عاشق سردرگم: چند وقتی بود که میخواستم برای شما نامه بنویسم و به هر دلیلی نمیشد، اما الان کارم به جایی رسیده که امیدم بعد از خدای یگانه به شما و خوانندگان و نسل سوم است تا مرا راهنمایی کنید.
کد خبر: ۲۰۳۲۲۵
حدودا 5 سال پیش در مراسمی پسرخالهام اعلام کرد که من عروس آنها هستم و کسی حق ندارد از من خواستگاری کند. این مساله ذهن مرا مشغول کرد، اما من سعی میکردم زیاد در این مورد فکر نکنم چون میثم در آن زمان 17 سال داشت و من هم 15 سال بیشتر نداشتم و فکر میکردم احساس زودگذر نوجوانی و دوران بلوغ است.
پس نباید خودم را درگیر این مساله کنم و فقط به درسم فکر میکردم، اما با گذشت زمان دیدم علاقه هر دو نسبت به هم زیاد شده است. این در حالی بود که خانوادههای هر دو طرف به این ازدواج راضی بودند، کارمان به جایی رسیده بود که میثم توسط خواهرش برایم انگشتر فرستاد، من هم قبول کردم.
نمیدانم کار درستی بود یا نه؟ ولی ما اصلا با هم رابطه نداشتیم و نداریم. فقط یک بار تلفنی صحبت کردیم و از علاقهمان نسبت به همدیگر گفتیم و دیگر در این مورد حرفی با هم نزدیم.
خلاصه الان که من 20 سال دارم و میثم 22 ساله شده، هنوز هم علاقهمان نسبت به هم کم نشده، ولی مشکلاتمان تازه شروع شده است. سالها پیش پدران ما مغازهای را شریکی خریدند و بعد از فوت پدرم، برادر بزرگم با پدر میثم سر مغازه دعوا کردند. البته نه به نفع خودش، بلکه بهخاطرما.
این مساله باعث شد که آنها چند ماهی با هم قهر باشند و بالاخره با وساطت فامیل با هم آشتی کنند، اما مشکل حل نشد. بلکه این بار پدر میثم با مادر من لجبازی میکند. آنها مدام هر چیزی را بهانه میکنند. آن هم چیزهای کوچکی که معمولا بهانه قهر و دعوای بچههاست.
مثلا این که چرا آن یکی سلام نکرده یا محل نگذاشته و چیزهایی از این قبیل. چندی پیش از خواهرم شنیدم که مادرم به آنها زنگ زده و گفته حق ندارند اسم مرا بیاورند. خلاصه با این وضعی که پیش آمده، من نمیدانم چه کار کنم.
فراموش کردن میثم، اصلا برایم امکان ندارد و وقتی فکر میکنم، میبینم نمیتوانم بدون او زندگی کنم. چند وقت پیش مجبور شدم با خواهرش در این مورد صحبت کنم. او به من امید داد و گفت از طرف خانواده آنها هیچ مشکلی وجود ندارد ولی واقعیت این است که حالا من و میثم این وسط ماندهایم و نمیدانیم چه آیندهای قرار است برایمان رقم بخورد.