یک ماه به همین منوال گذشت. تمام طول هفته را سیگارفروشی می‌کردم و جمعه‌‌ها به سمنان می‌رفتم. بعد از یک ماه مادرزنم دلش برایم سوخت و گذاشت از پشت پنجره بچه‌‌ام را ببینم. زهرا می‌خندید و شیطنت می‌کرد. دچار حالت عجیبی شدم. احساس پدر بودن واقعا قشنگ است اصلا هیچ جوری نمی‌توان توصیفش کرد. 3 ماه رفت و آمدهایم ادامه داشت تا این که بالاخره مرجان نرم شد و قبول کرد با من صحبت کند. تمام حقایق را برایش گفتم این که هزینه عملش سنگین بود، این که انبار مغازه‌ام آتش گرفت و گرفتار نزول‌خورها شدم. کم‌کم راضی شد از طلاق صرف‌نظر کند، اما شرط گذاشت که در همان سمنان زندگی کنیم. بدون هیچ اعتراضی قبول کردم. خانه‌ام را پس دادم و آپارتمانی در سمنان اجاره کردم.
فقط مشکل کار داشتم که آن هم تا حدودی حل شد. با باجناقم شریکی یک وانت خریدیم و قرار شد من با آن کار کنم و هر چه درآوردم تقسیم کنیم. درآمدم مثل سابق نبود و از این که نمی‌توانستم برای زهرا پدر خوبی باشم بشدت ناراحت بودم به همین خاطر از صبح تا شب کار می‌کردم تا این که بالاخره سهم باجناقم از وانت را خریدم و کمی درآمدم بیشتر شد. بعد از آن وانت را فروختم و یک پیکان خریدم و مابقی پول که البته رقم بالایی نبود در بورس سرمایه‌گذاری کردم. با پیکان مسافرکشی می‌کردم و اگر پس‌اندازی می‌ماند، سهام‌هایم را بیشتر می‌کردم.
3 سال به همین وضع سپری شد و رابطه من و مرجان در این مدت به شکل سابق درآمد. دخترم هر چه قد می‌کشید نگرانی‌هایم بیشتر می‌شد. بعد از سه سال همه سهام‌ و ماشین را فروختم و  مغازه‌ای اجاره کردم و به کار سابقم مشغول شدم، اما بازار آنجا مثل تهران نبود. دنبال فرصتی می‌گشتم تا به تهران برگردم. مرتب خرید و فروش می‌کردم هم در بورس، هم در کار ماشین. چند خط موبایل هم ثبت‌نام کردم و با فروش آنها پول خوبی به دست آوردم. زهرا 6 ساله شده بود که تصمیم تازه‌ای گرفتم. به مرجان گفتم حالا می‌توانم در تهران مغازه کوچکی اجاره کنم. او هم قبول کرد در سمنان بماند و من به تهران بروم. فقط آخر هفته‌ها خانواده‌‌ام را می‌دیدم و در طول هفته شب‌ها در مغازه می‌خوابیدم. هرچند سخت بود، اما امیدوار بودم بالاخره از این سختی نجات پیدا کنیم.
دخترم کلاس اول را هم در همان سمنان خواند، اما بعد از آن خانه‌ای در تهران اجاره کردم و زن و بچه‌ام را پیش خودم آوردم. از یک سال پیش که من و همسرم دوباره زیر یک سقف زندگی می‌کنیم تمام تلاشم این است که بتوانم با وام و پس‌اندازی که دارم یک مغازه برای خودم بخرم که البته هنوز پول کم دارم. ولی خدا را شکر که تا همین جا توانسته‌ام به زندگی بازگردم و پس از آن را نیز با یاری خداوند و تلاش خودم می‌گذرانم و نمی‌گذارم مشکلات بر من غلبه کنند. در این مدت یاد گرفته‌ام امید به آینده و پشتکار مهم‌ترین سرمایه‌های زندگی هستند.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها