غنچه‌های گمشده مادربزرگ

کد خبر: ۲۰۳۰۷۴

 موقرمزی چند روز قبل عروسکش رو که دیگه رنگی به صورت نداشت و لباساش کهنه شده بودن، به سر چوب بلندی محکم بست و گذاشت وسط باغچه کوچیک مادربزرگ که پر بود از درختچه‌های قد و نیم‌قد سیب تا گنجشک‌کوچولوها با نوک تیزشون سیب‌های کوچولو رو زخمی نکنن و دل مادربزرگ رو ناشاد.

موقرمزی خیلی‌خیلی هوای مادربزرگش رو داشت و نمی‌ذاشت آب تو دلش تکون بخوره، واسه همین هم یه ساعت کوچیک زنگ‌دار انداخته بود به گردنش تا قرص‌های مادربزرگ رو سر وقت براش آماده کنه یا اگه مادربزرگ خسته می‌شد و وسط روز خوابش می‌برد، برای نماز اول وقت بیدارش کنه،‌ در عوض مادربزرگ هم برای موقرمزی قصه‌های خوش‌آب و رنگ می‌گفت و غذاهای خوشمزه می‌پخت.

اما مدتی بود که مادربزرگ خیلی‌خیلی ناراحت و دل‌شکسته بود، چون هر وقت تو باغچه کوچکش گل زیبایی غنچه می‌داد تا می‌خواست گلبرگ‌های رنگیش رشد کنه و حیاط رو پر از عطر و رنگ کنه، غیبش می‌زد و ناپدید می‌شد و خبری از غنچه زیبا نبود که نبود.

مادربزرگ صبح به صبح که پای گل‌ها آب می‌ریخت، هرچی با گل‌ها حرف می‌زد و هر چی غصه می‌خورد اثری نداشت که نداشت.

از اون‌طرف موقرمزی که در حال چرخیدن تو حیاط بود، دونه دونه گنجشک‌ها رو پر می‌داد و سربه‌سر آقا گربه می‌ذاشت و با عروسکش که حالا دیگه مترسک باوقاری شده بود از حال مادربزرگ می‌گفت و درددل می‌کرد و از اونجایی که مادربزرگ رو شاد کنه حیاط رو آب و جارو کرد و بند رخت مادربزرگ رو که باد زیر و رو کرده بود و رخت‌هاش رو به این گوشه و اون گوشه حیاط برده بود، تنهایی جمع کرد و یکی یکی آب کشید و دوباره رو بند رخت زیر آفتاب پهن کرد تا مادربزرگش نفهمه و بیشتر ناراحت بشه.

اما موقرمزی طوری که منتظر چیزی یا کسی باشه اینقدر به این‌طرف و اون‌طرف حیاط نگاه کرد که خسته شد و رفت تو خونه کنار مادربزرگ و با هم یه چای خوردن و مادربزرگ هم از خاطره‌هاش گفت و گفت تا موقرمزی چشم‌هاش سنگین شد و خوابید.

مادربزرگ پاشد و لباس‌های رو بند رو جمع کرد و آورد بالا و دونه دونه تاشون کرد و خواست تو کمد موقرمزی بچینه که یهو چشمش به یه عالم غنچه کوچک خشکیده افتاد، باورش نشد که نوه نازنینش این غنچه‌های زبون‌بسته رو چیده باشه. کمد لباس رو بست و اینقدر غصه خورد تا خوابش برد.

مادربزرگ صبح که شد موقرمزی رو از خواب بیدار کرد تا با هم یه صبحونه خوشمزه بخورن، موقرمزی سر سفره لقمه رو تو دهانش نذاشته بود که از پشت پنجره یه غنچه رز قرمز رو دید که تازه از خواب پاشده و می‌خواد صبحونه‌ای بخوره و گلبرگ‌هاش رو افشون کنه، هول‌هولکی صبحونه‌اش رو خورد و دوید و رفت سراغ غنچه. مادربزرگ که سر از کار موقرمزی درآورده بود، پشتش روونه حیاط شد. موقرمزی همین که خواست غنچه رو بچینه دید که مصنوعیه و با چسب به ساقه چسبیده. کم نمونده بود شاخ دربیاره که دست‌های مهربون مادربزرگ رو پشتش احساس کرد.

اول ترسید و غنچه مصنوعی رو پشت سرش قایم کرد، اما مادربزرگ با لبخندی پرسید: چرا غنچه‌های‌
 به این زیبایی رو چیدی و با این کار گل‌ها رو از بین بردی؟ موقرمزی به چشم‌های غمگین مادربزرگ که پر از اشک شده بود نگاه کرد و گفت: من نمی‌خواستم غنچه‌ها زود پرپر بشن و یکی یکی بیفتن رو زمین و بمیرن، دوست دارم وقتی اونها تازه به دنیا اومدن و هنوز غنچه هستن و پرپر نشدن از شاخه بچینمشون و نگهدارمشون تا این‌طوری همیشه جوون بمونن. مادربزرگ از این حرف موقرمزی خنده‌اش گرفت و نوه‌اش رو بغل کرد و بوسید و بهش گفت: عزیز دلم خدا برای هر موجودی تو این دنیا عمری مشخص کرده و عمر هر موجودی از زمان تولد تا زمان مرگشه و گل‌ها هم عمر چند روزه دارن و زیبایی زندگی‌شون به همین چند روزه، اما تو با این کارت همین چند روز زندگی کردن و لذت بردن رو از اون‌ها می‌گیری و دلشون رو می‌شکونی و خشکشون می‌کنی. این‌طوری غنچه‌ها بیشتر حسرت می‌خورن و زودتر می‌میرن چون تو نمی‌ذاری که اون‌ها زیر نور زیبای خورشید شکوفا بشن و به نهایت زیبایی برسن. مثل این می‌مونه که تو برای همیشه 5 ساله بمونی و رشد نکنی و تبدیل به یک دختر زیبا و جوان نشی. موقرمزی از این حرف‌های مادربزرگ  به فکر افتاد و از این‌که غنچه‌های زیبا رو می‌چید تا عمرشون رو بیشتر کنه و نذاره که پرپر بشن، رو به درگاه خداوند عذرخواهی کرد و از این به بعد این احساس گناه رو با آب دادن پای گل‌ها و مراقبت از اون‌ها تو دلش شست.

نرجس ندیمی‌دانش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها