راه ناتمام

کد خبر: ۲۰۳۰۵۸

خیلی خوب آقا چرا اینقدر بوق می‌زنی تازه چراغ سبز شده. اینقدر عجله دارند که انگار سر آوردن. داریم می‌ریم دیگه، مگه اینقدر رفتیم چی شد. بیا اول تو برو!

تو که آرامش و وقارت خونه رو پر می‌کرد به من هم یاد دادی آروم باشم و باوقار. خوب یادمه روزی که آمدی خواستگاریم همه پسندیدنت مخصوصا آقاجون. آقاجون گفت آقای مهندس مرد خیلی با شخصیتیه می‌دونم که دخترم رو خوشبخت می‌کنه، از اون مرداست که کمتر نظیرش پیدا می‌شه.

ای بابا الان زیرت گرفته بودم، آرامش خوبه اما نه این‌قدر، درسته که از توی خط‌کشی رد می‌شی اما دیگه تو خیابون شانزه‌لیزه که راه نمی‌ری! خوب آقاپسر بفرما، تو هم رد شو!

من که ازت بدم نیومد، اما هیچ حرکتی هم توی قلبم احساس نکردم. انتظار داشتم قلبم تندتند بزنه. مثل اون وقت‌ها که یه دختر 14 ساله بودم و اون پسره از روی پشت بوم همسایه نگام کرد، همسایه بغلی که نه، همسایه چند خونه اون‌ورتر. فقط وایستاد نگام کرد همین، اما من قلبم مثل چی به تپش افتاد، اینقدر بلند می‌زد که وقتی مامان آمد روی پشت‌بام ترسیدم صداش رو بشنوه. نمی‌دونم شنید یا نه، که گفت چرا ماتت زده، زود بقیه رختخواب‌ها رو جمع کن و بیا پایین تا صبحانه بخوریم. چقدر آن روز احساس گناه کردم. فکر می‌کردم چون اون نگام کرد که نه، چون قلبم این‌جوری زده گناه بزرگی کردم. اما نمی‌دونم چرا قلبم برای تو این‌جوری نزد. ولی اون‌جوری که همه از تو تعریف کردند، من هم فهمیدم نباید بگم نه.

چه بد شد این ترافیک، باعث می‌شه دیرتر برسم خونه، دلم می‌خواد زودتر... اما امروز بهشت‌زهرا چقدر خلوت بود و چه آرامشی داشت. انگار من هم به این خلوت نیاز داشتم که فقط من باشم و تو و ... وقتی گل‌های سفید را روی سنگت می‌گذاشتم یاد گل‌هایی افتادم که هر روز توی گلدون می‌چیدم و با عشق روی میز می‌گذاشتم. ولی تو هیچ وقت نگاهشون نمی‌کردی. نمی‌گفتی نزار اما خوشحال هم نمی‌شدی. فکر می‌کردی این هم مثل چیزهای دیگه که باید توی خونه سر جای خودشون باشند لازمه. اصلا نمی‌دونستی من چی دوست دارم چی دوست ندارم. شاید مهم نبود، این مهم بود که کارهایی را که لازم می‌دونی به موقع انجام بشه و همه چیز توی خونه سر جاش باشه.

حیف که جای پارک پیدا نمی‌شه وگرنه از این گل‌فروشی چند شاخه گل هم برای خودم می‌خریدم، نسیم و شوهرش که روز چهلم از همان جا رفتند سر خونه و زندگی خودشون، بقیه هم که قبلا رفته بودند. از اون روز دیگه من موندم و عکس تو و خاطرات تو... .

هی آقاپسر، پسر گل‌فروش! گل‌ها دسته‌ای چنده؟ این نه، اون دسته گل زرد را بده که بوی خوبی داره. این بوی چیه که می‌یاد! ای وای‌باز مثل این که ترمز دستی را نخوابوندم، تو که نبودی یادآوری کنی. دیگه بعد از این باید خودم حواسم را جمع کنم وگرنه اتفاقاتی می‌افته که نباید... مثل اون روز روی پشت‌بام که نباید قلبم اون‌طور می‌زد. راستی هیچ وقت نفهمیدم چرا اون روز این اتفاق افتاد، من که اونو هیچ وقت ندیده بودم. چند دفعه می‌خواستم ازت بپرسم اما نپرسیدم، چون وقار و ابهتت اجازه نمی‌داد. اما می‌دونم که تو جواب این سوال را هم تو آستینت داشتی. راستی چند تا لباس مشکی شیک خریدم از اون لباس‌هایی که همیشه دوست داشتم، تا یکی را بعد از دیگری بپوشم. حالا دیگه با خیال راحت ورقه‌های امتحانی بچه‌ها را می‌آرم خونه تصحیح می‌کنم، هم سرم گرم می‌شه و هم دیگه تو نیستی که بگی «خانوم، مگه برای ساعت‌هایی که توی خونه هم کار می‌کنین حقوق می‌گیرین!» آخ که چقدر برای این حرف‌هات دلم تنگ شده. همین چند ماه هم خیلی جات خالی بوده و دلم برات تنگ شده، پس بعد از این چی می‌شه! من که قلبم برات نتپیده بود پس این همه دلتنگی چیه!

خیلی خوب خانم، مگه نمی‌‌دونی از سمت راست نمی‌تونی سبقت بگیری، می‌رم تو لاین سمت راستی تا شما بری. خوب رفتی خیالت راحت شد. این پیانوی لاچینی را چقدر دوست دارم، آرومم می‌کنه، بزار صداش رو زیاد کنم.
یادته هر وقت این نوارو می‌گذاشتم می‌گفتی «این چیه یک آهنگ خوب بذار»؟ والا به خدا من نمی‌خوام گریه کنم، اما اشک‌هام خودشون می‌ریزند، دیگه به حرف من توجه نمی‌کنند. می‌دونم همان‌طور که تو می‌گفتی باید استوار باشم و قوی و به زندگی ادامه بدم. باشه مثل همیشه به حرف‌هات گوش می‌دم ولی هنوز نمی‌تونم. آخه هر کار مهمی که می‌خواستم انجام بدم با تو حرف می‌زدم اما حالا با کی صحبت کنم؟ یادته اولین روزی که آمدی خونمون و قرار بود با هم حرف بزنیم فقط تو حرف زدی و من گوش دادم و اولین روزی که دسته‌جمعی رفتیم سینما، من این طرف نشسته بودم و تو اون‌طرف و تمام افراد خانواده من و تو بین ما دو تا بودند و ما با همه حرف زدیم الا با همدیگه  و حالا بین من و تو... خوب دیگه رسیدیم خونه، نه، بهتره بگم رسیدم خونه. یک خونه پر از خاطره و...

تو این روزهایی که بدون تو ولی به یادت توی این خونه زندگی کردم خیلی کارها کردم. کلی کتاب خوندم و کلی مجله خریدم و ورق زدم. تمام کارهای مدرسه را توی خونه انجام دادم. ورقه‌ها را آوردم خونه و روی میز و کاناپه پخش کردم و هر وقت دلم خواست صحیح کردم.

روی کاناپه دراز کشیدم و تلویزیون نگاه کردم. چند تا داستان نوشتم. نوشتم و نوشتم بدون این که از خنده و مسخره کردنت بترسم. خانم این کارهای مسخره چیه که می‌کنی! هفته گذشته حتی پنجره پشتی اون اتاق عقبی را هم باز کردم، البته با دلشوره. پنجره رو به حیاط همسایه، می‌دونستی اونجا یک حیاط پر از گل و درخته؟ یک دنیا شکوفه آنجا بود. شکوفه‌های سفید، شکوفه‌های صورتی و.... دیدن بهار و عطر شکوفه‌ها مستم کرد و چقدر جالی خالی تو را احساس کردم. راستی چرا هیچ‌وقت با هم این همه زیبایی را نگاه نکردیم؟

منیژه اسلامی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها