نگاه میکنی به من نگاه میکنم به تو
نگاه میکنم بمان نگاه میکنم نرو
هنوز وقت مانده تا دوباره زندگی کنی
نرو به خاطر خدا شبیه قصهها نشو
به من نگاه کن! ببین چقدر عاشق توام
ببین چقدر خوب میشود همیشه با من و...
همیشه تلخ بوده آخر تمام قصهها
نه عشق حرف تازهای شده نه انتظار نو
به خاک میرود گذشته با تمام شادیاش
و من نگاه میکنم به عمق رد پای تو
زهرا سلطانی
سبز و رها و شناورم
میآیی از سکوت از اعماق باورم
پر میشود صدای قدمهات در سرم
جغرافیای روح مرا فتح میکنی
با دستهای حلقه زده دور پیکرم
از من عبور میکنی آرام مثل نور
حس میکنم که سبز و رها و شناورم
حس میکنم که دست و دلم روی ابرهاست
دارم درست مثل تو بی بال میپرم
شایسته ابراهیمی
مراحم با نقطه
بهار خواست گیاهت شکفتنی بشود
لباس جنس گناه تو شستنی بشود
که راه و چاه تو از هم جدا نشد، میخواست
برادرانگی ات با تو ناتنی بشود
«یحول بین تو و قلب تو!»* مگر که دلت
به این بهانه به دنیا نبستنی بشود
که ساده دل بکنی؛ بستهبندیاش بکنی
و چسب قرمز رویش «شکستنی!» بشود
اعود من «من» آن روی سکهات، برخیز!
که این مراحم با نقطه! رفتنی بشود
دوباره چشم به هم میزنی، ببار! ببار!
شکوفههای نگاهت شکفتنی شده است!
*واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه.
عطیه علی نقی